و چه آدمها که نباید به دنیا میآمدند ولی آمدند…
و چه آدمها که جانشان را دادند که آن آدمها را برگردانند و نتوانستند!
و چه آدمها که نباید به دنیا میآمدند ولی آمدند…
و چه آدمها که جانشان را دادند که آن آدمها را برگردانند و نتوانستند!
بیچاره پیرمرد؛ نمیتوانست صفرها را در ذهناش بِشُمارد!
روزنامه را دوباره روی پیشخوان دَکه گذاشت و اسکناس پنجهزار ریالیاش را داد و یک بسته بهمن کوچک خرید.
…و چندین سال بعد ما انسانها خواهیم فهمید که در حقیقت ما همان آدمفضاییهای انسانهای سیارهی دیگری هستیم!
بیچاره ماهیِ آزاد،
خیلی دیر فهمید در حَصرِ استخرِ پرورش ماهی است.
شکلاتی که آورده بودی،
نابودم کرده است؛
لنگ در هوا ماندهام،
که اسیر برقِ خوشمزهگیاش بشوم
یا تحمل کنم و یادگاری نگهاش دارم.
عجب دنیایی؛
پُر از هوا و هوس شده است.
چشمهایام بسته بود،
چشمهایام را باز کردم،
هیچ چیز فرقی نکرده بود؛
چشمهایام را بستم،
چشمهایام را باز کردم،
هیچ چیز فرقی نکرده بود.
بیچاره پیرمرد؛
تمام عمرش به دنبال یک سؤال ساده بود!
بیچاره کودکیهای ما
پایاش را در خیابان بریدند
دستاش را در زندان
در آخر
مقرر کردند
روزانه یک قرص کوچک بخورد
برای درمان افسردگیِ مزمن
شب از نیمه گذشت
و من تو را نگاه میکنم هنوز
که چه آسوده
چون فرشتهاى خسته
خوابیدهاى
مهتاب میتابد
بازدمِ خنکِ نفسِ جنگلِ سبز
از میان پنجره
به اتاق میریزد
تا صبح
دیگر چیزى نمانده است
سیگاری دیگر
در میان انگشتان من
چیزى به صبح نمانده است
ساعت یازده شب، از سرکار داری خسته برمیگردی خونه، تو یه خیابون یک طرفه ترافیک بیداد میکنه! میای جلو، میبینی تعدادی ماشین نه چندان ارزان جلوی یک رستوران بهصورت مورب پارک کردن و به هیچ کجایشان نیست که ترافیک شده !
همهی اینها به کنار، واقعاً درکشان نمیکنم برای یک پیتزا چهل و پنج دقیقه پشت در رستوران و ساعت یازده شب توی صف صبر کنند !!!