اصولاً همهی ما چیزهایی دربارهی کودک درون شنیدهایم، قسمتی از وجودِ ما که اصولاً رشد نکردهاست، البته بماند که این قسمتی از درون در اکثر مواقعا بیشتر از نصف وجودِ ماست که رشد نکرده است؛ اما این زیاد مهم نیست. کودک درون بیشتر شبیه هیچی نیست، چون در حقیقت کودکِ درونی وجود ندارد، یعنی در واقعا این کودک درون خودِ حقیقی ما هستیم، کودک درون لجوج، بازیگوش، سربههوا و هواسپرت است و البته یه چندتا خصوصیات دیگر هم دارد. اما همهی اینها در حقیقت خودِ ما هستیم که گاهی اوقات خودمان را کنترل میکنیم تا کودک نباشیم. اما ما موجودات درونی داریم که همیشه میترسیم دربارهی آنها صحبت کنیم، موجوداتی که درونِ ما وجود دارند و ما از ترس اینکه بقیه از آنها بویی نبرند همیشه آنها را پنهان میکنیم؛ و برای همین هم هست که هیچ روانشناسی دربارهی آنها صحبتی نمیکند چون میترسد موجوداتِ دروناش را بقیه بشناسند. اما خُب همهی ما موجودات درون خودمان را که میشناسیم.
من خودم موجودات درونِ زیادی دارم، اما بعضیهایشان خیلی پُر رنگتر از بقیه هستند، مثلاً یکیشان هست که من اسماش را گذاشتهام ” موجود درونِ قدرتمند ” و واقعاً هم قدرتمند است، البته همیشه وقتی در برابر ” موجود درونِ احمق ” قرار دارد قدرتمند است، وگرنه همچین زیادی هم تو خالیاست؛ اما بیچاره این موجودِ درون احمق همیشه مجبور است زیر دستِ این موجودِ قدرتمند باشد، هرکاری هم که باشد باید انجام دهد، مثلا موقع غذا پُختن باید برود از یخچال گوجه و تخممرغ بیاورد، یا مثلاً باید درباره اینکه چرا کرهی نمیرو اینقدر زیاد شده است پاسخگو باشد و کُتک بخورد؛ کتکخورش هم خیلی خوب است، همچین از این موجودِ درونِ قدرتمند مُشت و لَگَد میخورد که گاهی اوقات بیهوش میشود، اما باز هم بلند میشود و مثل یک بندهی مخلص دوباره هرکاری که باشد انجام میدهد. البته این موجودِ درون احمق واقعاً هم احمق است، سؤالهای احمقانه میپرسد، جایی که نباید حرفی بزند نظر میدهد، خلاصه یک احمق به تمام معنا، اما مهربان و وظیفهشناس است و البته مخلص و خدمتگذار. این موجود قدرتمند و موجود احمق همیشه هم با هم هستند، اصلاً انگار که یکدیگر را دوست دارند، گاهی اوقات آنقدر با هم یکی به دو میکنند که کلافهام میکنند، مخصوصا وقتهایی که موجود قدرتمند انگلیسی حرف زدنش گُل میکند و موجود احمق به انگلیسی حرف زدناش ایراد میگیرد و دستاش میاندازد، آخ زد و خوردی میشود که بیا و ببین؛ اما خندهدار هم هست.
در مقابل دو موجود قدرتمند و احمق که بیشتر اوقات حضور دارند یک موجود درونِ دیگری هم هست که کلا همیشهی همیشه حضور دارد، البته بجُز زمانهایی که تنها هستم؛ این موجود درون را اسماش را گذاشتهام ” موجودِ درون مدیر ” اصولاً کارش هم فکر کردن به اتفاقاتی است که امکان دارد در مقابل انجام هر کاری که حتی امکان انجاماش هم وجود ندارد، اتفاق بیافتد، مثلاً در یک مهمانی وقتی نشستهام و یک نفر دارد با سینی چای به سمتام میآید این آقای متفکر شروع میکند به فکر کردن که اگر پایام را درست همان لحظهای که طرف روبهرویام میایستد تکان بدهم امکان دارد کُل سینی چای چَپ بشود و کلی آبرویام برود؛ یا مثلاً وقتی کسی جایی دراز کشیده است و من دارم از آنجا رَد میشود به این فکر میکند که اگر یک وقت پای طرف را لگد کنم حتی اگر ندیده باشم و هواسم نبوده باشد طرف فکر میکند که من از عمد این کار را کردهام؛ و خیلی از این فکرها، گاهی اوقات هم آنقدر گیر سه پیچ میدهد که آدم را دیوانه میکند، حرف تو گوشاش نمیرود که هواسم هست، گیر میدهد، آنقدر گیر میدهد که مجبور میشوم بگویم خفه شو.
