راوی ( شانزده ) – نگهبانِ دیوارِ غربی

گفت: « هوی یارو »؛  برگشتم و نگاه کردم ولی باز هم هیچ‌کس آنجا نبود، اما روی شانه‌ام دستی را احساس می‌کردم که بزرگ و سنگین می‌نمود و سعی داشت که مرا به عقب بکشد و وا بدارد که روی‌ام را به سمتِ آن بگردانم.
هوا چندان تاریک نبود و هنوز در تاریک و روشنی اول شب چشم قادر بود تا چندین متر را به خوبی ببیند و حضور کسی را تشخیص دهد، اما هرچه چشم انداختم نتوانستم چیزی بیابم جز سگ ولگردی که دورتر و در زیر چراغِ روشن بالای درِ سوله‌ی انتهای خیابان ایستاده بود و زمین را بو می‌کشید. زیپِ اورکت‌ام را بالا کشیدم، کلاهِ بافتنی‌ام را کمی پایین‌تر کشیدم تا پیشانی‌ام از گزند سوزِ برفی که از کوه سرازیر می‌شد و به پایین می‌رسید در امان بماند؛ دوباره نگاهی به اطراف انداختم و برگشتم  به راه‌ام ادامه دادم.

هفته‌های آخر سال بود و پادگان نیمه تعطیل بود. سربازهای دوره‌ی‌ آموزشی به مرخصی پایان دوره رفته بودند و سربازهای دیگر هم یا مرخصی بودند یا روزها را در گوشه‌ای دنج زیر نور کم جانِ خورشید آفتاب می‌گرفتند و سیگار می‌کشیدند یا جایی جمع می‌شدند حرف می‌زدند و عده‌ای هم مشغول فوتبال بازی کردن می‌شدند. پادگان به طور محسوسی در اختیار خود سربازها بود و افسران کارد اندکی هم که در پادگان بودند ترجیح می‌دادند که در دفتر فرماندهی دور هم بنشینند و روزهای آخر سال را به استراحت بپردازند. شب‌ها هم با آنکه رفت و آمد محدود به نگهبان‌ها بود اما هر گوشه‌ی دنجی در زمین‌های خاکی یا پشت ساختمان‌ها به راحتی چند سربازی بودند که مشغول وقت گذرانی و سیگار کشیدن بودند.

سیگاری از جیب‌ام بیرون آوردم و روشن کردم و همان‌طور که به چراغ روشن روی دیوار گوشه‌ی ساختمان و نگهبانی که زیرش ایستاده بود نگاه می‌کردم به راه‌ام ادامه دادم. سعی می‌کردم قدم‌های بلندتر و سریع‌تری بردارم و هرچه زودتر خودم را از توهمی که تمام راه از آسایشگاه را به دنبال‌ام آمده است رها کنم. چشم‌های‌ام را به اطراف می‌گرداندم، هر چیزی که در تاریکی چشم‌ام را می‌گرفت به شدت می‌ترساندم. چند قدمی مانده بود به درِ کوچکِ حصار وسطِ پادگان که دوباره همان صدا آمد؛ « اوهوی، با تو بودم یارو »

سریع‌تر از قبل برگشتم و به پشتِ سرم نگاه کردم، باز هم هیچ‌کس نبود، صدا خیلی نزدیک بود و تمام مسیر را گویا که پا به پای من آمده بود و دور نشده بود. پُکی به سیگار زدم و دودش را بیرون فوت کردم و جوری که صدای‌ام خیلی دورتر از آنجایی که هستم نرود گفتم « هان؟ کجایی؟ » اما هیچ‌کس جوابی نداد. قصد کردم همان‌طور آنجا بایستم تا جواب‌ام را بدهد. دوباره گفتم « هوی با توام، کجایی؟ » دوباره باز هم از  پشتِ سرم صدا آمد.

: همین‌جا، تَوَهم برت داشته؟
- تَوَهم؟ تمامِ‌ راه دنبالِ من راه افتادی حالا میگی تَوّهم؟
: من؟ من همین‌جا بودم. تو اومدی و صدا کردی، یادت رفت؟
- پس حتماُ من خودم هم بودم که به خودم گفتم « هوی، یارو » ؟
: نمی‌دونم، شاید. تَوَهم برت داشته. تاریکی و سکوتِ شب‌های کویر آدم را دیوانه می‌کند، مخصوصاً اگر دنبال چیزی هم باشی. حالا دنبال چی هستی اینجا؟
- من؟

یک دفعه شک کردم به مکان و زمانی که در آن بودم، برگشتم و دیدم همه جا تاریک است و هیچ کجا را نمی‌توانستم ببینم، آسمان بود و هزاران ستاره، اما مهتاب نبود و تمام چراغ‌ها ناگهان خاموش شده بودند. تاریکِ تاریک. تمامِ وجودم را ترس برداشته بود، فکر کردم شاید خواب باشم، اما آنقدر همه چیز واقعی می‌نمود که نمی‌توانست خواب باشد و اگر هم خواب بود چقدر عمیق بود و چقدر واقعی.

- من؟ نه من نگهبان هستم.
: نگهبان؟ نگهبانِ کجا؟
- نگهبان دیوارِ غربی.
: دیوارِ غربی؟ پس که این‌طور. اما غرب کجا می‌شود؟

به اطراف نگاهی انداختم و دیدم حالا خیلی هم فرقی ندارد که غرب و شرق کجا می‌تواند باشد، حالا که نه از خیابان خبری بود و نه از دیوار و نه حتی از پادگان.

- نمی‌دونم. وقتی من تو خیابون راه می‌رفتم غرب انتهای خیابون می‌شد؛ اما حالا خیلی هم فرقی ندارد.
: فرقی ندارد پس؟
- فرق که دارد، اما این فرق‌ها برای دنیای واقعی هستند. اینجا واقعی نیست.
: چرا واقعی نیست؟
- اینجا چجوری واقعیتی می‌تواند باشد که آخر اینقدر تاریکه؟
: تو از کجا می‌دونی که واقعیت روشن‌تر از این می‌تونه باشه؟
- نمی‌دونم.
: پس چی می‌دونی تو؟

دوباره برگشتم به پشتِ سرم نگاه کردم، اما باز هم هیچ‌کس آنجا نبود؛ صدا همیشه از پشتِ سرم می‌آمد و هر باری که برمی‌گشتم دوباره از پشتِ سرم صدا می‌آمد. ترسیده بودم و گیج شده بودم که آخر اینجا کجا می‌تواند باشد، چه شده است که یک دفعه به چنین جایی رسیده‌ام، جایی که هیچ‌جایی نیست. جایی که انگار همان ناکجا آبادی است که همه از آن حرف می‌زنند و نمی‌دانند کجاست. سعی کردم حواسم را جمع کنم بلکه شاید نشانه‌هایی از پادگان پیدا کنم، اما در آن تاریکی مطلق تلاش مسخره‌ای بود.

: اینجا کجاست؟
- اینجا جایی نیست. باید اول بگویی به دنبال کجا بودی که به اینجا رسیدی.
: هیچ کجا، به دنبال هیچ کجایی نبودم جز پستِ نگهبانیِ دیوار غربی.
- اما تو از خط رد شدی، پس باید به دنبال جایی بوده باشی.
: خط؟ کدام خط؟
- تو پات رو گذاشتی این‌طرفِ خط، باید فکر کنی که به دنبال چه جایی بودی، وگرنه نمی‌توانی از خط رد بشی دوباره.
: اما اینجا هیچ وقت هیچ خطی نبود. یک سال است که من هرشب همین راه را می‌آیم تا پست نگهبانی دیوارِ غربی، اما هیچ خطی نبود اینجا.
- شاید شاید. در هر حال تو از خط رد شدی. دنبال چه جایی بود؟
: هیچ کجا. هیچ.
- اینجا همان‌جاست. همان هیچ کجایی است که به دنبال‌اش می‌گردی. هیچ، هیچ.
: چه غم‌انگیز.

خسته بودم، خواستم بشینم روی زمین. سرم را که پایین آوردم دیدم زمینی در کار نیست. انگار که میان زمین و آسمان ایستاده بودم. فکر کردم که شاید راست می‌گوید این صدا. اینجا هیچ‌کجاست. هیچ. هیچ چیز آنجا نبود جز آسمانی که انتهایی نداشت، هیچ چیز نبود، نه زمین حجم و جنسی داشت نه فضا و نه حتی آن صدا. ترس تمامِ وجودم را برداشته بود، ترس از اینکه اگر این صدا راست بگوید و نتوانم دوباره از خط بگذرم؛ از آن خط که نمی‌دانم کجا بوده است که از آن عبور کرده بودم. واقعاً به دنبال چه چیزی بودم؟ به چیزی فکر می‌کردم. هیچ چیز یادم نمی‌آمد. هیچ چیز جز پستِ نگهبانیِ دیوار غربی هیچ چیزی در ذهن‌ام نبود.

: اما، اما باید یک راهی باشد. خط را نشانم بده.
- خط؟ خط در کار نیست.
: خودت گفتی من از خط رد شدم.
- بله خط، خب رد شده‌ای دیگر. اینجا دیگر خطی در کار نیست.
: اما اینجا، وسط این هیچ‌ستان باید چکار کرد؟
- نمی‌دانم،‌ برو جلو ببین به کجا می‌رسی.
: به جلو؟ اصلاً جلو و عقب اینجا کجاست؟
- هر طرف که خودت دوست داشته باشی. تو انتخاب کن. من باید بروم دیگر.
: کجا؟ کجا بروی؟

سکوتِ مطلق همه جا را پُر کرده بود، هیچ صدایی نمی‌آمد. و آن صدا هم که رفته بود انگار، اما کجا؟ میان زمین و آسمان در جایی که هیچ کجا نبود گیر افتاده بودم، در جایی که زمین و زمان‌اش یکی بود،‌و فقط آسمان بود و بَس، و چه آسمانِ هولناکی. چه ترسناک.

