اسپم‌های خطرناک – فوروارد یا تفکر!؟

همینطور که نشسته بودم پشت لپ‌تاپ از یکی از دوستان‌ام ایمیلی به دستم رسید  با موضوع » دو کره‌ی ماه «. احتمالاً همین ایمیل یا نمونه‌هایی مشابه در این روزها به دست‌تان رسیده است.

پنجم شهریور کره‌ی مریخ به بالاترین حد درخشش خود خواهد رسید و در آسمان شب با چشم غیر مسلح می‌توان ۲ ماه را مشاهده کرد !!!

2nd moon on the sky

در نگاه اول ایمیل خیلی ساده است و فقط قصد اطلاع‌رسانی دارد. اما اگر کمی کنجکاو باشید و بقول متن ایمیل نخواهید این پدیده را که تا ۱۲۰۰ سال دیگر تکرار نخواهد شد را از دست ندهید و از نجوم هم اطلاع کافی نداشته باشید و فاصله مریخ و زمین و ماه را هم ندانید و یک سرچ ساده در گوگل بکنید برای بدست آوردن اطلاعاتی درباره‌ی  موقعیت مناسب برای رصد کردن این پدیده به نتایج خوبی خواهید رسید : من این واژه‌ها را گوگل کردم ۵ شهریور مریخ

و با باز کردن اولین لینک با چنین توضیحی روبرو خواهید شد :

واقعیت این است که مریخ در شامگاه ۵ شهریور در زیر افق قرار دارد و طلوع آن ساعت ۱۰:۰۴ صبح روز بعد و بعد از طلوع خورشید است و ۹ شب هم غروب می کند بدین ترتیب تمام مدت تحت تاثیر درخشش خورشید قرار دارد و اصلا در آسمان شب دیده نمی شود که بخواهد به اندازه ماه باشد یا هر اندازه دیگری. اگرچه اگر مریخ در شب هم قابل رویت می بود به هیچ وجه چنین اندازه ای نمی داشت.

و در ادامه

همه داستان با سال ۲۰۰۳ باز می گردد. در آن سال مریخ به نزدیکترین فاصله اش با زمین می رسید. در شب ۵ شهریور آن سال مریخ در نزدیک ترین فاصله خود در یک بازه زمانی ۶۰ هزار ساله نسبت به زمین قرار داشت و تنها ۵۶ میلیون کیلومتر با زمین فاصله می گرفت (مقایسه کنید با ۲۵۰ میلیون کیلومتر امسال) اگرچه آن سال هم اتفاق خاصی نمی افتاد اما خیلی ها به واسطه رکورد ۶۰ میلیون سال شب های مریخ را برگزار کردند.

.
.
.

در ایمیلی که علاقمندان در پیش از این برنامه به هم می زدند تا یکدیگر را نسبت به این رویداد آگاه کنند یک خط توضیح اضافه وجود داشت که شاید ریشه همه این داستان ها در سال های بعد دشد . و آن اینکه اگر تلسکوپ مناسبی در اختیار داشته باشید و با بزرگنمایی ۷۵ برابر به آن نگاه کنید قطر ظاهری در تصویر بزرگ شده به اندازه ماه خواهد بود . این جمله را افرادی که کلید فوروارد را فشار می دادند بدین ترتیب ساده کردند که در آن شب ماه به اندازه مریخ در آسمان دیده می شود! و این گونه بود که مصیبت آغاز شد.

بدین ترتیب مطمئن باشید نه این ۵ شهریور و نه هیچ تاریخ دیگری – مگر فاجعه ای عظیم در منظومه شمسی رخ دهد و مدار مریخ تغییر کرده و به سمت ما کشیده شود – مریخ به اندازه ماه کامل در آسمان ما دیده نخواهد شد.
اما داستان مریخ نکته دیگری هم دارد و آن اینکه در عصر پر شتاب اینترنت و جریان سیال اطلاعات ، الزاما همه اطلاعات درست نیستند. لطفا وقتی ایمیلی دریافت می کنید پیش از فورارد آ نبه دیگران چند ثانیه فکر کنید و ببینید چقدر ممکن است این داستان واقعی باشد! اگر اندکی شک کردید کمی تحقیق کنید و بعد دکمه ارسال مجدد برای همه دوستان را فشار دهید. بدین ترتیب می توانید از وقوع یک شایعه در جامعه جلوگیری کنید.

* تآکیدها از من

اما کمی دقیق‌تر به این مسئله نگاه کنیم ! چندمین بار است چنین شایعاتی توسط فوروارد کننده‌های ایمیل فقط ظرف چند روز در جامعه پخش می‌شود. یکی از اولین ایمیل‌های اینگونه شایعات را که یادم هست داستان همان دختری بود که در دانمارک قرأنی که مادرش می‌خوانده بود را پاره کرده بود و مسخ شده بود و بعد معلوم شد که همه‌ی آن عکس‌ها مربوط به یک نمایشگاه بوده و افرادی با دیدن آن‌ها سریع داستانی از خودشان درآورده بودند و پخش کرده بودند و عده‌ای هم برای عقب نماندن از قافله سریع دکمه‌های فوروارد را فشار داده بودند.

حتی در همین یک سال گذشته چقدر اخبار دروغ و شایعات دور از عقل درباره حواث بعد از انتخابات و درگیری‌ها و زندانی‌ها توسط همین دکمه‌ی کوچکِ فوروارد در جامعه پخش شد که باعث گرفتاری‌هایی هم برای بعضی از افراد شد.

دوستان، باور بفرمایید شما از هیچ چیز عقب نمی‌مانید اگر چند دقیقه وقت بگذارید و چند کلمه را در اینترنت جستجو کنید و بعد آن دکمه‌ی کوچک و دوست داشتنیِ فوروارد را فشار دهید.

خطِ سبز، خطِ امید، خطِ اتحاد

183e2d2fdf3b588c3d96861a0bf164fc81e84395دیروز، دوشنبه هجدهم خرداد یک‌هزار و سیصد و هشتاد و هشت (۱۳۸۸/۳/۱۸)  همایش زنجیره سبز انسانی، در بزرگترین خیابان خاورمیانه، از میدان تجریش تا میدان راه‌آهن.

از ساعت چهار از خانه به سمت تقاطع میرداماد – ولیعصر حرکت کردم، در تمام مسیر احساس میکردم شهر در جنب و جوش است، گویا یک حرکت بزرگ در حال شکل‌گیری بود که هیچ‌کس از کیفیت و کمیت آن خبری نداشت؛ از شبِ قبل به این فکر میکردم اگر تعداد کسانی که به این همایش خواهند آمد کم باشد و نتوانیم تمام مسیر را پُر کنیم چه خواهد شد. از ابتدا که از خانه بیرون آمدم و به خیابان اصلی رسیدم ترافیک نسبتاً روانی دیده میشد و در پیاده‌روها و خیابان‌ها افراد زیادی گروه گروه با نوارهای سبز به دست، پیشانی، عینک و پوسترهای تبلیغاتی میرحسین موسوی به دست، به سمت ستادها یا قرارهای گروهی خود می‌رفتند.

