گفت: « هوی یارو »؛ برگشتم و نگاه کردم ولی باز هم هیچکس آنجا نبود، اما روی شانهام دستی را احساس میکردم که بزرگ و سنگین مینمود و سعی داشت که مرا به عقب بکشد و وا بدارد که رویام را به سمتِ آن بگردانم.
هوا چندان تاریک نبود و هنوز در تاریک و روشنی اول شب چشم قادر بود تا چندین متر را به خوبی ببیند و حضور کسی را تشخیص دهد، اما هرچه چشم انداختم نتوانستم چیزی بیابم جز سگ ولگردی که دورتر و در زیر چراغِ روشن بالای درِ سولهی انتهای خیابان ایستاده بود و زمین را بو میکشید. زیپِ اورکتام را بالا کشیدم، کلاهِ بافتنیام را کمی پایینتر کشیدم تا پیشانیام از گزند سوزِ برفی که از کوه سرازیر میشد و به پایین میرسید در امان بماند؛ دوباره نگاهی به اطراف انداختم و برگشتم به راهام ادامه دادم.
هفتههای آخر سال بود و پادگان نیمه تعطیل بود. سربازهای دورهی آموزشی به مرخصی پایان دوره رفته بودند و سربازهای دیگر هم یا مرخصی بودند یا روزها را در گوشهای دنج زیر نور کم جانِ خورشید آفتاب میگرفتند و سیگار میکشیدند یا جایی جمع میشدند حرف میزدند و عدهای هم مشغول فوتبال بازی کردن میشدند. پادگان به طور محسوسی در اختیار خود سربازها بود و افسران کارد اندکی هم که در پادگان بودند ترجیح میدادند که در دفتر فرماندهی دور هم بنشینند و روزهای آخر سال را به استراحت بپردازند. شبها هم با آنکه رفت و آمد محدود به نگهبانها بود اما هر گوشهی دنجی در زمینهای خاکی یا پشت ساختمانها به راحتی چند سربازی بودند که مشغول وقت گذرانی و سیگار کشیدن بودند.
سیگاری از جیبام بیرون آوردم و روشن کردم و همانطور که به چراغ روشن روی دیوار گوشهی ساختمان و نگهبانی که زیرش ایستاده بود نگاه میکردم به راهام ادامه دادم. سعی میکردم قدمهای بلندتر و سریعتری بردارم و هرچه زودتر خودم را از توهمی که تمام راه از آسایشگاه را به دنبالام آمده است رها کنم. چشمهایام را به اطراف میگرداندم، هر چیزی که در تاریکی چشمام را میگرفت به شدت میترساندم. چند قدمی مانده بود به درِ کوچکِ حصار وسطِ پادگان که دوباره همان صدا آمد؛ « اوهوی، با تو بودم یارو »
سریعتر از قبل برگشتم و به پشتِ سرم نگاه کردم، باز هم هیچکس نبود، صدا خیلی نزدیک بود و تمام مسیر را گویا که پا به پای من آمده بود و دور نشده بود. پُکی به سیگار زدم و دودش را بیرون فوت کردم و جوری که صدایام خیلی دورتر از آنجایی که هستم نرود گفتم « هان؟ کجایی؟ » اما هیچکس جوابی نداد. قصد کردم همانطور آنجا بایستم تا جوابام را بدهد. دوباره گفتم « هوی با توام، کجایی؟ » دوباره باز هم از پشتِ سرم صدا آمد.
: همینجا، تَوَهم برت داشته؟
- تَوَهم؟ تمامِ راه دنبالِ من راه افتادی حالا میگی تَوّهم؟
: من؟ من همینجا بودم. تو اومدی و صدا کردی، یادت رفت؟
- پس حتماُ من خودم هم بودم که به خودم گفتم « هوی، یارو » ؟
: نمیدونم، شاید. تَوَهم برت داشته. تاریکی و سکوتِ شبهای کویر آدم را دیوانه میکند، مخصوصاً اگر دنبال چیزی هم باشی. حالا دنبال چی هستی اینجا؟
- من؟
یک دفعه شک کردم به مکان و زمانی که در آن بودم، برگشتم و دیدم همه جا تاریک است و هیچ کجا را نمیتوانستم ببینم، آسمان بود و هزاران ستاره، اما مهتاب نبود و تمام چراغها ناگهان خاموش شده بودند. تاریکِ تاریک. تمامِ وجودم را ترس برداشته بود، فکر کردم شاید خواب باشم، اما آنقدر همه چیز واقعی مینمود که نمیتوانست خواب باشد و اگر هم خواب بود چقدر عمیق بود و چقدر واقعی.