برگشتم و به پشتِ سرم نگاه کردم، هیچ فرقی نداشت. هر طرفی را که نگاه می‌کردم با طرف دیگر هیچ فرقی نداشت؛ همان‌طور ایستادم و به عمقِ سیاهی نگاه کردم. وقتی خیابان را به سمت بالا می‌آمدم یک بار برگشتم به سمتِ صدا که پشتِ سرم بود،‌ یک بار دیگر هم وقتی که در تاریکی گیر افتاده بودم برگشته بودم به سمتِ صدا، یعنی همان مسیری که باید می‌رفتم،‌ پس حالا باید درست برعکس مسیر دیوار غربی می‌بودم؛ برگشتم و شروع کردم به راه رفتن، شاید راست می‌گفت آن صدا، باید خودم انتخاب می‌کردم، حالا هم انتخاب کردم و بادا بادا. در تاریکی شروع کردم به قدم زدن.
چند متری که راه رفتم احساس سرما کردم،‌ سوز سردی می‌وزید. زیپِ اُورکت‌ام را بالاتر کشیدم و از جیب‌ام سیگاری بیرون آوردم و روشن کردم، دوباره شروع کردم به راه رفتن؛ کار دیگری از دست‌ام برنمی‌آمدم،‌ باید راه می‌رفتم،‌ از ایستادن در آن تاریکیِ‌ مطلق بهتر بود. کم‌کم احساسات‌ام واقعی‌تر می‌شدند. کمی‌ سردم شد، نوکِ انگشت‌‌های پایِ راستم که پوتینِ سوراخی داست کمی احساس سرما و خیس‌شدگی داشت، و زانوهای‌ام دوباره همان حس خستگی‌ای را داشتند که وقتی از آسایشگاه بیرون آمدم داشتند. فکر کردم شاید دارم به جایی می‌رسم که واقعی‌تر از آن ناکجا آباد است. چشم‌های‌ام به تاریکی عادت کرده بودند، کم‌کم می‌توانستم چیزهایی را در اطراف‌ام تشخیص بدم. همان‌طور که سیگار می‌کشیدم آرام قدم می‌زدم و سعی می‌کردم اطراف‌ام را ببینم و بفهم‌ام کجام.

« بجُنب دیگه یارو، دهن‌ام سرویس شد » صدای فریاد نادر یک دفعه از حال و هوای قبلی جدای‌ام کرد، سرم را بالا گرفتم و دیدم در تاریکی کنارِ تیر چراغ ایستاده و سیگار می‌کشد. قدم‌های‌ام را بلندتر کردم و سعی کردم سریع‌تر راه بروم تا زودتر برسم. از اینکه از آن مخمسه خلاص شده‌ام خیلی خوشحال بودم و اگر کسی آنجا نبود شاید می‌توانستم بلند بلند بخندم و آواز بخوانم و حتی اگر می‌توانستم تمام گلوله‌های اسلحه‌ام را به سمتِ‌ آسمان شلیک می‌کردم و جشن می‌گرفتم.

: کجایی پس؟ زرتی حالا که برق قطع شده تو هم داری برای خودت خوش می‌گذرونی؟
- برق قطع شده مگه؟
: کجایی تو؟ نمی‌بینی همه جا ظلماته؟
- اِ ؟ راست میگی، اصلاً نفهمیدم.
: زده به سرت تو هم. تو این تاریکی که نمیشه رفت پایین حالا.

همین که نادر این را گفت بیشتر خوشحال شدم و سریع گفتم « خُب همین‌جا باش، یه آتیش روشن می‌کنیم و سیگار می‌کشیم »
نادر که از تاریکی ترسیده بود منتظر همین پیشنهاد بود انگار، نگاه‌ام کرد که چقدر الکی خوشحال‌ام و رفت کنار دیوار جایی که همیشه نگهبان‌ها آتش روشن می‌کردن مشغول جمع کردن تکه چوب‌ برای روشن کردن آتش شد.
برگشتم به سمت خیابان و نگاهی به تاریکی انداختم؛ هنوز نمی‌دانستم آن چیزها که دیده بودم تَوَهم بودند یا واقعی بودند یا چه چیز دیگری بودند، اما هرچه بود خوشحال بودم که تمام شده بودند، حتی از اینکه دوباره انگشت‌های پای‌ام یخ زده بودند هم خوشحال بودم، از اینکه دوباره می‌توانستم همه چیز را حس کنم و بفهمم.

: بیا دیگه خُب نکبت.
با صدای نادر به خودم آمدم دوباره، پوزخندی زدم و برگشتم به سمت نادر رفتم. « اومدم، اومدم دیگه »

راوی ( پانزده ) – برج نگهبانی شماره یک

آخرین کام را از سیگار گرفت و از بالای برجک ته سیگار را به پایین انداخت، چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود، یکی از روزهای آخر هفته بود، باید اواخر تابستان می‌بود آن شب، هوا چندان سرد نبود و چندان هم گرم نبود، بیرون از اتاق فلزی برج به سمت ساختمان خوابگاه افسران ایستاد، دست‌ها را روی نرده‌های اطراف برج ستون کرد و به آن‌ها تکیه کرد، با چشم‌های‌اش در تاریکی‌های رو به رو هر طرف را جستجو می‌کرد، می‌دانست که امشب پا گنده به پادگان خواهده آمد، و مراقب بود که کسی نتواند او را قافل‌گیر کند، از صبح نتوانسته بود استراحت کند و خستگی روزهای قبل در بدن‌اش گیر افتاده بود، پاهای‌اش جانِ کمی داشت و به سختی بدن‌اش را تحمل می‌کردند، مجبور بود تکیه بدهد به دیوار فلزی اتاق برج یا به نرده‌ها تا انرژی کمتری برای ایستادن مصرف کند. نمی‌تواند به یاد بی‌آورد که پستِ چندم نیمه شب بود، از نیمه شب چقدر گذشته بود؟ آن شب، آن شبِ کذایی چه روزی بود، و چرا، چرا او آنقدر خسته بود، یادش می‌آمد که چند روزی در پادگان بازداشت بوده است، چند روز اما؟ به چه دلیل آیا؟ حالا بعد از گذشتِ این همه سال نمی‌توانست به یاد بی‌آورد، نمی‌توانست خاطرات را بیرون بکشد و از هم جدای‌شان کند تا به این پِی ببرد که چه زمانی از نیمه شب بود و چرا او چند روز در پادگان بازداشت بوده است.
اسلحه‌اش را رو شانه‌اش جابجا کرد،ضامن را از حالت قفل درآورد و گلنگدن را با انگشت‌اش لمس کرد، ترس، ترس وجود‌ش را پُر کرده بود و نمی‌توانست از آن فرار کند،اسلحه را دوباره جابجا کرد و همان‌طور که بند آن را روی شانه‌اش حفظ می‌کرد به صورت حمله اسلحه را به جلو آورد، سنگینی نگاه و قدم‌های کسی را حس می‌کرد که مدام او را می‌پاید و خسته نمی‌شود از این نگاه کردن، احساس می‌کرد کسی به غیر از او آن اطراف است و به شدت و بدون هیچ خستگی‌ای مراقب اوست، به سمتِ دیگر نرده‌ها رفت، زیپِ اورکت‌اش را بالا کشید، و از پشتِ پرژکتور چشم‌های‌اش را به تاریک و روشنی‌های زیر نورِ پخش شده روی زمین‌های خاکی دوخت. مطمئن بود که اگر کمی کوتاهی کند قافل‌گیر خواهد شد، تمام انرژی‌اش را در چشم‌های‌اش کشیده بود و همه جا را جستجو می‌کرد.
آنجاست، خودش هست، سایه، سایه‌ی یک مردِ تنها، اسلحه‌اش را محکم چسبیده، آبِ دهان‌اش را غورت داد، و چشم‌های‌اش را دقیق‌تر کرد، به سمت پله‌های برج، رفت. حالا می‌دانست که سنگینی آن نگاه‌ها از کجاست، و می‌دانست که سنگینی نگاه‌های او حالا روی آن سایه هم افتاده است، آن سایه‌ای که با فکری شوم و با کینه‌ای قدیمی آنجا در کمین ایستاد بود و حالا چند دقیقه یک‌بار یک قدم به سمتِ برجِ نگهبانی شماره یک برمی‌داشت. آماده باش روی اولین پله‌ ایستاد، اسلحه‌اش را دوباره جابجا کرد، گلنگدن را لمس کرد و محکم‌تر از قبل قنداق اسلحه را چسبید.
سایه شروع کرد به سریع راه رفتن، سریع و سریع‌تر و ناگهان با شدت دویدن به سمتِ او. حالا نمی‌تواند به یاد بی‌آورد که چطور آن پله‌های کج و معوج را چند تا یکی و با سرعتی باور نکردی پایین دویده بود تا قبل از آن سایه‌ی سیاه و کبود به پای برج نگهبانی برسد. نمی‌توانست به یاد بی‌آورد که چطور توانست تشخیص دهد که آن سایه، آن مردِ کینه‌‌ای چطور توانسته بود آن‌طور بدود و با چه فکر شومی به این کار دست زده بود. اما سریع‌تر و قبل از آن رسیده بود پای برج و صدای‌اش را توی گلوی‌اش انداخته بود و با تمام نیرو فریاد کشیده بود « ایست، ایست، ایست » و سایه هنوز نایستاده بود، « ایست، شلیک می‌کنم » و گلنگدن را به عقب کشید، با صدای جا افتادن تیر در لوله‌ی اسلحه ناگهان سایه سرجای خودش میخکوب شد، بدون هیچ حرکتی، و بعد ناگهان تمام فضا را سکوت پُر کرده بود.
: کیستی؟
- آشنا، کثافت.
: تکون نخور، شلیک می‌کنم. و اسلحه‌اش را با کمی شیب به سمت مرد که حالا در تاریک روشنی ایستاده بود گرفت بود تا اگر هر تکانی خورد و هر اشتباهی کرد اولین تیر مشقی‌اش را هوایی شلیک کند و او را وا بدارد که سرجای خودش بایستد.
: اسمِ شب. اسمِ شب.
مرد که حالا می‌شد تشخیص داد که لباس افسر کادر تن‌اش هست، با قدی کوتاه، هیکلی نه چندان خوب و نظامی، مشخص بود که خود پا گنده است، آمده است که کینه‌اش را خالی کند، اما قافل‌گیر شده است حالا به دنبال راهی برای فرار یا راهی برای به دست آوردن فرصتی دیگر برای قافل کردن او دارد.
: گفتم اسمِ شب.
- جعفر.
و حالا بازی عوض شد، در ذهن‌اش همه چیز را زیر و رو کرد و سریع فهمید که اینجا، در همین شبِ تاریک می‌‌تواند پا گنده را برای اولین و آخرین بار روی زمین بخواباند، می‌دانست که عواقب خوبی نخواهد داشت این کار، اما باید این کار را می‌کرد. با تمام قدرت و انرژی‌ای که نداشت فریاد کشید « نا مفهموم، اسمِ شب »
پا گنده جا خورده و عصبانی و مستأصل فریاد زد « گفتم جعفر حرومزاده » یک قدم به سمت برج برداشت و سرباز سریع اسلحه را جابجا کرد « ایست، شلیک می‌کنم. اسم شب نا فهموم، بشین روی زمین غریبه »
سکوت فضا را پُر کرد، پا گند‌ه می‌دانست که یا باید جلوی او، آرش؛ سربازی که هیچ‌وقت نتوانسته بود او را به سختی توبیخ کند، بنشیند و اطاعت کند یا باید یک بار دیگر فرصتِ خودش را از دست ندهد. پای‌اش را جابجا کرد، و ناگهان در چشم به هم زدنی یک گام بلند برداشت، و بعد صدای شلیک گلوله‌ی مشقی در فضای پادگان و پارک پیچید. پا گنده سر جای خودش خشک شد و روی زمین نشست، حال سرباز فرمانده بود و پاگنده غریبه‌ای که ناچار بود که از ترس‌اش روی زمین دراز بکشد و تکان نخورد.
: دراز بکش، غریبه.
و غریبه‌ای که حالا پاگنده بود پیش از آنکه فرمان به او برسد روی زمین دارز کشیده بود و دست‌ها را از پشت روی سرش گذاشته بود، و حالا باید منتظر می‌ماند تا افسر پاس‌بخش به محل برسد تا او را از این وضعیت آزاد کند. سرباز گلنگدن را دوباره به عقب کشید و رها کرد، پوکه‌ی مشقی روی زمین افتاد و گوله‌ی دیگر در داخل لوله‌ی اسلحه قرار گرفت، خم شد و پوکه را از روی زمین برداشت و در جیب‌اش گذاشت. همان‌طور که هنوز اسلحه‌اش را در جلوی بدن‌اش حفظ کرده بود به پا گنده که حالا شبیه جنازه‌ای بی‌تحرک روی زمین پهن شده بود نزدیک شد و بالای سرش ایستاد.
: کینه، می‌دانید قربان، این کینه است که همه‌ی ما را انداخته است به جان یکدیگر. این کینه است که شما را حالا اینجا درازکش کرده است روی زمین و من را ایستاده نگه داشته است. کینه، بله قربان، کینه. باید تا آمدن پاس‌بخش‌ها همین‌طور بمانید، متأسفانه.