ساعت پنج به میرداماد رسیدم، ستاد میرحسین افراد خودش را مستقر کرده بود و آماده بود، و در تمام خیابان به سادگی میشد فهمید که همه در انتظار انفجار بزرگ هستند، ساعت پنج و نیم آرام آرام مردم آمدند، و ساعت شش دیگر تعداد مردم در تقاطع میرداماد – ولیعصر آنقدر زیاد بود که به‌راحتی نمیشد حدس زد چه تعداد آنجا هستند، همه سبز، همه سبز…. سبزِ سبزِ سبز

کم‌کم فریادها، شعارها، شادی‌ها بلند شد و موجی سبز سرتاسر این خیابان بزرگ را فرا گرفت، از هرکس در هر منطقه از خیابان ولیعصر خبر می‌گرفتم همه می‌گفتند تعداد مردم آنقدر زیاد هست که نمی‌تواند درست حدس چقدر آدم آمده‌اند بیرون، سرتاسر خیابان ولیعصر سبزپوشان بودند، آن هم نه تکه‌تکه و زنجیر کشیده، بلکه آنقدر تعداد زیاد بود که خیابان و پیاده‌رو را هم پر کرده بودند و این صحنه‌ای بود که در تمامِ مسیر دیده میشد، حتی میدان‌ها هم از جمعیت پُر بود، جمعیت تا بالای ساختمان آب‌نمای میدان ونک هم ایستاده بودند، تمام تقاطع‌ها تا چندمتر پُر از افرادی بود که بدنبال جایی خوب برای ایستادن می‌گشتند. نمیشد درست حدس زد چقدر هستند… و همه سبزِ سبزِ سبز

فریادها بلند بود، هیچکس از هیچ چیز نمی‌گذشت، همه آمده بودند بیرون که صدای‌شان را به گوشِ بقیه برسانند، آمده بودند که بزرگترین  « نه » را در تاریخِ بعداز انقلاب به حکومت بگویند و گفتند. گفتند : دروغ ممنوع، گفتند : عوام فریبی ممنوع، گفتند : دیکتاتوری ممنوع.

223a7435ef709ba9a2d2dcc237d9f54445386aa1

و این حرکت، حرکتِ توده‌ی مردم بود، از همه‌ی اقشار، از همه‌ی افکار، از همه‌ی سنین…

و این حرکت مهم بود، بسیار مهم، اما چرا؟

فکر میکنم راهپیمایی‌های قبل از این حرکت مانند خیلی از راهپیمایی‌ها و تظاهرات دانشگاهی از یک طرز فکر آرمان‌گرایانه و با سازماندهی خاص و برای اهدافِ خاصی بوده است، مانند آزادیِ بیان، آزادیِ اندیشه، آزادیِ مطبوعات و … که بدلیل خیلی رادیکالی بودن خواسته‌ها از طرفِ توده‌ی مردم مورد حمایت واقعا نمیشد، آن هم به این دلیل که توده‌ی مردم قبل‌از این خواسته‌های رادیکالی به چیزهای دیگری مثل وضعیت زندگی و کار و … فکر میکنند و چون در آن حرکت‌ها چنین درخواست‌هایی را نمی‌دیدند از آنها بصورتِ خاص حمایت نمی‌کردند و اینکه بیشتر آن حرکت‌ها از سوی جنبش‌های دانشجویی و در یک فضای بسیار رادیکالی و بسته سازماندهی میشد که در بیشتر مواقعا حاضر به قبول افکاری خارج از قاعده‌ی افکارِ خود را نداشتند و ندارند و آرمان‌گرایی را می‌گذارند به پای همان خواسته‌های محدود خود که در لحظه با آن درگیر هستند و شکست خیلی از این تجمعات هم به همین دلیل هست که حاضر به قبول افکارِ بیرون از حوزه‌ی فکری خود نیستند.
اما حرکت دیشب یک حرکت توده‌ای بود و تمام مردم از همه اقشار آمده بودند تا بزرگترین خواسته خود که همان دمکراسی باشد را با صدای بلند فریاد بزنند، مردم آمده بودند که خود را ثابت کنند. و این حرکتی بود که نیازی به سازماندهی و شعار سازی نداشت، چرا که خواسته‌ها از پیش تعین شده‌ بودند. و فکر میکنم بیشتر به همین دلیل هم بود که هیچگونه برخورد امنیتی با این حرکت بوجود نیامد چرا که اگر کوچکترین سرکوبی بوجود می‌آمد دیگر با یک عده دانشجو طرف نبودند بلکه با توده‌ی بزرگی از مردن در سرتاسر ایران طرف بودند و حکومت آنقدر فکر داشت که با چنین حرکتی که می‌توانست به آرامی تمام شود برخوردی نکند که به شورشی بزرگ تبدیل شود.

اما با تمام اینها، دیشب همه مردم برای چند ساعت توانستند یک جامعه‌ی لاقل نیمه دمکراسی را تجربه کنند، جامعه‌ای که می‌توان در آن گاهی برای حتی یک دلیل کوچک هم که شده همه با هم یکی بشوند و فریاد « نه » را به زبان بی‌آورند. یه جامعه‌ای که چنین حرکت‌هایی را همیشه با سرانجام خشونت و زد و خورد بین مردم و نیروهای امنیتی دیده بود و اینبار همه با تعجب می‌دیدند که هیچکس به فریاد آنها واکنش امنیتی نشان نمی‌دهد و نیروهای امنیتی فقط شاهد و مراقب امنیت شهر بودند و بس. و تا نیمه شب مردم در تمام خیابان فریاد زدند و این جامعه نیمه دمکراسی را به خوبی تجربه کردند.

پ.ن : دیشب که به خانه رسیدم در توهم این بودم که آیا اینها یک خواب بوده یا واقعاً ما توی خیابان این همه شعار دادیم و هیچکس کاری به کارمان نداشت. و این هیجانِ تجربه‌ی یک جامعه دمکراسی آنقدر بزرگ بود که تا صبح دراز کشیده بودم و به آن فکر میکردم، به اینکه آیا امکان دارد بعداز این انتخابات ما هم بتوانیم آن روی سکه را ببینیم، به اینکه امکان دارد ما هم به سمتِ دمکراسی برویم، به اینکه آیا میشود تمام اینها یک شبه نباشد و ما بتوانیم طعمِ خوبِ یک جامعه‌ی باز را بچشیم. و تا صبح فکر کردم و برای خودم رؤیاپردازی کردم، به فرداها و فرداها رفتم….
و به این فکر کردم که بعداز سا‌ل‌ها تمامِ دنیا صدای مارا شنید، همه‌ی دنیا صدای ما را شنید… و این احساسِ خوبی داشت برای من…

آخر :  آیا کسی جرأت داشت که بگوید :  مردم صدای شما را شنیدم؟


مرتبط :

مجموعه عکس‌های زنجیر سبز / اتحاد از خبرگزاری‌ها و سایت‌ها در فرندفید

RSS

ما و انتخابات

این یک حرف تکراری است و شاید زیاد هم خواندنی نباشد، اما لازم دیدم لاقل بعنوان یک عضو کوچک از جامعه‌مجازیِ بزرگِ فارسی زبان یکبار دیگر مطلبی در اینباره بنویسم. قبلاً در این پست « جامعه : قانون یا اجبار؟ » درباره مواضعِ خودم درمقابل تندروی‌های عده‌ی نه‌چندان کم چه در دنیای مجازی چه در جامعه‌ی حقیقی گفته‌ام و این نوشته را بهتر است بگذاریم در ادامه‌ی همان نوشته و آن نوشته را بعنوان یک مقدمه درنظر داشته باشیم برای آنکه بدانیم که من به چگونه مبارزه‌ای اعتقاد دارم و چرا؟