- من؟ نه من نگهبان هستم.
: نگهبان؟ نگهبانِ کجا؟
- نگهبان دیوارِ غربی.
: دیوارِ غربی؟ پس که اینطور. اما غرب کجا میشود؟
به اطراف نگاهی انداختم و دیدم حالا خیلی هم فرقی ندارد که غرب و شرق کجا میتواند باشد، حالا که نه از خیابان خبری بود و نه از دیوار و نه حتی از پادگان.
- نمیدونم. وقتی من تو خیابون راه میرفتم غرب انتهای خیابون میشد؛ اما حالا خیلی هم فرقی ندارد.
: فرقی ندارد پس؟
- فرق که دارد، اما این فرقها برای دنیای واقعی هستند. اینجا واقعی نیست.
: چرا واقعی نیست؟
- اینجا چجوری واقعیتی میتواند باشد که آخر اینقدر تاریکه؟
: تو از کجا میدونی که واقعیت روشنتر از این میتونه باشه؟
- نمیدونم.
: پس چی میدونی تو؟
دوباره برگشتم به پشتِ سرم نگاه کردم، اما باز هم هیچکس آنجا نبود؛ صدا همیشه از پشتِ سرم میآمد و هر باری که برمیگشتم دوباره از پشتِ سرم صدا میآمد. ترسیده بودم و گیج شده بودم که آخر اینجا کجا میتواند باشد، چه شده است که یک دفعه به چنین جایی رسیدهام، جایی که هیچجایی نیست. جایی که انگار همان ناکجا آبادی است که همه از آن حرف میزنند و نمیدانند کجاست. سعی کردم حواسم را جمع کنم بلکه شاید نشانههایی از پادگان پیدا کنم، اما در آن تاریکی مطلق تلاش مسخرهای بود.
: اینجا کجاست؟
- اینجا جایی نیست. باید اول بگویی به دنبال کجا بودی که به اینجا رسیدی.
: هیچ کجا، به دنبال هیچ کجایی نبودم جز پستِ نگهبانیِ دیوار غربی.
- اما تو از خط رد شدی، پس باید به دنبال جایی بوده باشی.
: خط؟ کدام خط؟
- تو پات رو گذاشتی اینطرفِ خط، باید فکر کنی که به دنبال چه جایی بودی، وگرنه نمیتوانی از خط رد بشی دوباره.
: اما اینجا هیچ وقت هیچ خطی نبود. یک سال است که من هرشب همین راه را میآیم تا پست نگهبانی دیوارِ غربی، اما هیچ خطی نبود اینجا.
- شاید شاید. در هر حال تو از خط رد شدی. دنبال چه جایی بود؟
: هیچ کجا. هیچ.
- اینجا همانجاست. همان هیچ کجایی است که به دنبالاش میگردی. هیچ، هیچ.
: چه غمانگیز.
خسته بودم، خواستم بشینم روی زمین. سرم را که پایین آوردم دیدم زمینی در کار نیست. انگار که میان زمین و آسمان ایستاده بودم. فکر کردم که شاید راست میگوید این صدا. اینجا هیچکجاست. هیچ. هیچ چیز آنجا نبود جز آسمانی که انتهایی نداشت، هیچ چیز نبود، نه زمین حجم و جنسی داشت نه فضا و نه حتی آن صدا. ترس تمامِ وجودم را برداشته بود، ترس از اینکه اگر این صدا راست بگوید و نتوانم دوباره از خط بگذرم؛ از آن خط که نمیدانم کجا بوده است که از آن عبور کرده بودم. واقعاً به دنبال چه چیزی بودم؟ به چیزی فکر میکردم. هیچ چیز یادم نمیآمد. هیچ چیز جز پستِ نگهبانیِ دیوار غربی هیچ چیزی در ذهنام نبود.
: اما، اما باید یک راهی باشد. خط را نشانم بده.
- خط؟ خط در کار نیست.
: خودت گفتی من از خط رد شدم.
- بله خط، خب رد شدهای دیگر. اینجا دیگر خطی در کار نیست.
: اما اینجا، وسط این هیچستان باید چکار کرد؟
- نمیدانم، برو جلو ببین به کجا میرسی.
: به جلو؟ اصلاً جلو و عقب اینجا کجاست؟
- هر طرف که خودت دوست داشته باشی. تو انتخاب کن. من باید بروم دیگر.