راوی ( چهارده ) – یک شبِ دیگر

: کاوه، کاوه بیدار شو.
- چی شده؟ ساعت چنده؟
: نمی‌دونم، بیا بیرون.

کاوه با چشم‌هایی آلوده به خوابِ نیمه شب از روی تخت بلند شد، پتوی‌اش را به روی شانه‌ها انداخت و از جلو آن را دور خود پیچید و همان‌طور که با پای‌اش کورمال کورمال به دنبالِ دم‌پایی‌های‌اش می‌گشت به آرش نگاه می‌کرد که در راه‌روی میان تخت‌ها جوری ایستاده بود که نور چراغ شب‌روشنِ آسایشگاه نیمی از صورت‌اش را سایه کرده بود. دم‌پایی‌های‌اش را پوشید و به دنبالِ آرش که حالا آرام ولی با عجله از میان تخت‌ها می‌گذشت راه افتاد. از آسایشگاه که بیرون رفتند آرش کاوه را کنارِ دیوار کشید، پشت‌اش را به دیوار چسباند و خودش ایستاد رو به روی‌اش.

: باورت نمی‌شود، باورم نمی‌شود.
- دِ چی شده دیوانه؟
: نامه‌ی بخشش اومده. یه هفته دیگه تمومه.
- کجا بودی؟
: پایین تو فرماندهی بودم الآن. بچه‌ها آمار داشتند.

کاوه همان‌طور که به دیوار تکیه داده بود با تعجب و خوشحالی به او نگاه می‌کرد و به این فکر می‌کرد « تو هم که بروی دیگر چه کنم اینجا؟ »
: سیاه می‌گفت برای تو هم بخشش زدن، ولی باید یکم بیشتر بمونی. شاید دو هفته نهایت یک ماه. احتمالاً گذاشتن به اختیار فرماندهی.
- مطمئنی؟
: سیاه هرچی هم عوضی باشه ولی آمار این چیزها رو خوب داره و دورغ نمی‌گه. خصوصاً که حالا بیشتر از اینکه بخواد به پر و پای ما بپیچه دلش می‌خواد که گورمون رو گُم کنیم و بریم.
- اگه این‌طوری باشه…
: پسر، تموم شد بالاخره.
- امیدوارم. سیگار داری؟
: آره، بزن بریم اون پشت.

آرش از خوشحالی در پوست نمی‌گنجید. مرتب لبخند می‌زد، و دست‌های‌اش را به هم می‌مالید. ساختمانِ آسایشگاه را دور زدند و روی پله‌های سکوی پشتِ آسایشگاه نشتند. آرش یک پاکت سیگار از جیب‌اش بیرون آورد و طرف کاوه گرفت. کاوه سیگاری از بسته بیرون کشید و میانِ لب‌های‌اش گذاشت، دست‌اش را به همراه کبریتی از جیب‌اش بیرون آورد. کبیرتِ روشن را جلوی آرش گرفت و بعد خودش سیگارش را روشن کرد. هر دو به چراغ‌های روشنِ اتاق نگهبانی ساختمانِ فرماندهی چشم دوخته بودند که از لا به لای درخت‌ها سوسو می‌زدند.

: مطمئنی؟ دود سیگارش را بیرون فوت کرد و برگشت به آرش نگاه کرد که برقِ خوشحالی را به راحتی می‌شد در چشم‌های‌اش دید.
- مطمئن؟ از مطمئن هم اون طرف‌تر. و بعد پُکی به سیگارش زد.
- اگر بهت بگم کپیِ نامه‌ها توی جیبمه چه کار می‌کنی؟

و کاوه که دوباره به چراغ‌های اتاق نگهبانی خیره شده بود ناگهان سرش را چرخواند به سمتِ آرش و با تعجب نگاه‌اش کرد.

: چی گفتی؟
- بیا، اینجاس. دست‌اش را کرد توی جیب داخلِ اورکت‌اش و دو برگه کاغذی که روی هم تا شده بودند را بیرون آورد و گرفت جلوی کاوه. کاوه با اضطراب، هیجان و تعجب کاغذها را از دست آرش گرفت و دوباره سرش را بالا آورد و به آرش نگاه کرد.

تای کاغذها را باز کرد و شروع کرد به خواندن. چند دقیقه‌ای چشم‌های‌اش بر روی نوشته‌های روی کاغذ قفل ماند و همان‌طور مبهوت به آن نگاه می‌کرد تا با ضربه‌ی آرنج آرش که به دست‌اش زده بود از جای‌اش پرید و به خودش آمد. پُکی به سیگارش زد و با تمام وجود آن را به داخلِ ریه‌های‌اش کشید.

: باورم نمیشه. یعنی؟
- آره، تموم شد. از این گُه دونی می‌ریم.
: یه سیگار دیگه بده. ته سیگارش را روی زمین انداخت و از بسته‌ی سیگاری که حالا آرش جلوی‌اش گرفته بود یک نخ بیرون کشید و روشن کرد.

هر دو نفر ساعت‌ها همان‌طور روی پله‌های سکوی پشتِ‌ آسایشگاه نشستند و به چراغ‌های اتاقِ نگهبانی ساختانِ فرماندهی خیره شدند. هیچ حرفی با هم نزدند، هیچ حرفی نداشتند که بگویند. سیگار پشتِ سیگار روشن می‌کردند و در فضایی بین ناباوری و خوشحالی و اضطراب معلق بودند. تمامِ روزهای آن یک سال و چند ماهی که با هم در آن پادگان گذرانده بودند را به یاد می‌آوردند و در ذهن‌شان همه چیز را مرور می‌کردند.

: ای کاش سیا اینجا بود.

آرش گویا که منتظرِ شنیدن این حرف بود، سرش را به سمتِ کاوه چرخواند که هنوز به روبه‌رو خیره بود. چشم‌های‌اش که پُر بود از برقِ خوشحالی حالا غمِ فرو خورده‌ای را در خود کشیده بودند. دوباره به رو به رو خیره شد، به همان‌جایی که هنوز نگاه‌های کاوه قفل بودند و از آن چشم برنمی‌داشت.
- سیا کجاس الآن؟
: نمی‌دونم. نمی‌دونم باید بگم کاش اینجا بود، یا کاش اینجا نباشد. ولی هرچه هست ای‌کاش دیگه اینجا نیاد.
- یادش بخیر.

نگهبان‌ها تنها و بعضی‌هاشان با یکدیگر اسلحه به دوش یا دست در جیب از اطراف می‌آمدند و از خیابانِ اصلی پایینِ زمین خاکیِ پشتِ آسایشگاه می‌گذشتند و به سمتِ ساختمانِ پاسدارخانه می‌رفتند. باید دو ساعتی از نیمه شب گذشته بوده باشد، و حتماً این نگهبان‌های اولین پستِ نیمه شب بودند که از نگهبانی باز می‌گشتند و از رو به روی آن‌ها می‌گذشتند و به سمتِ پاسدارخانه می‌رفتند. اما چند ساعت آن‌ها آنجا نشسته بودند و حواس‌شان به زمان و مکان نبود؟ چقدر طول کشید تا دوباره به خودشان آمده بودند؟ ذهن یاری نمی‌کند که به یاد بی‌آورد که آن شب چطور تمام شد و آن‌ دو چگونه به آسایشگاه برگشتند، اگر برگشته بوده باشند.

راوی ( سیزده ) – چند سال بعد

بهروز فیلتر سیگارش را از روی سکوی پشتِ ساختمان که روی آن نشسته بودند پایین انداخت، دست‌ها را به زمین زد و بلند شد ایستاد، دست‌اش را به سمت کاوه دراز کرد.

- پاشو، بریم.
کاوه دست‌ِ بهروز را گرفت و از روی زمین بلند شد. حالا هر دو نفر در کنارِ یکدیگر قدم می‌زدند. به سمت ساختمان کوچکِ دستشویی رفتند، آن را دور زدند و برای اینکه اگر کسی آن‌ها را دید شک نکند از پشت ساختمانِ آسایشگاه شماره پنج به سمتِ خیابانِ اصلی رفتند، در زیر نور چراغ‌های خیابان در کنار یکدیگر بدون هیچ حرفی به سمتِ آسایشگاه قدم می‌زدند. مرتضی که حالا رو به روی ورودی آسایشگاه ایستاده بود از دور آن‌ها را دید و همان‌جا به دیوار تکیه داد تا آن‌ها برسند.