یه موجود درونی هم هست که بدجوری اعصابام را بهم میریزد، اسماش را گذاشتم ” موجودِ درونِ خبیث ” از بس که خبیث است، کافیاست اتفاقی بیافتد، با کسی جروبحثام بشود، به محض اینکه تنها بشوم شروع میکند مثل خوره افتادن به جونام که آی باید اینجوری میگفتی، باید فلا میکردی، پاشو برو اینو بگو، این کار رو بکن، فلان شد، بهمان میشه و از این حرفها، بیخیال هم که نمیشود، همینطور مثل کنیز کفگیر خورده غُر میزند، آنقدر وِروِر میکند تا خودش خفه میشود و میرود. همیشه فکر میکنم اگر این موجود خبیث وجودِ خارجی هم داشت من چه آدم کثیفی بودم. اما خوشبختانه تا بخواهد به خودش بجنبد و بیآید بیرون خفه شده است.
اما بینِ همهی اینها موجودات قدرتمند و احمقام را از همه بیشتر دوست دارم، خیلی سرگرم کننده هستند، مخصوصا وقتهایی که تنها باشم، بلند بلند حرف میزند، با هم دعوا میکند، به صورت فیزیکی حتی به هم مشت و لگد میزنند، یا مثلاً جلوی آینه شکلک درمیآورند، همدیگر را مسخره میکنند، خیلی مُفرح هستند؛ وقتی هم همه چیز بر وِفق مراد باشد و اتفاقات خوبی افتاده باشد که دیگر با دُمشاند گِردو میشکنند، آنقدر شیطنت میکنند و با هم جر و بحث میکنند و وراجی میکنند که خودشان که هیچ، خودِ خودم را هم خسته میکنند.
اما هیچوقت کودک درونی نداشتهام، قدیمها فکر میکردم کودکِ درونام باید بگو بخند و شیطون باشد، خرابکار باشد، گاهی اوقات حرفهای بیربط بزند، لجباز باشد بعضی وقتها، چیزی را به دل نگیرد، خودش برای خودش غصه بخورد و بعد دوباره شاد بشود، همیشه سعی کند بقیه را بخنداند، کودکانه و در عینحال بزرگ باشد، کم حرف و در عین حال پُر حرف هم باشد، نیاز به توجه داشته باشد، دوست داشته باشد به بقیه توجه کند؛ بعد هرچی فکر کردم دیدم خُب همهی اینها خودِ خودم هستم، دیدم در حقیقت کودکِ درونی وجود ندارد. خیلی روی این موجودات درون تحقیقات کردهام، بالاخره فهمیدم همهی این حرفهایی که دربارهی کودک درون میزنند درحقیقت همان خودِ ما هستیم و چیز درونیای وجود ندارد، اما این موجوداتِ عجیب و غریبِ درونیِ دیگری هستند که در وجود ما زندگی میکنند و همیشه سعی میکنیم که از دید بقیه پنهانشان کنیم، چون آنها گاهی اوقات خیلی احمق هستند، گاهی اوقات خیلی خطرناک هستند، و گاهی اوقات خیلی چیزهای دیگر میتوانند باشند که اگر دیگران از آنها بویی ببرند دستمان بیاندازند؛ البته زیادی هم خطرناک نیستند، چون معمولاً آنها رام شدهاند و به بیرون راهی ندارند، اما خُب گاهی اوقات دست به یکی میکنند و کاری از پیش میبرند که در آخر هم همهی تقصیرها را سر همان کودکِ درون میاندازند، در حالی که اصلا کودکِ درونی وجود ندارد.