: کجا؟ کجا بروی؟
سکوتِ مطلق همه جا را پُر کرده بود، هیچ صدایی نمیآمد. و آن صدا هم که رفته بود انگار، اما کجا؟ میان زمین و آسمان در جایی که هیچ کجا نبود گیر افتاده بودم، در جایی که زمین و زماناش یکی بود،و فقط آسمان بود و بَس، و چه آسمانِ هولناکی. چه ترسناک.
برگشتم و به پشتِ سرم نگاه کردم، هیچ فرقی نداشت. هر طرفی را که نگاه میکردم با طرف دیگر هیچ فرقی نداشت؛ همانطور ایستادم و به عمقِ سیاهی نگاه کردم. وقتی خیابان را به سمت بالا میآمدم یک بار برگشتم به سمتِ صدا که پشتِ سرم بود، یک بار دیگر هم وقتی که در تاریکی گیر افتاده بودم برگشته بودم به سمتِ صدا، یعنی همان مسیری که باید میرفتم، پس حالا باید درست برعکس مسیر دیوار غربی میبودم؛ برگشتم و شروع کردم به راه رفتن، شاید راست میگفت آن صدا، باید خودم انتخاب میکردم، حالا هم انتخاب کردم و بادا بادا. در تاریکی شروع کردم به قدم زدن.
چند متری که راه رفتم احساس سرما کردم، سوز سردی میوزید. زیپِ اُورکتام را بالاتر کشیدم و از جیبام سیگاری بیرون آوردم و روشن کردم، دوباره شروع کردم به راه رفتن؛ کار دیگری از دستام برنمیآمدم، باید راه میرفتم، از ایستادن در آن تاریکیِ مطلق بهتر بود. کمکم احساساتام واقعیتر میشدند. کمی سردم شد، نوکِ انگشتهای پایِ راستم که پوتینِ سوراخی داست کمی احساس سرما و خیسشدگی داشت، و زانوهایام دوباره همان حس خستگیای را داشتند که وقتی از آسایشگاه بیرون آمدم داشتند. فکر کردم شاید دارم به جایی میرسم که واقعیتر از آن ناکجا آباد است. چشمهایام به تاریکی عادت کرده بودند، کمکم میتوانستم چیزهایی را در اطرافام تشخیص بدم. همانطور که سیگار میکشیدم آرام قدم میزدم و سعی میکردم اطرافام را ببینم و بفهمام کجام.
« بجُنب دیگه یارو، دهنام سرویس شد » صدای فریاد نادر یک دفعه از حال و هوای قبلی جدایام کرد، سرم را بالا گرفتم و دیدم در تاریکی کنارِ تیر چراغ ایستاده و سیگار میکشد. قدمهایام را بلندتر کردم و سعی کردم سریعتر راه بروم تا زودتر برسم. از اینکه از آن مخمسه خلاص شدهام خیلی خوشحال بودم و اگر کسی آنجا نبود شاید میتوانستم بلند بلند بخندم و آواز بخوانم و حتی اگر میتوانستم تمام گلولههای اسلحهام را به سمتِ آسمان شلیک میکردم و جشن میگرفتم.
: کجایی پس؟ زرتی حالا که برق قطع شده تو هم داری برای خودت خوش میگذرونی؟
- برق قطع شده مگه؟
: کجایی تو؟ نمیبینی همه جا ظلماته؟
- اِ ؟ راست میگی، اصلاً نفهمیدم.
: زده به سرت تو هم. تو این تاریکی که نمیشه رفت پایین حالا.
همین که نادر این را گفت بیشتر خوشحال شدم و سریع گفتم « خُب همینجا باش، یه آتیش روشن میکنیم و سیگار میکشیم »
نادر که از تاریکی ترسیده بود منتظر همین پیشنهاد بود انگار، نگاهام کرد که چقدر الکی خوشحالام و رفت کنار دیوار جایی که همیشه نگهبانها آتش روشن میکردن مشغول جمع کردن تکه چوب برای روشن کردن آتش شد.
برگشتم به سمت خیابان و نگاهی به تاریکی انداختم؛ هنوز نمیدانستم آن چیزها که دیده بودم تَوَهم بودند یا واقعی بودند یا چه چیز دیگری بودند، اما هرچه بود خوشحال بودم که تمام شده بودند، حتی از اینکه دوباره انگشتهای پایام یخ زده بودند هم خوشحال بودم، از اینکه دوباره میتوانستم همه چیز را حس کنم و بفهمم.
: بیا دیگه خُب نکبت.
با صدای نادر به خودم آمدم دوباره، پوزخندی زدم و برگشتم به سمت نادر رفتم. « اومدم، اومدم دیگه »