ذهن‌اش پُر بود از سؤال، سؤال‌هایی که باید از خودش می‌پرسید، باید به دنبالِ جواب‌های‌شان می‌گشت، و پیدا نمی‌کرد، درست مانند دو سال بعد که هر شب با اسلحه روی برج نگهبانی می‌ایستاد و به تاریکی چشم می‌دوخت و در آن تاریکی‌ها به دنبال جواب می‌گشت، جوابی برای سؤال‌های زندگی. برای همه چیز. و به دنبال آن گُم شده می‌گشت، کسی که یک شب رفت و گُم شد، و او، کاوه، به دنبال او می‌گشت، به دنبال زمانی که او ناگهان گُم شد و کاوه فهمیده بود که دیر شده است، « دیر شد کاوه، دیر. خیلی دیر شد. »

: کاوه، من دارم میرم.
و این آخرین حرف‌هایی بود که آن‌شب بیتا گفته بود، آن شب که کاوه از خانه‌ی سیاوش بیرون آمده بود و تلفن‌اش زنگ خورده بود، و بعد از مدت‌ها او، بیتا بود که زنگ زده بود. و کاوه نشسته بود روی جدول خیابانِ پشتِ ساختمان، ساعت‌ها نشست آنجا و همه چیز را دوره کرد، همه‌ اتفاقات آن سال‌ها را، از زمانی که اولین بار او را دیده بود، یادش نمی‌آمد چه روزی بود، چه فصلی بود، و حتی ذهن‌اش یاری نمی‌کرد که اولین دیدار چگونه بود، اما یادش بود که پشتِ میزِ کنار کافه نشسته بود، یا شاید هم پشتِ میزِ کوچکِ رو به روی پله‌های نیم طبقه بالا، احتمالاً سیگاری می‌کشیده است، و او، بیتا؛ دختری با چشم‌هایی که از دور فریاد می‌زدند، و از دور آدم را می‌کشیدند، و لبخندی باریک بر روی لب‌های‌اش، از پله‌ها پایین آمده بوده. یادش می‌آید کافه شلوغ بوده، شاید سه شنبه بوده است، غروبِ یک روز سه‌شنبه، اما چه تاریخی؟ چه فصلی؟ نه ذهن یاری نمی‌کند، اما یادش هست که او آمده بود و ایستاده بود کنارِ میز او، اما چه چیزی گفته بودند؟ چه حرفی؟ نه یادش نمی‌آید. و حالا، بعد از گذشتِ این سال‌ها، بعد از مدتی که هیچ خبری از او نداشته است، تلفن‌اش زنگ خورده است و می‌شنود که آن سوی خط دوباره صدای همان دختر است، بیتا.

- کجا؟
: می‌روم، شاید این آخرین بار باشد که با هم حرف می‌زنیم کاوه. شاید،‌ شاید.

و حالا کاوه نمی‌تواند به یاد بی‌آورد که آن شب، دیگر چه حرف‌هایی زده شده بود، چه چیزهایی گفته شده بود، و حالا بعد از گذشتِ این همه سال، نمی‌تواند به یاد بی‌آورد که چه چیزی گفته بود. اما یادش هست که همانجا نشست روی جدول، شاید ساعت‌ها نشست، تا دوباره تلفن‌اش زنگ خورد و این بار سیاوش بود، و او با زنگِ تلفن دوباره به زمان و مکان برگشته بود، دوباره از روزهای کافه بیرون آمده بود و برگشته بود به کرمان به شهرکِ نون و قلمِ، در خیابانِ پشتِ بلوک بیست و سه. دوباره برگشته بود.

: کجایی کاوه؟
- دارم میام.

و بعد بلند شده بود، سیگاری روشن کرده بود و در تاریکی خیابانی که هیچ چراغی نداشت قدم زده بود، ساختمان را دور زده بود، زیر پنجره‌ی خانه، رو به روی دربِ ورودی ایستاده بود و به آسمان نگاه کرده بود.

« بله، ما همه داریم می‌رویم، هرکدام در راهی جدا، هرکدام در راهِ خودمان، می‌رویم و می‌رویم و یک جاهایی به هم می‌رسیم، دوباره جدا می‌شویم، دوباره به هم می‌رسیم. زندگی پُر است از همین‌ چیزها، گُم شدن، پیدا شدن، و بعضی وقت‌ها هم پیدا نشدن، گُم شدن و رفتن. اینجا، سرِ این تقاطع، انگار جایی بود که من و تو با هم همراه شدیم، بعد جدا شدیم، تو به راه خودت رفتی و من هم به راهِ خودم. نمی‌دانم، اما فراموش نکردیم، یک روز هم شاید دوباره جایی برسد که با هم همراه بشویم، دوباره تو مرا پیدا کنی یا من تو را پیدا کنم، و شاید مدتی با هم همراه باشیم. ما برای همین لحظه‌های همراهی و با هم بودن زندگی می‌کنیم، برای زمان‌هایی که شاید یکدیگر را دوباره پیدا کنیم. این راه‌ها، این رفتن‌ها، این تلاش کردن‌ها همه برای همین چیزهاست، برای همین با هم بودن‌ها. بله، زندگی همین‌طور است، راه رفتن و رفتن و رفتن، آمدنی در کار نیست اصلاً، ما می‌رویم، تو می‌روی، من می‌روم، همه می‌رویم. »

راوی ( دوازده ) – سربازخانه

: یه سیگار بده دود کنیم.

اسمیت اسلحه‌‌اش را رو شانه‌اش محکم چسبیده بود و ایستاده به پایه‌ی برج نگهبانی تکیه داده بود. باد خنکی از میان انبوه درخت‌های بیرون از پادگان می‌وزید. روز ششم سالِ نو بود، آسمان آبی بود، بدون هیچ لکه ابری، باز و صاف. ریچارد و اسمیت از جمله سربازهایی بودند که برای تعطیلات سال نو بازداشت بودند و نمی‌توانستند از پادگان خارج بشوند. « یه نخ سیگار بده دود کنیم ».
اسمیت سرش را به سیمت ریچارد چرخاند و نگاه‌اش کرد، بسته‌ی سیگاری از جیب‌اش بیرون آورد و سمت ریچارد پرتاب کرد که حالا نشسته بود روی پله‌ی دوم برج نگهبانی و آرنج‌اش را روی پله‌ی بالاتر گذاشته بود و ستونِ بدن کرده بود و به پشت تکیه داده بود. بسته‌ی سیگار درست افتاد در دامن اورکُتِ ریچارد. ریچار سرش را بالا آورد نگاهی به اسمیت کرد، بسته سیگار را برداشت و یک نخ زیر لب گذاشت و روشن کرد و بسته را در جیب‌اش گذاشت. « رفتی تو فکر اسمیتی، بی‌خیال شو لامصب دِق کردیم خُب » . اسمیت تکیه‌اش را از پایه‌ی برج نگهبانی برداشت و همان‌طور که به سمت ریچارد قدم برمی‌داشت اسلحه‌اش را از روی شانه‌اش برداشت و به نرده‌‌ی پله‌های برج تکیه داد،  ریچارد روی پله‌ها جایی باز کرد و اسمیت کنارش جا گرفت. « بده یه کام بگیریم، زندگی تخمی شده »

ریچارد لبخندی زد و سیگار نصفه را به سمت اسمیت گرفت، « نباید فکرش را بکنی، به یه چشم به هم زدن همه چی تموم میشه،‌ ولی چشمات گاییده میشه »

:  نمی‌دونم اصلاً الآن اینجا چکار می‌کنم. اصلاً چرا من اینجام؟
-  فکرش رو نکن،‌ حالا که اینجایی.
: بهش فکر نمی‌کنم، ولی نمیشه هم بهش فکر کرد، خود تو از من هم بدتری ریچی.
- زندگی همینه، ما فکر می‌کنیم داریم زندگی می‌کنیم، ولی می‌بینی که زندگی داره ما رو می‌کنه.
: زندگی؟ هووووف… آره زندگی.  پُکی به سیگار زد و فیلترش را به داخل گودال کنار برج پرتاب کرد. آرنج‌های‌اش را روی زانوهای‌اش گذاشت و سرش را در دستانش گرفت و به زمین نگاه کرد. ذهن‌اش در آن لحظه نمی‌گذشت، ذهن‌اش دور شده بود، رفته بود به جایی خیلی دورتر از زمان و مکانی که در آن زندگی می‌کرد، به جایی در گذشته، به جایی در آینده، به جایی در هیچ‌کجای تاریخ و هیچ‌کجای زمین. تاب نمی‌آورد، و ذهن‌اش یاری نمی‌کرد، نمی‌توانست به یاد بی‌آورد، آنجا چیزی بود که فراموش شده بود، و همان دَم او دست و پا می‌زد که به یاد بی‌آورد، درست مانند همان زمان که دست و پا می‌زد تا فراموش کند. و چه شد؟ چه شد که ناگهان همه چیز با هم از یاد رفته بود، و ان چهره‌ها، آن چهره‌، آن دختر، با آن لبخند بر لب‌های‌اش، همان روزی که او ایستاده بود کنار میزی که او نشسته بود پشت‌اش و سیگار می‌کشید و آن پنجره، آن خیابان. ذهن یاری نمی‌کرد، ذهن گُم می‌شد، در روزها و اتفاقات و خاطرات همه‌ی این سال‌ها گُم می‌شد، نمی توانست خودش را بیرون بکشد، نمی توانست خودش را نجات بدهد، « مگر اینجا نجات دهنده‌ای هم هست؟ » و بعد برگشت به جانبِ صدا؛ « تو؟ باز هم تو؟ هنوز اینجایی؟ از پسِ این همه سال؛ راستی چند سال؟ بیست و چهار؟ بیست و سه؟ چند سال است تو اینجایی؟ چند سال است که تو همه جا هستی؟ » و برگشت به جانبِ صدا، « نه، تو وجود نداری » سرش را چرخواند، نمی‌خواست باور کند، « تو می‌ترسی، می‌ترسی عاشق شوی، می‌ترسی دوست‌ام داشته باشی، می‌ترسی » پشت‌اش را به صدا کرد، می‌دانست و به یاد می‌آورد که همه‌ی این سال‌ها، این صدا، این صدای روی دیوار، هم گوینده و هم شنونده بوده است، این سایه‌ی محو زیر نور چراغِ زردِ اتاقی کوچک در انتهای راهروی خانه، « نه از من دور شو، تو خودت گفتی نجات دهنده‌ای نیست، مگر چند سال دیگر قرار است زندگی کنیم؟ دست بردار، بگذار اینجا بعضی چیزها دفن شوند، بگذار همینجا فراموش کنم همه‌ی آن چیزها، آن صدایی که بعد یک ماه از پشتِ گوشیِ‌ تلفن شنیدم، وقتی که برای‌ام ملاقتی آمده بود و من فقط تلفن‌ام را خواسته بودم و فقط یک شماره را گرفته بودم، نه بگذار فراموش کنم، نمی‌خواهم، اصلاً می‌ترسم » .