یکم : از زمان داغ شدن تبلیغات انتخاباتی و شعارهای انتخاباتی جوی بوجود آماده است که طرفداران هر طرفِ ماجرا برای پیشی گرفتن از دیگری آمارها و اطلاعاتی را رو می‌کنند که در بعضی از آنها چیزهای وجود دارد که کمی عجیب و بعضی‌ اوقات غیرعقلانی است. و از همه مهمتر طرفداران آقای کروبی که با نسبت دادن مسائلی مانند کشتار تابستان ۶۷ به آقای موسوی که آن زمان نخست وزیر بوده است، که این مسئله را بعنوان پرونده‌ی سیاه آقای موسوی اعلام می‌کنند، که البته دلیلی در این نمی‌بینم که بخواهم درباره این موضوع صحبت کنم چرا که هم من هم شما افرادی را که در این کشتار دست داشته‌اند را می‌دانیم و نیازی نیست دوباره کتاب‌های خوانده شده و اسناد رو شده را مرور کنیم برای پیدا کردن یک یا دو نام دیگر! مسئله در این است که ما هدف‌مان چیست؟ هدف و سیاست آقای کروبی و آقای موسوی چیست؟ آیا شمشیر به‌روی هم کشیدن است؟ شمشیر با هم کشیدن؟ همه‌ی ما هم می‌دانیم که این جنگ و دعوا چیزِ بیهوده‌ایست که فقط شرایط را برای پیشی گرفتن طرفِ مقابل مساعدتر می‌کند، اگرنه همه‌ی ما می‌توانیم تا چهار سالِ آینده بنشینیم و برای هم پرونده رو کنیم و اسناد بی‌آوریم و افشاگری کنیم.

دوم : عده‌ای انتخابات را تحریم کرده‌اند، نظرشان محترم، ( و در پرانتز بگویم که من هم در دوره‌ی قبل و دوره‌های قبلی مجلس هم تحریمی بوده‌ام ) اما آیا تحریم کردن از روی مواضع خاص داشتن است یا فقط برای شنیده‌ها و گفته‌ها است؟
این چندروز کم نشنیدم که خیلی‌ها می‌گویند آقای موسوی هم از همین نظام است، یا آقای کروبی هم با همین‌ها نشست و برخواست دارد، یا گفته‌اند که چه تفاوت می‌کند همه از هم هستند!
بی‌آیید به تاریخ پیشرفت جامعه‌های پیشرفته‌ای مانند آلمان، امریکا، فرانسه، انگلیس نگاه کنیم، آنها از کجا شروع کردند؟ آیا از همان اولِ راه همه‌ی مردم بدنبال رادیکال‌ترین فرد می‌گشتند که سرنوشت را بدست‌اش بدهند؟ آیا آن‌ها از ابتدا همه‌ی کسانی که مانع از پیشرفتِ دمکراسی در کشور‌شان میشد را کشتند و شستند و گذاشتند کنار و یکباره یک کشورِ جدید ساختند؟ آیا از ابتدا در امریکا مردم سیاه‌پوست چنین آزادی و قدرتی داشتند؟ آیا زنان در همه‌جای دنیا از ابتدای ورود به عرصه چنین جایگاه و چنین آزادی‌هایی داشتند؟
بهتر است تند نرویم، بهتر است در چهارچوب‌های موجود و واقع‌بینانه حرکت کنیم. بهتر است در مقطع زمانیِ خودمان کارهایی را انجام بدهیم که برای یک مقطع زمانیِ جلوتر یا عقب‌تر نباشد. ما تجربه‌ی یک انقلاب را داشته‌ایم، ما تجربه‌ی سرگونیِ یک رژیم و جابجایی آن را داشته‌ایم، تجربه‌ی جنگ و کشت و کشتار داخلی را هم تا حدی داشته‌ایم، آیا باز هم نیاز به تجربه داریم؟ ما حتی تجربه‌ی رژیم‌های یک سویه‌ی کمونیستی و سوسیالیستی را هم دور و نزدیک دیده‌ایم، در شوروی و حالا حتی در کوبا، در ونزوئلا و خیلی کشورهای دیگر! به بن‌بست رسیدن حاکمیت یک‌طرفه از یک طرز فکر را بارها و بارها دیده‌ایم و تجربه کرده‌ایم و می‌دانیم که کفه‌ی ترازوی جامعه نباید انباشته باشد فقط از یک تفکر، آزادیِ مطلق درد ما نیست، و بسته بودن فضای جامعه هم درد ما نیست، ما بدنبال یک وضعیتِ متعادل هستیم و می‌دانیم که بدون رسیدن به این تعادل نمی‌توانیم به اون جامعه درخواستی و موردنظر برسیم.

عبور از خاتمی، کروبی، موسوی، و امثال اینها چپ‌گرایی نیست، آرمان‌خواهی نیست، به دمکراسی رسیدن نیست؛ ما هدفمان مشخص است، اما دیدن هدف دلیل بر این نیست که سرمان را بندازیم پائین و پیش برویم، که حتی در این مورد هم تجربه‌ی شکست نیز داشته‌ایم، ما برای رسیدن به هدف یک راه داریم و در این راه باید از مقاطع زمانی مختلف عبور کنیم، باید با زمانِ خودمان پیش برویم، و باز هم می‌گویم رسیدن کشورهایی مانند آلمان و … به دمکراسی یک‌شبه نبوده است، آنها هم از این دوران عبور کرده‌اند که این نیازی به تاریخ خواندن هم ندارد فقط لازم است کمی در اینترنت جستجو کنیم تا کمی مطلع شویم از سختی‌های آنها برای رسیدن به هدف‌شان.

سوم : و در آخر رئیس جمهور آینده چه کارهایی نباد انجام دهد؟

به‌نظرم قبل‌از هرچیز رئیس جمهور آینده‌ نباید باعث شود فرهنگ ضعیف شود، نباید اجازه بدهد که فرهنگ کشور فدای سیاست‌های بین‌اللملی و عقیدتی و سلیقه‌ای بشود. باید فضای فرهنگی کشور را باز بگذارد، برای چاپ کتاب، نشریه، موسیقی، فیلم و در هر زمینه‌ی دیگر فرهنگ را باید رو به جلو هُل بدهد و فضای حاکم برجامعه رو به سمتی بکشاند که فرهنگ یکی ستون‌های اصلی بشود، چرا که من فکر می‌کنم جامعه‌ای که دچار فقر فرهنگی شود دچار فقر فکری، سیاسی، اجتماعی نیز خواهد شد.

فکر می‌کنم رئیس جمهور آیند نباید سلیقه‌های شخصی و حذبی را وارد مسائل کشور بکند، چه در سیاست‌های داخلی چه در روابط بین‌اللملی، باید بتواند فضایی بوجود بی‌آورد که از همه افکار در همه‌ زمینه‌ها استفاده شود تا بهترین شرایط را برای رابطه برقرار کردن در داخل و خارج از کشور ایجاب بشود.

