تن‌ام را به دریا بسپارید باز

به آن هنگام که من مُردم
جان از بدن بُرون بردم
زمانی که چشم‌ها را بستم
لب به روی لب بگذاشتم
زمانی که نداشتم دیگر جانی
و از تهِ دل روح برون کردم
پیکرم را به خاک نسپارید
که نی‌ام از خاک که بازگردم
پیکر بی‌جان‌ام را، آری
به آب آبیِ دریا بسپارید
که من از آب بودم در این دنیا
روان و جاری همچو موج  دریا
نرم بودم شبیه نرمه بادی
که از دریا به ساحل بازگشته ‌ام تنها
گاه‌گاهی سخت و محکم و وحشی
شبیه قره موجِ توفانی
ساکن و آرام نبودم یکجا
از این سو به آن سو حیران بودم
نه مبدأ مقرر شد بر من
نه مقصد که بر آن فرود آیم
شبیه قطره آبی سرگردان
در کشاکش باد و توفان
من آن بودم من این بودم
این و آن اما من، من بودم
نه یک روز زنگیِ زنگی
نه یک روز رومیِ رومی
در جدال با این دنیای فاسد
بسان امواج خروشان بودم
خنک و نرم چون دریا
آبی چون سایه‌ی آسمان بودم
نه آرامش مقرر شد بر من
نه تنهایی را ز خود رهانیدم
از آن لحظه که از دریای توفانی
فرود آمدم به ساحل تنهایی
همانند بادی سرگردان
از این رو به آن رو بودم
گه افتادم در رهی پُر پیچ
گه جاده‌ای خالی و صاف دیدم
گه عاشق بودم و گه معشوق
در تکاپوی زندگی بودم
که زندگی را عاشقه دوست بودم
با خاموشی در جدال بودم
نه باک‌ام بود از دشنام
نه در ترس از مرگ بودم
تن رهانیدم از تباهی، باری
که تباهی را پیر دیدم

آری آری من چو موچی سرگردان
در میان توفانِ شب اسیر بودم
اما با این همه حیرانی که دیدم
آب را پاک‌تر ز زمین دیدم
آبیِ و پاکیِ آبِ دریا را دوست بودم
شبیه قطره آبی در ژرفای اقیانوس بودم

آری، به خاطر بسپار مرا، من این بودم
ز خاک و سنگ و آسمان جدا بودم
ز آب بودم باز به آب خواهم شد
من آبیِ دریا را عاشق بودم
به هنگامی هم که مُردم
تن‌ام را به دریا بسپارید باز

مرا طاقتِ ماندن نیست دیگر

سکوتِ مبهمِ این اتاق
و همهمه‌ی وحشیِ این زندگی
که هر شب بر من هجوم می‌آورند
از هر چهارگوشه‌ی تاریکِ اتاق

دست نگه‌دارید
درنگ کنید
مرا طاقتِ ماندن نیست دیگر

پائیز

پائیز که بی‌آید
برگ‌ها که زرد شوند و روی زمین پخش بشوند
باد که بزند زیر کوپه‌ی برگ‌های جارو شده و به پرواز وادارشان کند
بوی گرد و خاکِ برگ‌های خشک شده توی پیاده رو که بلند شود
پائیز که بی‌آید
در گوش من که زمزمه کند اسم تو را ؛ دوباره و دوباره
هوا که کمی سرد بشود
اولین برفِ زودهنگام زمستانی که ببارد
توچال که سفید بشود و برق بزند زیرِ آفتابِ سرد و درخشان زمستانی
سوزِ برفِ توچال که به صورتم بخورد

پائیز که بی‌آید…
پائیز کِی می‌آید؟

شب

‎من نشسته‌ام و سیگار دود می‌کنم
‎شب از تو می‌گذرد
و ‎در بسترِ تنهاییِ تو پهن می‌‎شود
‎و تو آرام
‎در رؤیای شبانه‌ی خود غلت می‌خوری

‎من نشسته‌ام و سیگار دود می‌کنم
‎تو در خواب
‎و شب از ما می‌گذرد