مثل هر سال

مثل همیشه، مثل هرسال، مثل قانونِ نوشته نشده‌ای بین خودم و خودم، باز هم اینجا هستم که با همین دل خوشیِ کوچک احساس کنم که هنوز چیزی در وجودم می‌تپد !

روئیدنِ سبزت بر ساقه‌ی خشکِ این جهانِ کوچک افتخاری برای زمین بود که همیشه به سبز بودن تنها گل‌اش با غرور به اسمان فخر بفروشد

روز میلادت مبارک

دره‌ی اطلسی‌ها

دریا طعم تشنگی می‌دهد
و این ساحلِ سوخته
بوی عطش؛

یادت هست؟
ترانه‌ی خنده‌های ما
در دره‌ی اطلسی‌ها؛
و رقصِ نرمِ ابرهای سفید
بر روی باد بهاری؛
و آن موج،
آن موج‌ِ اشتیاقِ سبزه‌ها
هنگامی که باد نوازش‌شان می‌کرد؛

و حالا
سال‌هاست
که این ساحل
عطشی خشک را به دوش می‌کشد؛

و سال‌هاست
که هر کلمه،
و هر حرف
بوی تشنگی می‌دهد،
تشنگیِ بوئیدن دوباره‌ی اطلسی‌ها

پشتِ اولین تابلوی آبی

روی جاده‌ی تاریک،
با رنگِ سردِ سرنوشت،
نوشتیم آخرین کلماتِ تلخِ زندگی را؛

یادت هست،
آخرین‌ها را که به من گفتی،
و آخرین‌ها را که من نگفتم؟

جاده پیچید؛
پشتِ اولین تابلوی آبی
چراغ‌ها را خاموش کردیم،
و گُم شدیم

تو

چشم‌های تو،
آسمانی بی‌انتهاست،
برای بال گشودن و پرواز کردن؛

و پیشانی‌ات،
دشتی وسیع،
برای گُم شدن در بی‌نهایتِ عشق؛

دست‌های تو،
لطافت نسیم صبح‌گاهی‌ست
هنگامی که خسته باز می‌آیم؛
- خسته از جدال با سیاهی،
خسته از برچیدن هرزه‌علف‌های باغ -

و صدای‌ تو،
نوازشِ دلنشینی‌ست
که آن را می‌جویم و می‌طلبم،
هنگامی که بی‌قرار و سرگشته
آرامش را می‌جویم؛

تو رستاخیز بودی،
مسخِ تاریکی و تداوم امید.

در این شبِ تاریک،
در امنیتِ جاودانه‌ی آغوش‌ات،
جای خالی‌ای هست
برای این غریبه‌ی  طَرد شده؟

دست‌های ما

دست‌هایی کوچک
کوچک و لطیف
چون احساسِ نرمِ عبورِ نسیم
از میانِ گیسوان‌ات
که جنگل‌های سبز را تداعی می‌کنند
هنگامی که هر طلوع
در فلق
رازی را با آسمانِ سُرخ در میان می‌گذارند

دست‌هایی کوچک
کوچک و  رازدار
و دست‌هایی سرگردان
بزرگ و خشن؛

دست‌های تو
که رازدارِ نگفته‌ها شدند
و دست‌های من
که در جستجوی کلمه‌ها گم شدند

دست‌های ما
هر دو
در سکوتی ممتد

آه، اگر که دست‌ها سخن می‌گفتند؛
دست‌های من حرف‌های زیادی برای گفتن داشتندد.