رئیس جمهور آینده نباید پول را بینِ مردم تقسیم کند، رئیس جمهور آینده نباید پول را مستقیم به دربِ خانه مردم ببرد، نباید پول را فال‌فال کند و ببخشد، باید شرایط کاری را به‌گونه‌ای کند که همه‌ی مردم بتوانند از آن استفاده کنند، باید شرایط کاری را باز بگذارد، تقویت کند تا مردم بتوانند برای بدست آوردن نیازشان کار کنند و پول‌شان را از دولت بگیرند.

شما هم در این بازی وبلاگی سهیم باشید و بنویسید رئیس جمهور آینده چه کارهایی را نباید بکند؟

این بازی از اینجا « بلاگ توشت »

« بلاگ نوشت » می‌نوسید  :

آنچه که من انتظار دارم رئیس جمهور دور دهم انجام ندهد، عبارتند از:

  1. عوامفریبی به هر نحوی و با هر وسیله ای!
  2. برخورد رفتاری یا کلامی زننده با منتقدان!
  3. اختصاص هر نوع سردوشی و زیردوشی و ماه و ستاره به دانشجویان و دانشگاهیان!
  4. ارائه طرح جهت اختصاص بودجه برای برخورد و نابودسازی وبگاههای اینترنتی منتقد!
  5. ارائه طرحهای اقتدارگرایانه از جمله ریاست جمهوری دائمی!
  6. عدم توجه به نظرات کارشناسان دولتی و غیردولتی در رابطه با مسائل مختلف مملکت!
  7. ایجاد تنشهای سیاسی و غیر سیاسی داخلی و خارجی!
  8. دخالت در امورات غیرمربوط از جمله ورزش!
  9. اختصاص کمکهای بلاعوض به سایر ممالک، درحالی که ملت مان به آن کمکها نیازمندترند!
  10. جلوگیری از تجمعاتی که در چارچوب قانون اساسی هستند!

و کمانگیر می‌گوید :

من از رییس جمهور آینده فقط یک انتظار دارم. نه می خواهم به حقوق اقلیت ها احترام بگذارد، نه می خواهم به قانون اساسی وفادار باشد، نه می خواهم تصمیم های یک شبه نگیرد، و نه حتی می خواهم مدیرانش را بر مبنای تخصص انتخاب کند. رییس جمهور می تواند، اگر من و تو گذاشتیم، یک میلیارد دلار از درآمد کشور را “گم کند”، می تواند ماهی یک بار کابینه اش را خانه تکانی کند، و می تواند اگر دلش خواست دروغ بگوید و زیر حرف خودش بزند. من از رییس جمهور آینده در این زمینه ها انتظاری ندارم.

من از رییس جمهور آینده انتظار دارم دور سرش هاله نبیند. باقی را من و توی شهروند با ابزارهای مدنی راست و ریست می کنیم. رییس جمهوری که پایش روی زمین باشد را می شود به باد انتقاد گرفت. چنین رییس جمهوری منبع مشروعیتش می شود من و تو، و نه کابل فشار قویی که جمجمه اش را به آسمان وصل می کند. من و تو قوی تر از آن هستیم که از پس اشتباه ها، و همینطور سواستفاده های، چنین رییس جمهوری برنیاییم.

دیگران نوشته‌اند :

جمهور: رئیس جمهوری که دوستش ندارم

بامدادی: از رئیس‌جمهور آینده‌ انتظار دارم فقط «یک‌کار» را انجام ندهد

میمو: بازی وبلاگی:رئیس جمهور آینده چه کاری نباید انجام دهد؟

جوزف: رئیس جمهور آینده چه کارهایی نباید انجام دهد؟

Datum of Freedom: رئیس جمهور آینده چه کارهایی نباید انجام دهد؟

Sober: رئیس جمهور آینده چه کارهایی نباید انجام دهد؟

بر  ساحل سلامت: امروزمان از دست رفت، جان جدتان بی خیال دیروز شوید!

RSS

فرندفید : پارک دنیای مجازی

friendfeed_logoمدت ها بود سر و صدای فرندفید را شنیده بودم و همه برایم تعریف می کردند، اما آنقدر کنجکاو نشده بودم که دنبال‌اش بروم و ببینم چی هست، اما توی هیمن مدت کوتاهی که شاید یک ماه و نیمی بشود که عضوی از فرندفید شده‌ام تازه فهمیدم عجب دنیای عجیب و غریب و باحالی هست. از فرندفید خوشم آمد چون همه با هم دارند حرف می زنند و هیچکس هم به هیچکس نمی گوید آرام‌تر و اگر هم بگوید کو گوش شنوا. و از این خوشم آمد که چقدر آدم اینجا کنار هم دارند وقت می گذرانند چقدر حرف، چقدر ایده…..
چند روزی هست که سعی می کردم یک چیزی بنویسم درباره فرندفید اما درمیان کارهای دیگر نوشته‌ی نیمه نوشته شده رها شده بود، تا اینکه امروز در فرندفید بحثی شد که خب ایده‌ای که توی ذهنم بود را کمی اینور و آنور کرد و دوباره گفتم می‌نویسم‌اش، و این شد که این را کامل کردم. خیلی‌ها درباره‌ی فرندفید نوشته‌اند، اما خب من هم بنویسم، چه ایرادی دارد؟ مگر قرار نیست همه حرف‌های خودمان را بنویسیم؟ خب خوب است که بنویسیم و از حرف‌های هم استفاده کنیم.

دنیای مجازی؛
از زمانی که اینترنت پایش به خانه‌ها باز شد و عضوی از اعضای خانواده‌ها شد کم کم تبدیل شد به دنیای مجازی، دنیایی که برای آنکه با دنیای حقیقی اشتباه گرفته نشود به این نام خوانده شد. این دنیای مجازی کم‌کم رشد کرد، بزرگ شد و بزرگ شد و خیلی هم سریع این اتفاقات افتاد.
حالا ما یک دنیا داریم ما تمام ابعادش، یک دنیای وسیع با همه چیز؛ آدم‌ها، خانه‌ها؛ پست خانه‌ها، کافه‌ها و قهوه‌خانه‌ها، سینماها و…
فرض بگیریم که ما آدم‌های این دنیای مجازی همه یک خانه‌ای داریم به نام وبلاگ و پست‌خانه‌هایی داریم به نام ایمیل، کافه‌ها و قهوه‌خانه ها را هم شبکه‌های اجتماعی در نظر بگیرید که گفته گوها کمی خصوصی‌تر است، سینما هم داریم که همان یوتیوب و امثال آن باشد، دانشگاه و مدرسه‌اش هم سایت ویکی و امثال آن باشد و خیلی چیزهای دیگر؛ اما ما همیشه به یک جایی نیاز داشتیم که در آن قدم بزنیم، به غیر از جمع دوستان خودمان دیگران را هم به راحتی ببینیم و گاهی اوقات با آنها حرف بزنیم، در دنیای واقعی ما از سرکار و دانشگاه و سینما که به خانه می‌رویم همیشه از خیابان عبور می‌کنیم و این امکان برای همه وجود دارد که بدون تلاشِ زیادی بتوانند بقیه‌ی افرادِ جامعه را نیز ببینند و کمی دلشان باز بشود، اما در این دنیای مجازی خیابان‌های ما همان مسیرهای انتقال اطلاعاتی هستند که ما دسترسی به آنها نداریم؛ پس کجا دیگران را ببینیم؟ کجا صدای این مردم را بشنویم؟ کجا با یک آدم غریبه گپ بزنیم؟ آیا دوستان هرچند زیاد اطراف ما همیشه کافی هستند برای حرف زدن؟ آیا گاهی احساس نمی کنید دوست دارید با یک شخص دیگر به غیر از اطرافیان‌تان گپ بزنید؟ یا لاقل صدای زنده بودن و زندگی این دنیای بزرگ را بشنوید؟
خب، فرندفید برای همین اینجا هست!

