: از دوران جوانی خود بگویید.
- صبحها خمار خواب بودیم، شبها نئشهی بیداری.
: از دوران جوانی خود بگویید.
- صبحها خمار خواب بودیم، شبها نئشهی بیداری.
پا میگذارم
به کوچههای تاریک،
به کوچههای ساکت،
به دنیای بیعبورِ شب؛
پشتِ پیشخوانِ دکهای
سیگاری روشن میکنم؛
بی هیچ اشکی
بی هیچ گلایهای
آرام آرام
محو میشوم
ایستاده بودی روبروی من و لبخند میزدی، و من هاج و واج مانده بودم که تو را باور کن یا صدای زنگِ ساعت را !
و عشق آن شد که به هم نرسیم…!
و ما عشق را رعایت کردیم.
بشمار، بشمار؛
چیزی نمانده است