وقتی که…

وقتی نه زندگی‌ای داری که برای کسی کنار بگذاری نه قلبی! بهتر است خودت را برای خودت نگه داری… سرت را  بندازی پائین، سیگار بکشی و با قدم هایی مردد راه‌ات رو بکشی و بری…..

یکی از شب‌های آخر بود…

گاهی وقت‌ها یک دفعه می‌بینی هنوز که هنوزه یک نفر که دیگه نیست، که سال‌های ساله که بدنش پوسیده زیرِ خاک هنوز داره تو تمامِ لحظه‌ لحظه‌های تو راه میره، بهت نگاه می‌کنه و می‌خنده و تو…. تو نمی‌تونی به خودت بفهمونی که اون نیست، دیگه جسمش با تو نیست و همه این‌ها فقط زایده‌ی خیالِ تو هست…. و گاهی اوقات یک دفعه اتفاقی می‌افتد که تو می‌مانی سر در گُم، برای پُر کردن جای کسی که هنوز فکر می‌کنی هست، هست، هست، هست…. و این بودن، این بودنِ خیالی ذره ذره ذره داره تو رو خورد میکنه، داره تو رو از درون می‌خوره….

: یادت هست؟ یکی از شب‌های آخر بود، تو چشم‌های تو نگاه کرد و خندید و انگار با آن خنده‌اش داشت می‌گفت : بابک، بخند… دنیا می‌چرخد و زندگی ادامه دارد!

بهتر است که زندگیِ خودت را بکنی

بعضی وقت‌ها با آرزو‌ها زندگی می‌کنی
بعضی وقت‌ها با امیدها زندگی می‌کنی

و وقتی هیچ‌کدام نیستند
بهتر است که زندگیِ خودت را بکنی

زندگی همینطور است !

زندگی همین است !

باید چند تار مویِ سفید وسطِ‌ موهایِ سیاه‌ات پیدا شود، چند تا خطِ کج و معوج روی پیشانی‌ات ظاهر شود، صورت‌ات کمی کشیده‌تر شود، لب‌هایت کمی مردانه‌تر و خشک‌تر، و دستِ راست‌ات وقتی خودکار را دست می‌گیری کمی بلرزد….

بله زندگی همینطور است !

باید بگذرد، باید اتفاقاتی پیش بی‌آید باید یک چیزهایی تغییر کند…
بعضی وقت‌ها، بعضی‌چیزها باید تغییر کند…

زندگی همینطور است !