ساختار فرندفید ساختار خیلی تفکیک شده و خصوصی شده نیست، خیلی برچسب گذاری نشده است، از نظر خیلی‌ها بار اطلاعاتی زیادی ندارد، درهم و برهم است، هرکسی حرف خودش را میزند، همه به کار خودشان مشغول هستند، و شما وقتی وارد این فضا می شوید ناچار هستید صدای همه را بشنوید حتی اگر با یک دوست نشسته اید و گپ می زنید صدای دیگران را می شنوید، و این فضا از نظر من درست مانند پارک‌های دنیای واقعی خودمان است، مانند همان زمانی که تنها رفته‌اید پارک تا کمی هوا بخورید ولی آدم‌های زیادی هم آمده‌اند آنجا، بچه ها دارند بازی می کنند، یک عده آنجا شطرنج بازی می کنند، یک عده آنجا بحث علمی می کنند، یک عده بحث سیاسی و شما ناچارید صدای همه را بشنوید، و حتی می توانید با آنها گپ هم بزنید، با آنها دوست بشوید و حتی از همین شنیدن صداها از خبرها با خبر بشوید یا درباره‌ی چیزی که شاید نمی دانستید اطلاعاتی بگیرید، و این یعنی جریانِ زندگیِ یک شهر، جایی که همه دارند جنب و جوش می کنند.
خیلی از کاربرها بدنبال یک فضای شاید زیادی تخصصی و تقسیم‌بندی شده به فرندفید آمدند اما بعداز آنکه دیدند چقدر شلوغ است کمی توی ذوق‌شان خورد، اما بی‌آیید با این نگاه به فرندفید نگاه کنیم؛ ما همیشه به یک محیط شلوغ و باروحیه نیاز داریم که معنای زندگی و زنده بودن را مزه‌مزه کنیم، ما نیاز داریم که در شلوغی باشیم تا اجتماع را ببینیم و درک کنیم، حالا فرندفید این پارک را درست کرده است تا ما در یک اجتماع بزرگ با هم سهیم باشیم و یکدیگر را ببینیم و با هم گپ بزنیم و گاهی بحث‌های مفید داشته باشیم؛ تا بتوانیم غریبه‌ها را هم ببینیم و بشنویم.

فرندفید محل انتقال اطلاعات است!
فرندفید یک پارک است، درست! اما چه سود؟

ما پیش از این نوشته‌هایمان را با فید به اشتراک می‌گذاشتیم، و نوشته‌هایی را هم که دوست داشتیم همینطور؛ و همینطور دوستانمان، اما دوستان ما چندنفر هستند؟ صدنفر؟ خب، چندصد نفر در فرندفید عضو هستند؟ شما وقتی وارد فرندفید می شوید ناچارید نوشته ها و اطلاعاتی را که دیگران به اشتراک می گذارند را ببینید، آیا این حجم وسیعی از اطلاعات نیست که جابجا می شود؟ آیا همه ی‌ما همه این اطلاعات را از قبل می‌دانستیم؟ آیا می‌توانستیم نوشته‌های ادبی یک فردی را که حتی اسمش را هم نمی‌دانیم قبل از این بخوانیم؟ پس این نیمی از آن حجم اطلاعاتی هست که خیلی ها منکر آن می‌شوند. این اندازه اطلاعات با همه نوع سلیقه و گوناگونی را به راحتی نمی توان هرجای این دنیای مجازی بدست آورد.
فرندفید کار راه‌انداز هم هست! شما یک سؤالی دارید درباره‌ی کامپیوتر، اینترنت، شبکه، موبایل یا هرچیزی؛ کافی هست که یک فید بنویسید تا همه‌ی کسانی که دراین‌باره اطلاعاتی دارند در اختیار شما بگذارند. حتی فکرکنید شما می خواهید درباره ی چیزی نظرسنجی کنید؟ در دنیای واقعی هم به پارک‌ها خیابان‌ها میروند، کافی هست باز هم یک فید بدهید تا همه نظرشان را بگویند.
حتی شما می‌توانید اطلاعات خودتان را راحت‌تر با مردم این دنیای مجازی به اشتراک بگذارید و اینجوری بینندگانی از تمام سلیقه‌ها را بدست خواهید آورد تا بتوانید از نظرات همه‌ی آنها استفاده کنید. یا بینندگان خاص بیشتری پیدا کنید.

اما چرا می گویم فرندفید همینطور که هست خوب است؟
خب، همانطور که شما نمی توانید به تمام مردمی که می‌آیند به یک پارک بگویید درباره‌ی چی صحبت کنند یا آهسته و یا آرام تر صحبت و یا بازی کنند اینجا هم نمی توانید، اما شما می توانید در همین محیط شلوغ  به راحتی با جمعی از دوستان‌تان یا کسانی که با آنها درباره مسائلی هم عقیده هستید صحبت کنید و کاری به دیگران نداشته باشید؛ و درضمن به نظر من شما از یک محیط سرحال و سرزنده نیز استفاده کرده‌اید تا کمی حال و هوای‌تان هم عوض شود.

فرندفید شلوغ است، درهم و برهم است، خودمختار است، گاهی اوقات توپ بچه ها می زند قوری چایی را چپ می کند، همه به فکر بازیگوشی هستند، اما اینها همه علائم زندگی هستند، اینها علائم پویایی و شادابی هست، هرچند زیر همین پوشش شادی‌های زودگذر چیزهای دیگری هم هست، اما لاقل برای مدت کوتاهی حال و هوای ما را عوض می‌کند، کمی از فکرهای بیهوده دورمان میکند و می‌تواند انرژی مثبتی باشد برای کار و زندگی. گاهی می تواند ایده‌ی جدیدی را به ذهن‌مان نزدیک کند؛ و از همه مهم‌تر می تواند دوستان زیادی را برای ما پیدا کند که در دنیای واقعی هم وقت پیدا کردن این همه دوست را نداریم.
بی‌آیید فرندفید را همینطور که هست قبول کنیم، خط قرمزی نکشیم دور خودمان و دوربقیه که این مسخره بازی‌ها دیگر از حد گذشته است، ما در این دنیای شلوغ و درهم و برهم واقعی که وقت رفتن به یک پارک را هم نداریم خیلی وقت‌ها نیاز داریم که با دیگران ارتباط برقرار کنیم و سر و صدای آنها را بشنویم و گاهی هم قاطی بازی شویم و پایمان را بزنیم به توپ بچه ها.

RSS

جامعه: قانون یا اجبار؟

نظرات این پست کمانگیر را می‌خواندم. در مورد نوشته آرش حرفی نیست، اما نظراتِ جالب و عجولانه خوانندگانِ این پست جالب است.