: زندگی، آره زندگی، حق با تو اسمیت.
- امشب بلند شو بریم بیرون، بریم کمی هوا بخوریم، این پادگان خیلی مُرده شده، خاکِ مُرده ریختن اینجا.
: آره،‌ آره؛ بریم.

اسمیت میله‌ی آهنی نرده را گرفت و خودش را کشید و بلند شد ایستاد، نگاهی به ریچارد انداخت و لبخندی زد. « پاشو یارو، پاشو بریم این اسلحه نکبت رو تحویل بده بریم » و بعد دست‌اش را دراز کرد به سمت ریچارد، و بلندش کرد. ریچار سراپا ایستاد،‌از کنار نرده‌ها اسلحه‌اش را برداشت و روی شانه‌اش انداخت، « یه سیگار دیگه روشن کن تا بریم ». اسمیت از داخل پاکت توی جیب‌اش سیگاری بیرون آورد و آتش زد، « بیا مرد، یادت باشه زندگی تخمیه. آدم‌هایی مثل تو کم میارن، ولی می‌دونی، این زندگیه که کم نمیاره هیچ‌وقت »

ریچار سیگار را از اسمیت گرفته بود و کنار هم به سمت خیابان اصلی که به سمت اسحله خانه و آسایشگاه می‌رفت قدم می‌زدند. چشم‌های‌اش به پایین خیابان خیره بود و ذهن‌اش در جایی میان گذشته و آینده قفل بود، جایی که هیچ کجا نبود و هیچ کجا نمی‌توانست باشد. ذهن‌اش یاری نمی‌کرد که دوباره به یاد بی‌آورد آن جمله‌هایی که بین آن‌ها گفته شده بود، حرف‌هایی که شاید هیچ کدام دیگر مجال به یاد آوردن‌اش را نداشتند. و حالا دوباره یادش می‌آمد که چه دور افتاده بودند آن‌ها، چه دور شده بودند چه بی بازگشت می‌نمود این دور شدن.

« ما گُم شدیم، ما در دنیایی گُم شدیم که خودمان نخواستیم‌اش، خودمان نساختیم‌اش، و حالا می‌بینی که، دیگر هیچ چیز برای گفتن نیست، نه؛ گله‌ای نیست. این هم انگار قسمتی از سرنوشت ما بود، این هم انگار نقطه‌ی پایان این دنیایی بود که ما در رؤیاهای خودمان می‌پنداشتیم؛ و چه رؤیاهایی داشتیم، چه امیدها و آرزوهایی داشتیم،‌ حالا هم که می‌بینی انگار تمام شده باشند، انگار که دیگر نی‌خواهند برگردند به دنیای ما، حالا همین‌طور یکی یکی روی‌شان خط می‌کشیم و خیرشان می‌گذریم. دنیا را چه دیدی، شاید یک روز هم دوباره یکدیگر را پیدا کردیم، شاید، اما نمی‌دانم، شاید آن روز دیگر نه من منی باشم که بودم و نه تو، شاید هم تکان نخورده باشیم، درست مثل همین تو، تویی که انگار گیر افتاده‌ای، در زمان معلق شده‌ای، پیر می‌شوی، پیر می‌شوی، پیر می‌شوی و هنوز که هنوز است تکان نخورده‌ای از پشتِ آن میز کوچکِ کنار کافه. »

به خیابان اصلی که رسیدند ریچارد مکثی کرد، سیگارش را زیر پای‌اش انداخت و لِه‌اش کرد، « حق با تو بود اسمیت، من برای این زندگی ساخته نشدم، زیادی رؤیایی می‌دیدم و فکر می‌کردم، حالا هم که می‌بینی، گیر کردم… بی‌خیال »
اسمیت نگاه‌اش کرد، لبخند زد « بریم مرد، بریم خوش بگذرونیم » و هر دو کنار یکدیگر به سمت پایین خیابان حرکت کردند و به سمتِ اسلحه‌خانه رفتند.

راوی ( یازده ) – دَه سال خشک‌سالی


نشسته بود وسط زمینِ خشکِ رودخانه و با بیلچه‌ی کوچک‌اش زمین را می‌کند، خورشید درست وسطِ آسمان بود و با قدرت تمام می‌خواست یک روز گرم اواسط مرداد ماه را به آدم تفهیم کند. از گرما کلافه شده بودم و زیر سایه‌ی درختِ بِنه‌ای که هنوز سبز بود روی تخته سنگی نشسته بودم و نگاه‌اش می‌کردم. با جدیتی معصومانه زمین را می‌کند و یکی از آن لاک‌های لاک‌پشت‌هایی که مرده بودند و خالی شده بودن را توی چاله می‌گذاشت و روی‌اش را با خاک و ماسه می‌پوشاند، بعد بلند می‌شد خودش را می‌تکاند، به دور دست، به جایی که دو کوه سنگی به هم می‌رسیدند نگاه می‌کرد، جایی که آب رودخانه‌ای که سالیان دراز اینجا در جریان بود شکافی عمیق ایجاد کرده بود، بعد خم می‌شد و بیلچه‌اش را برمی‌داشت و می‌رفت سراغ لاکِ بعدی. تمام صبح را به همین کار مشغول بود، و انگار که تمام نمی‌شدند این لاک‌های خشک و خالی، انگار لاک‌پشت‌ها نمی‌دانم از کجا آمده بودند آنجا تا خودکُشیِ دسته‌جمعی کنند، هیچ زمانی از دِه را به یاد نمی‌آوردم که لاک‌پشت در آن باشد، آن هم این همه، نمی‌شد شماردشان آنقدر زیاد بودند. کوچک و بزرگ، و همه خالی، انگار که باقی‌مانده‌ی موجوداتی باشند که سالیانِ خیلی خیلی دور مرده باشند و این تنها یادگار آنها بوده برای ما.

جوری که صدای‌ام را بشنود فریاد زدم « هِی مَندَلی، لاقل همین‌طور که کار می‌کنی حرف بزن »  همان‌طور که مشغول کندنِ چاله‌ی جدیدی بود برگشت و نگاهی کرد و دوباره سرش را پایین انداخت.
از روی تخته سنگ بلند شدم، آسمانِ بی رنگ و روی ظهر را نگاه کردم، آسمانی که انگار آنقدر آفتاب خورده بود، آنقدر باران ندیده بود رنگ‌اش پریده باشد. هیچ حسی را در آدم زنده نمی‌کرد به جز خشکی، بی‌آبی، تشنگی و مرگ و مرگی که انگار نمی‌خواست حتی دست از سرِ این شن‌ها و ماسه‌ها و این لاک‌های تو خالی بردارد. حتی نمی‌شد یک علف خشک و پوسیده پیدا کرد، انگار که همه چیز نابود شده بود. مانده بود همین یک درختِ بِنه‌ی پیر و چند درخت نیمه‌جان کنار چشمه‌ی نیمه خشکِ دِه. خم شدم یکی از لاک‌ها را برداشتم و همان‌طور که در دست‌ام با آن بازی می‌کردم به سمت مَندلی رفتم. چه باید می‌گفتم، اصلاً چه چیزِ گفتنی‌ای وجود داشت؟

می‌دونی، فکر می‌کردم میام اینجا و کسی نخواهد بود و برخواهم گشت، اما این همه اومدم و وقتی دیدم هنوز اینجایی و با این همه خشکی دست و پنجه می‌کنه بیشتر ناراحت شدم، این همه سال!؟
به تو خُرده‌ای نیست محمود، تو برنده شده‌ای، ناراحتِ من نباش، من تو دنیا بازنده شدم، اما برای خودم برنده‌ام، برنده‌ی این همه زمین خشک و بی‌ آب و علفی که هیچ کس حاضر به برنده شدن‌شان نیست
: چرا؟ موندی اینجا که چی؟ تک و تنها؟ اینجا آدم نمی‌میره، اینجا وسطِ این برهوت آدم زنده زنده می‌پوسه.
بیلچه‌اش را کنار گذاشت و نشست روی زمین و دست‌اش را روی پیشانی‌اش نقابِ چشم‌های‌اش کرد  چشم دوخت به من. حتی نمی‌شد به اینکه به این خورشید کشنده نه بخشنده نگاه کرد فکر کرد، چه برسد آدم به سرش بزند و به آن خیره شود. نشست‌ام روبه‌روی‌اش تا بتوان‌ام بعد از بیست و چهار ساعت از نزدیک ببینم‌اش. تا به حال چروک‌هایی به این عمیقی رو صورتِ هیچ‌کس ندیده بودم، انگار که اصلاً پیر به دنیا آمده بود. صورت‌اش آنقدر زیر این آفتاب سوخته بود که انگار دیگر هیچ سلول زنده‌ای در آن نبود. چشم‌های‌اش خستگیِ این همه سال را به راحتی نشان می‌داد و به راحتی می‌شد از چهره‌اش خواند که « من اینجا زندگی نکرده‌ام، من اینجا مرده‌ام، و حالا تو، محمود عزیزم، برادر، آمده‌ای اینجا که تسلای خاطرم باشی یا بار سنگینِ عذابِ وحدان‌ات را سبک کنی؟ آمده‌ای  ببینی که لیلا چطور صبح تا شب می‌نشیند رو به دیوار و کفگیر در قابلمه‌ی خالی می‌گرداند؟ یا آمده‌ای رضا را به یاد بی‌آوری که الآن یک ماه است که دوباره تو این کویر خشک غیب شده است؟ آمده‌ای خاطرات‌ات را زنده کنی یا فقط آمده‌ای سر قبر این همه آدم مرده بایستی و نگاه کنی که زندگی چقدر تلخ بود؟ یا آمده‌ای به من بگویی مندلی چرا تو با این همه آدم که از اینجا رفتنند نیامدی پس؟ چرا؟ »
به راحتی می‌توانستم از نگاه‌اش بخوانم، و واقعاً اگر این چشم‌های خسته و این چروک‌های عمیق لب باز می‌کردند من چه داشتم که پاسخ دهم؟ بگویم « آمده بودم مطمئن شوم هیچ‌کس اینجا نیست، اما بود!؟ بگویم آمده بودم ببینم همه مرده‌اند، ولی نبود؟ بگویم آمده بودم که دست بکشم روی این خاک و بگویم این خشت و گلِ خانه‌ی کودکی‌های من است؟ »

