گفت از این زمین حاصلخیز چه میخواهی؟ گفتم هیچ
گفت چه میجویی بدهم تو را؟ گفتم هیچ
گفت آخر پرستش مرا هزینه چه میخواهی یاغی؟
گفتم من پرستش رندان میکنم که نمیخواهند هیچ
بایگانی موضوعات: رباعی
همه شب و روز به مستی بگذرانم
من مردِ رزمام، ولی نیام ز جنگ
سلاحام مِی و دارم قدح بجای تفنگ
همه شب و روز به مستی بگذرانم
که این رزمِ من باشد با روزگارِ ننگ
من مریضِ رَهِ تو، لیک نسخهای بپیچ
ساقی رفتنات آن، آمدنات این
باده و شرابات آن، دوا و تریاکات این
من مریضِ رَهِ تو، لیک نسخهای بپیچ
همه دردهایام آن، درمانام همه این
نشستهام گوشهای و خماری میکشم
خبر ندارد ساقی از حالِ خرابِ من
گُم شده است و نیاورده باده برای من
نشستهام گوشهای و خماری میکشم
بگوییداش بیآید و بیاورد بادهی نابِ من
ساقی قدحات بشکن و سیرابام کن
سالهاست ترکِ میخانه کردهام
رسم میگساری فراموش کردهام
ساقی قدحات بشکن و سیرابام کن باز
من هوسِ باده و سرمستی کردهام
میکده را بستید ولی رندان که پیمان نشکستند
پیر شهر گفت ای پسر در میکده را بستند
لیک برخیز که همه عالم به مصلی رفتند
گفتم آخر چه میگویی رندان را که همیشه مستند
میکده را بستید ولی رندان که پیمان نشکستند
تو که باشی
همه ذرههای هستیِ و عالم به کنار
های و هوی این همه آدم به کنار
غم و غصه کم نیست در این دنیا
تو که باشی اینها نیز به کنار
بشکن سکوت و تمام کن این انتظار
خاموش نشستهام گوشهای امیدوار
نمیدانم آخر کِی تمام میشود انتظار
تو نیز خاموشی و نمیدانم به چه دارم امید
بشکن سکوت و تمام کن این انتظار
من در عجبام این همه وَهم از کجاست؟
گفت از عالم غیب ما را خبری رسید
امروز که گذشت فردا خواهد رسید
من در عجبام این همه وَهم آخر از کجاست؟
کجاست عالم غیب و از آن به ما چه رسید؟
برخیز برخیز، بار دیگر فردا امروز شد
صبح شد آری، روزِ دیگر شد
آفتاب به میانه آمد هوا روشن شد
گنجشککی جیک جیک کنان گفت مرا
برخیز برخیز، بار دیگر فردا امروز شد