بی‌آییم اینچنین نگاه کنیم:

ما خودمان را از یک اجتماع بزرگ به‌نام دنیا دور نگاه می‌داریم و تعهدی نسبت به اعتقادات این اجتماعِ بزرگ نداریم؛ آشکارا هم می‌گوییم که ما شما را قبول نمی‌کنیم. خب مسئله برای ما حَل شده است، ما نسبت به چیزی که تعهدی نداریم می‌توانیم برخوردِ دلخواه را داشته باشیم. همانطور که تا زمانی که قردادی را امضاء نکرده باشیم می‌توانیم به آن عمل نکنیم. پس ما از یک جامعه بزرگ کناره کشیده‌ایم و آن‌را به رسمیت نمی‌شناسیم و این یک احساسِ متقابل بوجود می‌آورد برای تمام افرادِ آن جامعه بزرگ که اگر ما خودمان را کنار کشیده‌ایم و تعهدی نسبت به آنها نداریم؛ آنها در مقابل تعهدی نسبت به ما ندارند.
ما می‌توانیم پرچمِ یک کشور را آتش بزنیم، سنبل‌های اعتقادی و غرورِ آنها را به سخره بگیریم و حتی می‌توانیم آنها را آنگونه که نیستند برای خودمان توصیف کنیم و درموردشان صحبت کنیم. با این کنش از طرفِ ما آنها هم می‌توانند چنین حرکتی کنند و واکنشی متقابل انجام بدهند.
پس نباید دلخور شویم ( شوید ) که آنها هم عملی انجام دهند که کمی ناخشنود باشد.
این بحثِ اساسی در این نوشته کمانگیر بوده است که از آنجا که بیشتر خوانندگان ایرانی قبل از آنکه مطلب را گرفته باشند نظری عجولانه می‌نویسند و بحثی جدید آغاز می‌کنند.
ما می‌گوییم مادامی که احترام قائل نباشید نباید انتظارِ احترامِ متقابل داشته باشید. شما نمی‌توانید در خیابان به هرکسی که دوست داشته باشید فحش بدهید و انتظار داشته باشید که لبخند بزنند برای شما و دستتان را ببوسند.

اما میانه‌روی از نگاه کمانگیر عزیز: می‌دانی آرش، من با نظرت موافق هستم. ما همیشه سعی می‌کنیم یا اینوری برویم یا آنوری، هیچوقت نمی‌خواهیم میانه‌‌روی کنیم، البته نمی‌دانم میانه‌روی دقیقاً از نگاه شما همان چیزی است که من می‌گویم یا نه؟
منظورم از میانه‌روی آن نیست که آهسته برویم و بی‌آییم که شاخ نخوریم. من نظرم و حرفم این است که به هرطرف که می‌رویم شتابزده و عجولانه نرویم. واقع‌گرا باشیم و منطقی عمل کنیم.

درست که ما هم با حجابِ اجباری موافق نیستیم، درست است که ما هم از در تنگنا قرار دادن زن به عنوانِ عضوی اساسی از ستونِ یک جامعه موافق نیستیم، اما راه چاره این نیست که یکدیگر را خورد کنیم مانند افرادی که در نظرات همین پست عمل کردند. ما می‌توانیم درد را پیدا کنیم و درمان را هم؛( و می‌توانیم صورت مسئله را هم پاک کنیم البته! ) شاید خیلی‌ها منتظرند که من این حرف را بزنم تا بد و بیراه را ببندند به پشتم، اما تا زمانی که با به عنوان یک فرد از این جامعه ( حتی یک انتخاب اجباری به علت بدنیا آمدن در این جامعه ) هستیم، ناچار به تبعیت از قوانین همین جامعه هستیم. برای داشتن یک جامعه متمدن نیاز به احترام به قانون هستیم، گرچه این قانون نقص هم دارد و شاید از اساس اشکال داشته باشد، اما مادامی که ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که این قانون هست باید آن‌را رعایت کنیم. و می‌توانیم تلاش کنیم که نقص این قانون را رفع کنیم؛ همانطور که کمپین یک میلیون امضاء این کار را شروع کرده است و ادامه می‌دهد و تا به‌حال به دست‌آوردهایی هم رسیده است.

من میانه‌روی را در این می‌بینم که از طریق همین جامعه و با بوجود آوردن یک جوِ منطقی یک حرکت درست را شروع کرد و ادامه داد. لاقل تعداد کشته و زخمی‌ها تاحدِ قابل توجهی کاهش پیدا خواهد کرد.

( اگرچه ما سال‌هاست که برای یک تغییر مسالمت‌آمیز دلمان را صابون می‌زنیم…)

بن بستِ ورود ممنوع

blindراستی چند سال پیش بود؟ فکر کنم حدود ۱۰سال پیش بود؛ نه؟ همه خسته شده بودند از دوران چنگ و بعداز آن و منتظر یک تکانی بودند، همه در بن‌بست بودند و منتظر یک صدایی از پشتِ دیوار، که یک دفعه خاتمی از پشتِ دیوار صدا زد که آی خلایق، من اینجا هستم!
چندنفری که صدا رو شنیدند سریع پریدند روی دیوار و دزدکی یه نگاهی انداختند، اول گفتند که ای بابا این که مثل بقیه‌ست، چیش فرق میکنه که میگه من اینجا هستم؟ مگه بقیه کجا هستند، بعد خاتمی گفت نه بابا من فرق می‌کنم، آمدم اصلاحاتی راه بی‌اندازم، کمی آزادی با اسانس گرد و خاک و با هر قیمتی؛ اینطرف دیوار که خلایق فشرده ایستاده بودند و هی داد میزند، آهای چه خبره؟ کیه؟ چی‌ میگه؟ چه‌ کاره‌ست؟ و الخ…
آن بالای دیواری‌ها گفتند، طرف از یزد اومده، سوابق خوبی داره، حرفِ حساب میزنه، میگه آزادی میارم… که همه شروع کردند به داد و بیداد، همه گفتند ایول این خودشه، آزادی! آزادی خوبه، بگو بیاد بالا حرفش رو بزنه…
خلاصه  آره؛ خاتمی اومد با یک عالمه حرف‌های خوب وخنده‌ی زیبا، با لباس اتو کشیده، مرتب و منظم و تمیز، اومد و گفت من قرارِ کلی کارای جدید بکنم، اگه بیام همه چیز اصلاح میشه و الخ…
همه گفتند بیا بیا… و خاتمی آمد، خاتمی آمد و مردم که خیلی چیزها را فراموش کرده بودند کم‌کم یادشان آمد که ای بابا این دنیا عجب جای خوبی می‌تونه باشه، عجب…! اومد و یادمان انداخت که بابا ما هم انسان هستیم، حق مسلمی داریم و می‌تونیم و فلان و بهمان…
آره، هشت سال خاتمی همش کار کرد، گاهی هم خب فوتبال نگاه کرد ( آخه بابا اون هم انسان بود ) کلی کار کرد برامون، کلی کارها هم قرار بود و می‌تونست بکنه و نکرد برامون. کلی گفتگوی تمدن‌ها راه انداخت و اسم ایران رو برد سرِ زبون‌ها، خیلی‌ها میومدن ایران و می‌گفتند بَه‌بَه و چَه‌چَه و الخ…
آخرش هشت سال که تمام شد، همه شدند اصلاح‌طلب و هرکی از هرگوشه‌ای بلند میشد میومد می گفت آقا ما هم بازی! ولی نه هیچ کدوم لپای گل‌ انداخته داشتند نه لباس اتو کشیده. هشت سال تمام شد و یک روز همه جمع شدند و چنان تو سر و کله‌ی هم زدند که صداش تا اونطرف زمین هم رفت، خلاصه یکی گفت بابا این خاتمی سرِ ما رو شیره مالیده، یکی گفت اصلاً هیچ کاری نکرد که هیچ همه چیز رو بدتر کرد، خلاصه هرکی هرچی خواست گفت و گفت، و از هرگوشه صدای اصلاح و اصلاح‌طلبی بلند شد. آره هشت سال تمام شد و همه هم بهش بد گفتند و پشتش حرف زدند و الخ…
دیگه کسی حال و حوصله‌ی رفتن پای صندوق رو نداشت، دیگه کسی حوصله‌ی اصلاح نداشت، همه نشستند تو خونه‌هاشون تلوزیون‌ها رو خاموش کردند و هی دنبال یه چیزی می‌گشتند که سرِ خودشون رو گرم کنند، این شد که چهار سال دیگه شروع شد.
یک‌دفعه همه چیز عوض شد، کلی حرف‌ها جدید شد، وعده‌ها عوض شد و حتی ساعت‌ها هم عوض شد! و گذشت و گذشت و هر روز همه منتظر بودند که چهار سال تموم بشه دوباره شروع کنند به این‌طرف و اون‌طرف دویدن و پشت اینو وجلوی اون حرف بزنن و تفریحی پیدا کنند برای خودشون. دوباره گیر بدن به یکی که بیابیا اگه نیای دیگه نه من میام و تو میای و کلید کردن به یکی، و همه حرف‌هایی که زده بودند هم یادشون رفت و فکر می‌کردند که بقیه هم یادشون رفته.
دوباره کلید کردن که خاتمی بیا بیا بیا بیا، اس‌ام‌اس دادن و ایمیل دادن و پایگاه راه‌ انداختند که ای خلایق بیاید کلید کنیم، گیر بدیم تا خاتمی بیاد، ولی مگه ما نبودیم که گفتیم خاتمی این کار رو نکرد؟ اون کار رو کرد؟ چرا دوباره؟
دوباره همه با هم رفتیم تو یه کوچه‌ی بن‌بستِ ورود ممنوع و گیر کردیم، نه راه پیش داشتیم نه راه پَس، چند نفر هم فرستادیم بالای دیوار و گفتیم داد بزنید خاتمی خاتمی بیا بیا…! هر روز از ما اصرار از اون انکار! تا اینکه یک روز صبح بیدار شدیم دیدیم خاتمی میگه میام بابا میام، ولم کنیم میام…
خلاصه تا دیدیم داره میاد یکمی داد و بیداد راه انداختیم که ایوول و فلان و بهمان؛ دوباره شروع کردیم که آخ نکنه دوباره بیاد و این بشه و اون بشه!؟ نکنه این کار رو بکنه و اون کار رو نکنه؟! و هی شرط و شروط گذاشتیم، دوباره این خاتمی دستِ پیش را نگرفته پَس خورد! ولی دیگه اومده بود و نمیشد کاریش کرد که اومد دیگه، نه؟