- چرا نمی‌ماندم؟
: نگاه کن، دَه سال است اینجا یک قطره باران نیامده، به چه امیدی؟
- می‌دونی محمود، سالار که رفت، آخرین نفر بود؛ گفت « مندلی باور کن یک روز می‌رسد که هیچ‌کس نمی‌ماند اینجا که تو را بگذارد زیر خاک » من نرفتم، صبر کردم تا بارون بیاد، می‌خواستم آب بندِ مزرعه رو من درست کنم و آب بندازم توی دِه.
: چقدر نشستی؟ چقدر به این افقِ تکراری چشم دوختی؟ بارون؟ اینجا حتی اگه بارون هم بیاد خاک اونقدر تشنه‌س که همه رو می‌کشه، اینجا چیزی شبیه جهنمه، هیچی نیست.
- هست، لاقل تا من هستم اینجا نمیشه گفت هیچی نیست. من موندم که این دِه خالی نباشه.
: اما خالی نباشه که چی؟ خالی بودن و نبودن اینجا فرقی هم داره؟

دست‌اش رو از پشت ستون کرد و خودش را روی آن‌ها سوار کرد. چشم‌های‌اش انگار با سماجتِ عجیبی به دنبال چیزی در دور دست می‌گشت، نمی‌شد ردِ نگاه‌اش را گرفت، شبیهِ قطب‌نمایی بود که نمی‌توانست شمال‌اش را پیدا کند، آدم را گیج می‌کرد و به صرافت می‌انداخت که تعقیب‌اش کند. جوری به اطراف نگاه می‌کرد که انگار همه چیز را به مبارزه می‌طلبید. همان‌طور که صورت‌اش سمت من بود به دوردست خیره شده بود، خوب می‌توانستم احساس کنم که اصلاً در قید و بند زمان و مکانی که در آن هست نیست، در دنیای خودش بود، دنیایی که شاید باران می‌بارید، آب بند را درست می‌کرد، مزرعه را کِرت بندی می‌کرد، زیر سایه‌ی درخت می‌نشست، بیل‌اش را می‌گذاشت کنار جوی آب و همانطور که چای داغ را از استکان کمر باریک هورت می کشید مزرعه را نگاه می‌کرد که چه سبز شده.
تا به حال چشم‌هایی ندیده بودم که اینگونه به دنبال چیزی حیران باشند. هرطور که سعی می‌کردم به خودم بقبولان‌ام اینجا تمام شده نمی‌توانستم و از طرفی هم نمی‌توانستم حضور این ادم‌ها که انگار دیگر زندگی را فقط برای مُردن ادامه می‌دهند باور کنم. آدم‌هایی که با درک اینکه اینجا فقط مرگ است که در می‌رسد مانده بودند و برای هیچ، و فقط با رؤیای اینکه اینجا روزگاری زمینی بود که مردم آب را به میانِ مزرعه‌های‌شان می‌کشاندند و همه جا را سبز می‌کردن وسطِ این کویر داغ زنده بودند. با رؤیای اینکه، شاید یک روز اینجا دوباره باران ببارد.

- من اگر زنده‌ام، برای این است که لیلا را بگذارم زیرِ خاک، رضا هم که می‌دانم دیگه نمیاد، همیشه یک هفته بیشتر نمی‌شد که ناپدید می‌شد ولی حالا یک ماه بیشتر است، مطمئنم یا جایی بهتر پیدا کرده یا روی خاکِ داغ افتاده و دیگه بلند نشده

حس می‌کردم آنقدر مستأصل شده‌ام که حتی نمی‌توانم تکان بخورم. فقط نگاه‌اش می‌کردم. چشم‌های‌اش انگار که می‌خواستند گریه کنند، زار بزند ولی انگار خشک شده باشند، حتی چشم‌های‌اش هم خشک شده بودند در این سال‌های بی‌باران، در این سال‌های مرگ و میر.

- می‌بینی محمود، باورت می‌شود، اینجا همان دِهِ خودمان است، اما نمی‌دونم چه شد، شاید هرچیزی بالاخره دوره‌ای داشته باشد، نمی دونم، شاید دوره‌ی آباد بودن اینجا هم تمام شده باشد، شاید دوره‌ی ما تمام شده بود، همان چند نفری که از اینجا رفتند، خبر داری که، هرکدام یک جوری مردند. تا وقتی سالار اینجا بود هنوز بعضی‌ها می‌آمدند، انگار بعد از سالار دوره‌ی من هم تمام شد، لیلا که خیلی سال است تمام شده است. یک روح سرگردان شده.

بلند شدم، دست‌ام را  دراز کردم به سمت‌اش، دست‌ام راگرفت و بلند شد، ایستاد روبه روی من، تو چشم‌های‌اش نگاه می کردم و می‌خواندم که به التماس می‌خواهد چیزی بگوید و نمی‌تواند، انگار که دو دل باشد.

- محمود، برو، اینجا موندن، بین این همه خاک که بوی جسد‌هایی رو میده که بخاطرش مرده‌ان برای زنده‌هایی مثل تو فایده نداره. برو، سعی کن هیچ چیز هم به یادت نیاد
: مندلی
- ولی محمود، اگر یک وقت یادت اومد، که اینجا، یک روزی زندگی‌ای جریان داشته، دِهی بوده که مردم‌اش زنده بودن، بیا و به اینجا سر بزن، شاید دوباره آبی باشد که بشه کشید توی مزرعه. شاید

صورت‌اش مچاله شده بود، انگار که تمام توان‌اش رو گذاشته بود که گریه کند، و اون چند قطره اشک، روی چروک‌های صورت‌اش، کنارِ دماغِ بزرگی که توی صورتی به اون پیری و مچاله‌ای خودنمایی می‌کرد.
صورت‌اش رو با دو دست گرفتم و جوری سعی کردم ببوسم‌اش که قطره‌های اشکی که از اعماقِ وجودش جوشیده بود را با لب‌های‌ام لمس کنم و حتی ببلع‌ام.

صورت‌اش را که وِل کردم، نگاه‌ام کرد و آرام گفت : « محمود، برو »

برای اخرین بار نگاه‌اش کردم و سعی کردم تمام جزئیات آن صورت را به خاطر بسپارم، و بعد برگشتم به سمت همان درختِ بِنه تا از آنجا به دِه بروم. زیر درخت یک لاک بود که انگار از آفتاب در امان مانده بود و هنوز برقی روی سطحِ سخت‌اش بود، برگشتم به همانجایی که او نشسته بود و دوباره چاله می‌کند نگاه کردم و فریاد زدم « من یکی از این‌ها را می‌برم » سرش را بلند کرد و بعد برای‌ام دست تکان و داد و دوباره مشغول کندن زمین شد.

به دِه که رسیدم می‌خواستم برای آخرین بار لیلا را ببینم ولی نمی‌خواستم صورت مندلی را فراموش کنم، چهره‌ای که تمام تلاش‌ام را کرده بودم برای آخرین بار با تمام جزئیات به خاطر بسپارم. سوار ماشین شدم، لاکی را که با خودم برداشته بودم روی صندلی شاگرد گذاشتم . ماشین را روشن کردم و زیر گرمای شکسته‌ی یک روزِ کویری وارد همان جاده‌ای شدم که هفتاد و دوساعت قبل از همان جاده آمده بودم و دِه سال قبل با همان جاده رفته بودم.

راوی ( ده ) – از زبانِ من

: می‌دانی!؟ دنیا خیلی واقعی‌ است، زیاد از حد واقعی است، و بی‌رحمانه واقعی است، خالی از هر رؤیایی که دنبال‌اش باشی. خشک و عصبی و جدی.

: من تظاهر کردم، برای چندمین بار؟ من برای چندمین بار تلاش کردم که تظاهر کنم که واقعی هستم، تلاش کردم که بی‌رحمانه رؤیاهای تلخ و شیرین خودم را لِه کنم، تظاهر کردم که دارم واقعی می‌شوم. برای چندمین بار؟ شکست خوردم! چقدر طول کشید؟

: انگار که با چنگ و دندان بخواهی خودت را به چیزی که برای تو نیست بچسبانی، انگار  بخواهی با چسبِ چوب کاغذ را به آهن بچسبانی! واقعیتِ تلخ! واقعیتِ بی‌رحم اما این است که نه! نه تو برای آن واقعیتِ انکار ناپذیرِ چشم‌هایی هستی که نمی‌توانند رؤیای تو را باور کنند و نه ان‌ها برای دنیای تو ساخته شده‌اند که بخواهی خیلی نزدیک‌شان بمانی.

: بالاخره یک جایی یک اتفاقی می‌افتد، نمی‌شود. همه چیز از هم می‌پاشد، و این تو هستی که باید برگردی، دست‌های‌ات را بگذاری روی سرت و عقب عقب بروی بیرون از صحنه.

: من؟ نه! من نمی‌خواهم خودم را به واقعیتِ بی‌رحمِ این دنیای خشک و عصبی بفروشم. بفروشم که چه شود؟ من  با این رؤیاها زندگی می‌کنم، با این رؤیاها است که می‌توانم بنویسم، بخوانم، بنوازم، عاشق بشوم، زندگی کنم و زندگی کنم و زندگی کنم.

: اگر ننویسم چه کنم؟ اگر نتوانم یک روز بنوسم؟ آن روز چه کار دیگری باید بکنم؟ چه کار دیگری می‌توانم بکنم؟ اگر یک روز دیگر نتوانم بخوانم؟ نتوانم بنوازم؟ نه! نه!

: زندگی؟ مثلِ یک لوپِ مسخره از خودم و تصویرِ خودم.

: دوست داشتم خودم را بکشم بیرون. دوست داشتم نه غیر از این، که کمی جور دیگری باشم.

: نه نمی‌توانم دست بکشم از همه‌ی این‌ها. دوست دارم همین مردِ رؤیایی باشم و درعوض بتوانم بنویسم و بخوانم و بنوازم. لاقل همه آن چیزهایی که برای من است و من برای ان‌ها بوجود امده‌ام را از دست نداده‌ام.

: خواه و نا خواه زندگی واقعی است. اما این درون من است که چنین است. این درون تو است که با زندگی فرق دارد.