ولی ما هم خب میدونیم، نه دیگه از نفتِ صَد و فلان قدر دلار خبری هست، و نه پنجاه هزار تومن در ماه دردی را دوا هست، و چسبیدیم به خاتمی و گیر دادیم بهش، ما هم میدونیم که کسی نیست که مثل اون تر و تمیز و خوب و منطقی و عمل‌گرا باشه، اینه که میگیم:
بابا جان، خاتمی جان، بیابیا، حرف مردم میاد و میره، تو چکارت به این کارا بیـــــــــــا…..!
حالا هم نشستیم و منتظریم که بیاد و شاید بتونیم یه حالی بکنیم مثلِ این مملکت اجنبی که حالی کرد با رئیس جمهور ترگل ورگلش! شاید هم بتونیم دوباره وقتی میریم تو فرودگاه یه کشورِ دیگه راحت و آسوده بگیم، اوهوی یارو حواست باشه، من ایرانی هستمـــــــــــا….! شاید هم دلمان تنگ شده برای همان کلمه‌ی قدیمی، برای آزادی!
این بن‌بستِ ورود ممنوع، بی چون و چرا فقط یک راه دارد؛ پرواز حالا ما هم می‌خوایم دوباره پرواز کنیم بزنیم بیرون از این بن‌بست…

پ.ن : من خیلی وقت است رأی نمی‌دهم و این را هم آشکارا گفته‌ام ولی نه آنکه افتخار کنم اما معمولاً رأی دادن برای انتخاب بَد از بَدتر هست چون اساساً کاندیدای ایده‌آلی در دنیا نیست که آنچه ما می‌خواهیم را انجام دهد، اما از آخرین باری که این انتخاب را کردم، یعنی همان آخرین باری که به خاتمی رأی دادم دیگر بد و بدتری نبود که انتخاب‌اش کنم، یا شاید لاقل برای من این وضعیت بود، من هیچوقت نخواستم از چاله دربی‌آیم و به چاه بی‌افتم، اما خُب با اینکه رأی هم ندادم و ندادیم خیلی‌هامان به چاه افتادیم. از خیلی جهات هم نه خاتمی نه خیلی از افرادی که ظاهرِ چپ بودن را رعایت می‌کنند برای من ایده‌‌آل نیستند، اما موقعیت و وضعیت اکنون در حقیقت حفظ کردن ظاهری همین راه است، در غیر این صورت خاتمی نه آنکه فرد ایده‌آل من نیست که خیلی با آنچه که من می‌خواهم تفاوت دارد، گرچه از خیلی جهات هم من خاتمی را تأیید می‌کنم و اینکه فردی نیست که من او را نفی کنم، لاقل بخاطر همان کارهایی که از دست‌اش برمی‌آمد و انجام داد.
در حال حاضر، در وضعیتی که توی آن گیر کرده‌ایم لاقل برای جبران همین چهار سالِ گذشته، فکر می‌کنم که بهترین انتخاب می‌تواند همین باشد.
نه کروبی با وعده‌های پولِ سرِ ماه و نه قالبیاف و نه موسوی و نه بقیه نمی‌توانند به آن چیزی که می‌خواهیم نزدیک باشند؛ شاید خاتمی به عنوان یک سیاستمدار خیلی ضعیف عمل کرده باشد اما لاقل خاتمی یک نوع روابط آرام و دور از خوشنت و تندروی را با خودش آورد که نظیر آن کم سابقه بوده است در ایران. لاقل این یک گزینه می‌تواند خیلی او را برجسته کند.
در واقع شاید من هم به خاتمی امیدوار نباشم اما به او رأی می‌دهم. من به خاتمی رأی داده‌ام در حالی که واقعاً به او امیدوار نبودم و باز هم می‌دهم، چرا که اعتقاد دارم کاری که او می‌تواند بکند بزرگتر و بهتر می‌تواند باشد در این زمان.

پ.ن : خاتمی‌نامه را بخوانید ؛ و بنویسید چرا خاتمی باید بی‌آید یا نیاید!