: نه! فکر می‌کنم نمی‌توان خیلی زیاد تظاهر کرد به چیزی. یا شکل آن می‌شوی یا دوباره برمی‌گردی به شکل سابق‌ات.

: من متعلق به این همه جمعیتِ شلوغ نیستم. نمی‌توانم تحمل کنم. مجبور می‌شوم یک دفعه بکشم کنار. غیب می‌شوم. و می‌دانی! یک دفعه نا پدید می‌شوم و انگار که اصلاً وجود نداشته‌ام. نمی‌توانم  همه این واقعیاتِ بی‌رحم را تحمل کنم. سخت است. من روح‌ام ضعیف‌تر از این حد است.

: خسته‌ام؛ دنیا دورِ سرم می‌چرخد. من یک نیمه‌ی رؤیایی هستم. یک نیمه‌ی واقعی می‌خواهم؛

راوی ( نه ) – اینجا همیشه ۱۲ دسمابر است

صبح نسبتاً سردِ دوازدهم دسامبر بود. فردریکو همانطور که  سرش را تکیه داده بود به دیوار و پاهای‌اش را وسط پایه‌های صندلی به عقب و جلو حرکت می‌داد به سقف و مهتابیِ نیمه جانی که مرتباً چشمک می‌زد نگاه می‌کرد. سمتِ راست‌اش مردی نشسته بود که تمام مدت را تقریباً در حالِ چُرت زدن بود و گاهی اوقات که بلندگوی سالن  شماره پروازی را اعلام می‌کرد یا فردی را صدا می‌کرد سرش را سمت تابلوی اعلام پروازها کج می‌کرد و نگاهی می‌کرد و دوباره به پشتی صندلی تکیه و می‌داد و چُرت می‌زد.

« فکر می‌کنم از اون روزهای کذاییه » مرد این را گفت و دوباره خم شد و تابلوی اعلام پروازها را نگاه کرد.

« از کدوم روزها؟ »

« از همین روزهای لعنتی‌ای که هیچ چیز صاحاب نداره ، از اون روزایی که باید حالا حالاها بشینی تا روی اون تابلوی لعنتی بنویسه آماده‌ی مسافرگیری »

« حکماً » و دوباره سرش را به دیوار تکیه داد و به همان مهتابیِ نیمه جان نگاه کرد.

مرد گفت : « شما هم برای همین پروازی؟ » و به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و به فردریکو نگاه کرد، منتظر جوابِ سؤال‌اش بود که انگار در آن لحظه مهم‌ترین مسئله‌ی حیاتیِ زندگی‌اش رسیدن به همین جواب بود. فردریکو زیر چشمی نگاهی به مرد کرد و ترجیح داد با یک نه مکالمه‌ای که مرد قصد آغازش را داشت تمام کند و زیادی ادامه‌اش ندهد. « نه، جای خاصی نمی‌روم »

مرد با حالتی مشکوک و قانع نشده گفت : « آها ! پس اینجور ! » انتظار داشت  او حرف بیشتری بزند ولی فردریکو تمایلی به ادامه‌ی مکالمه نداشت، مجبور شد بگوید « معلوم نیست تا کی تأخیر داره، من میرم اون پائین سیگار بکشم…»  حرف‌اش را قطع کرد « آره واقعاً، نه من سیگاری نیستم » و دوباره شروع کرد پا‌های‌اش را تکان دادن.

مرد بلند شد و کیف چرمی‌اش را از کنار صندلی برداشت و ایستاد، کمی مکث کرد و وقتی هیچ عکس‌العملی از او ندید چرخید و به سمت پله‌ها رفت. روی پله‌ی اول که رسید دست کرد داخل جیب کت‌اش و یک نخ سیگار درآورد و گذاشت بین لب‌های‌اش و آرام از پله‌ها پائین رفت.

<>

« هی نیگا کُن چه کله خری اینجاس، فردریکوی عوضی » جوانک کلاه سیاه و رنگ و رو رفته‌اش را از سرش برداشت و پرت کرد سمت فردریکو که همچنان به مهتابی نگاه می‌کرد و پاهای‌اش را تکان می‌داد. همانطور که به سمت ردیف صندلی‌های کنار دیوار می‌رفت متوجه شد که این اعلام حضورش توجه همه حاضرین در سالن را جلب کرده و همه دارند به او نگاه می‌کنند. سریع خودش را به صندلی خالی کنار فردریکو رساند و کلاه‌اش را که میانِ دست‌های او افتاده بود برداشت و روی سرش گذاشت. « چطوری فرد؟ خوشحالم که زنده‌ای هنوز »

فردریکو نیم نگاهی کرد و گفت « تو خوشحالی تام، ولی من نه، این همه خوشحالی فقط برای یک شب تا صبح است که از هم جدا شدیم! بهتره آروم‌تر باشی »
« بی‌خیال فرد، بقیه کدوم گوری هستن؟ »
« بقیه؟ بقیه توی پادگان می‌مونن خره، فقط ما به عنوان تکنسین اعزام شدیم، و بهتره اینو هم بدونی که یه عوضی مثل من فرمانده‌س، پس سعی کن زیاد سر به سرش نذاری »
« پس کار خودشون رو کردن؟ من فکر می‌کنم که اونجا مُردن راحت‌تر باشه »

سرش رو جلو آورد و پاهای‌اش را روی زمین گذاشت و برگشت به تام نگاه کرد. تام انگار که حرف چندانی برای گفتن نداشته باشد لبخندی از روی بی میلی زد و کلاه‌اش را از روی سرش برداشت و به پشتی صندلی تکیه داد، « برگه‌ها چی؟ دسته خودته؟ »
« آره، مدتِ نامعلوم »
« خب پس هیچی، دخل‌مون اومده فرمانده، پوست و استخون‌‌مون هم برنمی‌گرده »

<>

کلاه سیاه و رنگ و روفته‌ای که دست‌اش بود را گذاشت روی سرش، یک نخ سیگار دست پیچی که پشتِ گوش‌اش بود را برداشت و میان لب‌های‌اش گذاشت و بعد خم شد و کیف کوچکی که همراه‌اش بود را از روی زمین برداشت و از دربِ شیشه‌ای که روی آن نوشته بود « خروج خاص » بیرون رفت. « آقا، آتیش هست خدمت تون؟ » مردی که کاپشنِ چرمِ مشکی رنگی تن‌اش بود کبریتی روشن کرد و جلوی او گرفت، « ممنون ». سیگارش را روشن کرد و همانجا ایستاد.

« راستی، امروز چه روزیه »
« امروز؟ فکر ‌کنم ۱۲ دسامبر »
« واقعاً، واقعاً اینجا انگار هیچوقت تغییر نمی‌کند! » این را گفت و لبخندی به مرد تحویل داد و همانطور که سیگار دست پیچ‌اش را می‌کشید به سمت بالای خیابان راه افتاد و با خودش گفت « فرمانده فردریکو، اینجا هنوز ۱۲ دسمابره »

راوی ( هشت ) – اون‌طرف

- تو پات رو گذاشتی اون‌طرف!

: یادم نمیاد کِی بود، یا کجا بود، هیچی یادم نمیاد، فقط اینکه تو الآن داری میگی احساس می‌کنم یه اتفاقی افتاده !

: ولی یادمه ! شب بود، رفتم تو جاده، یه جای خیلی بیرون از شهر بود، چندتایی درخت کنار جاده بود، یادم نیست دقیقاً کجا بود، یادم نیست چه درختی بود، ولی یادمه که چندتایی درخت کنار جاده بود، خیلی هم بلند و پُر شاخ و برگ نبودن، از جاده زدم بیرون توی خاکی، چقدر؟ مطمئن نیستم ولی از جاده فاصله داشت، اونقدری بود که چراغ ماشین‌ها رو هنوز می‌دیدم ولی مطمئن نیستم که اونا هم منو می‌دیدن، هوا تاریک بود ولی یادمه که ماه تو آسمون بود!

: مطمئن نیستم که از خط رد شده باشم، مطمئن نیستم چیزی یادم بیاد! ولی، فکر کنم حس غریبی داشتم، یه حس عجیب، یه حسی که حالا که سعی می‌کنم یادم بیاد اون لحظه رو می‌فهمم که قبل از اون این حس رو نداشتم، مثلاً حس مُردن! یه حسی که تا اون لحظه نداشتم، اتفاقی بود، از جاده زدم بیرون، تو جاده خاکی ماشین رو کمی روندم و بعد پشتِ اون درختا واستادم، کجا بود؟ نمی‌دونم ولی از شهر دور بود، ولی مطمئن نیستم که پام رو از خط گذاشت باشم اون‌طرف، خیلی زیاد نبود که بخواد از خط رد بشه ! ولی هیچی یادم نیست!

: این‌طرف؟ یعنی از خط رد شدم؟ یعنی میشه وقتی از خط رد شدی همه چیز یادت بره؟ امکان نداره! من همه چیز یادمه، فقط اون لحظه یادم نمیاد، شاید مست بودم، در هر حال چیزی یادم نیست، خیلی وقت هم هست که دارم فکر می‌کنم ولی، نه ! هیچ چیز یادم نمیاد !

: حالا خیلی فرق نمی‌کنه! الآن هم خیلی فرقی ندارد، به نظر میاد چیزی عوض نشده، حالا این طرف و آن طرف، برای کسی مثل من خیلی فرقی ندارد، خیلی فرقی ندارد که ماه اول بالا بی‌أید یا خورشید، یا اول شب بشه بعد روز ! خیلی فرقی نداره که این خیابون این طرفی باشه یا اون طرفی، یا من این طرف باشم یا اون طرف!

: یه چیزی یادمه هنوز، یه بو! تمام اون مدتی که اونجا بودم یه بویی بود، یه بویی که همه جا بود، یه عطری که تا حالا به دماغم نخورده بود!

: ولی نه نه ! یه بوی خیلی آشنا بود، یه بوی خیلی خوب بود، یه عطری که احساس آرامش بخشی توی خودش داشت، خیلی آشنا بود، مثل بویی بود که انگار قبلاً هم همین احساس رو برام داشت! مثل عطر اون، مثل بوی عطری بود که همیشه وقتی می‌دیدمش بهم آرامش میداد، مطمئن نیستم این بوی گُل بود یا بوی درخت یا چی ولی خیلی خیلی آشنا و آرامش بخش بود!

: شاید همون موقع بوده، دنبال بو راه افتاده بودم، شاید وقتی دنبال اون عطر آشنا راه افتاده بودم از خط رد شدم، شاید ! شاید !

: الآن هم احساس می‌کنم که همون بو، همون عطر آشنا، همون بوی آرامش‌بخش، شاید !

راوی ( هفت ) – هزیان

: فکر می‌کنم مجالی برای دوباره از نو شروع کردن نیست، وقتی که دری را بستی و کلید‌ش را انداختی آن‌طرف دیوار دیگر فرصت باز کردن‌اش را نخواهی داشت، حالا هی به در و دیوار بزن، هی دست بکش روی بند‌های دیوار، فکر می‌کنی از این سوراخ‌های کوچک می‌توانی عبور کنی؟ فکر می‌کنی می‌توانی از این سکوت که یکباره آوار می‌شود روی سرت فرار کنی؟ فکر می‌کنی ساده است؟ شکستن؟ گذشتن؟ فراموش کردن؟ خُرد شدن؟ فکر می‌کنی آتش زدن از بین بردن این همه راحت است؟ فکر می‌کنی گذشتن آسان بود؟ یا مثلاً دویدن زیر باران توی خیابانی به این شلوغی؟ یا به دنبال سوزنی در پیاده‌روی شلوغ خیابان گشتن؟ فکر می‌کنی این همه سال ساده بود؟ ساده خواهد بود؟ نه نه باور کن اینجا هیج‌کسی نیست که لب باز کند و حرف بزند، این صندلی‌ها این میز این مبل این ساز‌ها این کتاب‌ها این در و دیوار و پنجره‌ها با من بیشتر حرف می‌زنند، برای من حرف‌ها گفتنی‌تری دارند، وقتی خیره می‌شوی و سعی می‌کنی از وجودِ بی‌جان این اجسام مرده حرفی را بیرون بکشی، ساده‌تر است ساده‌تر از آن که بخواهم از تو حرفی را بیرون بکشم، لاقل به حرف زدن با این‌ها بیشتر عادت دارم، انگار زبانِ زبانِ مرده‌ای‌ست که هیچ‌کس نمی‌فهمد آن را انگار هیچ‌کس با این زبان حرف نمی‌زند… نه، نه؛ اینقد رهم ساده نبود که من برای تو می‌گویم، اما چه فایده!؟ دنیا که تمام نشده است، ما هم که نمرده‌ایم، حالا گیریم که شبیه مرده‌ها شده‌ایم اما خب انگار که این چرخیدن و چرخیدن حالا حالاها تمامی ندارد.

: فکر می‌کنم بعد از موزارت دیگر هیچ‌کس نتوانست موسیقی را درک کند، هیچ‌کس نتوانست به زبان موسیقی حرف بزند، اصلاً هیچ‌کس نتوانست موسیقی را احساس کند، حالا ما نشسته‌ایم و اجرای فلان نفر را از فلان سمفونی موزارت از بلندگوهای ضبط گوش می‌کنیم ولی نه ما می‌توانیم این نت‌های در هم ریخته و حیران را درک کنیم نه آن همه آدمی که جمع شده‌اند و این همه نت را نواخته‌اند، کلاً تاریخ دنیا از دو قسمت دارد قبل از موزارت و بعد از موزارت، اصلاً فکر کنم تاریخ دنیا دو قسمت دارد قبل از این که من این حرف‌ها را بزنم و بعد از این، حالا یکی هم مثل بتهوون آمد، حالا آمد که آمد، این‌ها نقش‌های فرعی بودند، نفر اول اون بود، حالا من هم نشسه‌ام پشت این پیانوی لعنتی و نئشه کرده‌ام و سعی می‌کنم موزارت را بفهمم ولی نمی‌فهمم که ، اصلاً اون هم من رو نمی‌فهمه، اصلاً هیچ پدرسگی هیچ پدرسگی را نمی‌فهمد، اصلاً آدم‌ها یکدیگر ار نمی‌فهمند، هی مثل بز سرشان را تکان می‌دهند و فکر می‌کنند که می‌فهمند، فکر کنم خوبی آدم‌ها اینه که می‌توانند تظاهر به فهمیدن کنن با اینکه حتی نمی‌فهمن، حتی تو هم نمی‌فهمی، من هم نمی‌فهمم، این کلاویه‌ها شعورشان از ما بیشتر است، وقتی روی کلید سُل ضربه می‌زنی می‌داند که باید صدای سُل دربی‌آورد حالا من هی باید به تو بفهمانم که سُل سُل سُل نمی‌فهمی که، نمی‌فهمم که، هی باید به تو بگویم از دوی وسط پنج‌تا کلید سفید بشمار به سمت راست می‌شود سُل، تو فشارش می‌دهی و پیانو می‌گوید سُل ولی تو که نمی‌فهمی، من که نمی‌فهمم، ولی بعضی‌وقت‌ها هم خب این که همیشه سُل باید سُل باشد هم آزار دهنده است‌ها!! گاهی اوقات دوست دارم سُل، سُل نباشد، خب چه عیبی دارد! اصلاً می‌دانی من از اون کله‌خر‌هایی هستم که دوست دارم هیچ چیز سرجای خودش نباشد، از اون گند دماغ‌هایی که تو و امثال تو ازشان حال‌تان بهم می‌خورد، من دوست دارم اینجوری باشد، دوست دارم یکی از سونات‌های یکی مثل بتهوون رو بگیرم و همونجوری که دوست دارم بزنم، حالا به تخمم که کسی خوش‌اش نمی‌آید، من که خوشم می‌آید، تو هم بهتر است بری انگشت‌ات رو بکنی تو یه سوراخ دیگه‌!

:نه ببین مسئله اصلی این نیست که تو الآن نشستی جلوی من و داری به حرف‌های من گوش می‌کنی، ببین همین پاکت‌های سیگاری که من از صبح خالی کرده‌ام را ببین، تو همین چند دقیقه قبل گفتی چقدر سیگار می‌کشی!! نه حالا این موضوع ربطی نداره‌ها ولی حالا به همین هم فکر کن، یا اصلاً همین فنجان‌های قهوه که تو خورده‌ای و این شات‌های وودکایی که من خوردم، نه تو که مثل من نیستی من هم که مثل تو نیستم، قرار هم نیست باشیم، قرار هم نیست همدیگه رو بفهممیم، ما یه قرداد امضا کردیم که بتوانیم همدیگه رو تحمل کنیم، تحمل هم نه‌ها یه چیزی مثل زندگیِ مسالمت آمیز، یه صلح نسبی، کلاً فکر کنم زندگی‌های ما نسبی‌ست، ما گاهی اوقات نسبت‌ها را بالا پائین می‌کنیم، می‌دونی من از اون‌ها بودم که توی مدرسه مسائل را حل نمی‌کردم کلاً، خب جواب این همه مسئله‌ی مسخره و چرت و پرت رو این همه دانشمند بیکار توی این همه سال‌ پیدا کردند! خب وقت تلف کردن نیست به نظرت؟ بشینی هی بنویسی دو بعلاوه دو میشود چهار بعلاوه ده می‌شود چهارده بعلاوه بیست و شش می‌شود چهل، حالا هر گهی که هست!!! حالا من بدانم که جذر فلان چه می‌شود یا فلان به توان بهمان چند می‌شود چی فرق می‌کنه؟ وقتی این همه ماشین حساب و کامپیوتر هست به نظرت احمقانه نیست من بشینم این همه کاغذ حروم کنم و بجای این همه شعر و داستان و موسیقی و چیزهای دیگر مسئله‌های تکراری حل کنم؟ نه به نظرت حماقت نیست این کاغذ‌ها را به گا دادن برای  نوشتن جمع و تفریق کردن این همه عدد در حالی که میشه همه رو با یک ماشین حساب و یک کامپیوتر حل کرد؟ نه به نظرت به گا دادن وقت نیست؟ در حالی که می‌توان زندگی کرد هی نشست این مسئله‌ها گهی را حل کرد و آخرش به همون عددی رسید که فلانی هم رسیده؟

: حالا یکی هم میاد به من میگه کم‌تر کس‌شعر بگو، خب بگه! خب به تخمم، من از اونا نیستم که بشینم ساعت‌ها درباره این مسئله بحث کنم که فلانی اگر به قدرت رسید چه گهی می‌شود یا از اوناش نیستم که بشینم ساعت‌ها درباره یک شعر بحث کنم که منظور شاعر چی بوده، یا اینکه بشینم فلسفه‌ی فلان احمق رو بخونم و بعد درباره ‌ش بحث کنم، تو هرچی دوست داری برداشت کن من هم هرچی دوست دارم، قرار نیست من نظرم رو به تو تحمیل کنم یا تو به زور من رو متقاعد کنی، تو نظر خودت را داری من نظر خودم رو، تو نظرت رو بگو من هم نظر خودم رو، ولی اگه بخوای به زور من رو متقاعد کنی من بلند می‌شم بهت می‌گم گه نخور!!! حالا بی‌خیال، من می‌گم که اصلاً به من چه ! یا به تو چه ! خب تو نظر خودت رو داری من اگر دیدم نظر تو بهتره خب من قبولش می‌کنم، حالا اصلاً بی‌خیال!‌خب هرچی، مثلاً که چی؟ من خب  اینجور آدمی هستم، یکمی آنارشیست‌ام، ولی خب آدمی هم نیستم که با همه دعوا کنم، زیادی هم صلح طلب هستم، خب من از اونایی هم هستم که زیادی اومانست هستم، خب حالا هر گهی هم که هستم به تخمت!! بذار یه سیگار دیگه روشن کنیم، این آهنگ رو هم عوض کنیم یکمی حالی به حالی بشیم، اصلاً بیا بلند بشیم و برقصیم، به کی چه!؟ دوست داریم برقصیم! گاهی وقت‌ها خیلی دوست دارم بلند بشم و با یه آهنگ برقصم، رقص که نه همچین فقط بالا پائین بپرم، یه جوری که این آندرنالین‌ها رو خارج کنم بعد بشینم یه گوشه بیفتم و از خستگی‌ای که توی بدنم هست لذت ببرم، سیگار بکشم، و یه موسیقی هم همچین نوازشم کنه، بعضی وقت‌ها هم خیلی دوست دارم کلاً یکی هم باشه ولی خب نیست، بی‌خیال، البته خب سخت هم میشه گفت بی‌خیال، آدم به یه سنی که می‌رسه به یه چیزایی نمی‌تونه بگه بی‌خیال ولی خب دیگه اینجوری شد دیگه، حالا نمردیم که ! زندگی هم که فعلاً ادامه داره…. بیا بابا بگیر یه سیگار با هم بکشیم ببینیم چی میشه!!!