You feel a bit guilty

تا چندروزِ دیگر آنقدر صدا و تصویر اردوغان را توی تلوزیون خواهیم شنید و خواهیم دید که حالت تهوع بهمان خواهد دست داد، اما این حرکت اردوغان کسی که در تمام مدت جنگ اسرائیل سکوت کرد چنان تأثیرگذار بوده که نمی‌توان به راحتی از آن عبور کرد و البته ارزشِ این حرکت زمانی آشکار خواهد شد که کشورهای اروپایی که از روی منابع و ترسشان سکوت اختیار کرده‌اند نیز دهان باز کنند.
این ویدئو کنفرانس داووس هست اگر ندیده‌اید ببنید.
من از روی ویدئو تا آنجایی که توانستم متن حرف‌های اردوغان را نوشته‌ام اگر اشتباه است ببخشید :
President Peres, you are older than I am and you have a very strong voice, I feel that you perhaps feel a bit guilty and that’s why perhaps you have been so strong in your voice…
Well, you kill people , I remember the children who died on beaches and I remember two former prime ministers in your country who said that they felt very happy when they were able to entered Palestine on tanks.
Now there is former prime ministers who have said that they have been very satisfied with themselves when they entered Palestine turned to his own tanks, I find it very sad people what you have said, ‘Cause there are many people who have been killed and I think that is very wrong and it’s not humanitarian ….

همچنین اینجا را بخوانید

پ.ن : امیدوارم که فقط مثل داستانِ لنگه کفش و بوش! از این داستان برای ما یک قهرمان نسازند دولتی که دنبال قهرمان می‌گردد… و این ماجرا به گند نکشند…

این سندی است که بجا مانده و نمی‌توان پاک‌اش کرد.

جایی مانند خاوران که قسمتی از تاریخ مقاومت مردمی است باید پاک بشود، همانطور که نام و یاد آنها هم در تاریخ مقاومت و انقلاب پاک شد و جای آنها نام‌ها و اسامی تقلبی گرفت. الآن چندنفر نام بیژن جزنی را شنیده‌اند یا او را می‌شناسند؟ یا مگر چند نفر از این افرادی که کشته شده‌اند را ما یادمان هست؟ یا مثلاْ چند نفر می‌دانند که نوزدهم بهمن سال ۱۳۴۹ در سیاهکل چه اتفاقی افتاده است؟ و حتی چرا دور؟ بروید خیابان و از چند نفر بپرسید در تابستا ۶۷ چه اتفاقی افتاد؟ ببینید چندنفر می‌دانند؟
این دقیقاْ تاریخ نیست، این قسمتی تاریک است که حقِ کسانی بود که خانه و شهری روشن‌تر می‌خواستند و حالا هم نه در زیرِ خاکی تاریک بلکه در سایه‌ی سیاهِ تاریخی نهفته شده‌اند که هیچکس حتی خودِ ما هم آن ورق‌ها را نمی‌خوانیم، و تا چندسالِ دیگر نیز اینها می‌شوند قسمتی از تاریک‌خانه‌ی ذهنِ ما و بعد آیا نسلِ بعدی هم خواهد بود که بی‌آید و زیرزمین‌های تاریک را بگردد و عکسی پیدا کند و کنجکاو شود که این کیست؟ اگر تا آن زمان زیرزمینِ تاریکی هم باقی بماند البته!
نه این تاریخ محو می‌شود و اگر نخواهد بشود تحریف می‌شود، همین کتاب‌های درسی را می‌توان گواهی این تحریف و این محو کردن‌های پی‌درپی گرفت، حتی اگر ما نخواهیم که آن محو شود خودش محو می‌شود.
خاوران نه یک گورستان، که تاریخِ این سی سال حکومت رژیمی است که با تمامِ تلاش قبلِ خود را پاک کرد و هرچه خواست کاشت و برداشت و برد؛ خاوران حتی بیشتر از یک تاریخ است، یک حماسه‌ی تلخ و شوم است که نظیرِ آن هنوز که هنوز است اتفاق نیفتاده، و این همه سال می‌گذرد، خاوران نه یک تاریخ که یک سند است، یک هویت انکارناپذیر وجود جنبندگانی که مرگ را نه برای خون و گوشت و زمین و پول می‌خواهند بلکه برای قدرت می‌خواهند و بس، و آن را با بدترین و زجرآورترین حالت‌ها هدیه می‌دهند. و می‌دانید، اگر خاوران فقط توی ذهنِ ما بود، اگر فقط کنجِ تاریک دفتر‌ها و کتاب‌ها بود هیچوقت نیازی به پاک کردن‌اش نبود، اما خاوران کتاب و عکس و خاطره نیست، یک قطعه از بدنِ یکی یکیِ کسانی است که در تابستانی خونین به پای حماقتِ عده‌ای قدرت‌پرست از میان ما رفتند. و می‌دانی، چه تفاوت می‌کند، خاوران همین که هست باشد یا پارک باشد، خاوران زمینی است که نمی‌توان آن را از روی کره‌ی زمین محو کنند، نمی‌توان سوراخ‌اش کرد و بردش ریخت سطل آشغال، خاوران تا آنطرفِ کره‌ی زمین خاک است و خاوران است، و همیشه همان‌جا خواهد بود، خاوران همیشه همان‌جا، پابرجا و استوار خواهد ماند و هیچوقت و هیچجوری نمی‌توان محواش کرد، این سندی است که بجا مانده و مایه دردسر شده است و نمی‌توان پاک‌اش کرد.

نوار غزه…

دیشب دنبال اخبار درگیری جدید نوارغزه می‌گشتم و به‌طور اتفاقی کلمه Gaza Strip را روی گوگل سرچ کردم و با  این صفحه روبرو شدم و بعد از روی کنجکاوی کلمه Israel را سرچ کردم و هیچ مشکلی نبود.

البته اگر Israel فیلتر بود کمی قانع کننده‌تر بود، چون از آنجا که هدف دولت ایران محو اسرائیل از نقشه است شاید میشد گفت که این کار در راستای این هدف است اما از آنجا که برعکس این اتفاق افتاده است به‌نظرم چند علت خواهد داشت این کار جمهوری اسلامی :

۱. حتماْ در این صفحه چیزها ( حقایقی ) وجود دارد که ما نباید آنها را ببینیم چون برای ما خوب نیست
۲. شاید اطلاعاتی هست که باعث براندازی اسلام و رژیم ایران می‌شود
۳. شاید برای ما خوب نیست تا چیزهای فجیع را ببینیم!
۴. شاید یک اتفاق بوده! ( بعداْ گندش در میاد )
۵. شاید دروغ‌هایی نوشته شده که ما را به اشتباه می‌انداخته
۶. احتمالاْ همه آن چیزی که ما باید از نوار غزه بدانیم را دولت برای‌ما می‌گوید، نیازی به این صفحه نبوده است!

اما! واقعاْ چرا این صفحه فیلتر شده است؟

پ.ن : به اندازه کافی همه این حمله‌های وحشیانه دوطرف ماجرا را تحلیل و نقد کرده‌اند،  من فقط می‌گویم این نه فقط نقص حقوق بشر، بلکه نقص انسانیت نیز هست. آدم کشی بد است فرقی هم ندارد چه کسی چه کسی را بکشد، آدم کشی جرم است، مخالف قوانین و عقل و منطق انسانیت است، گرچه همیشه انسان‌ها هستن که به سادگی هم نوع خودشان را می‌کشند. ( به سادگی یعنی نه مانند بعضی از حیوانات که وقتی گشنه می‌شوند می‌کشند )
حمله‌ و موشک پراکنی هر دوطرف ماجرا محکوم است.

دشمنِ دشمنِ ما…

ما امضا کنندگان ذیل، شرایط  دستگیری حسین درخشان، یکی از سرشناس ترین بلاگرهای ایرانی، توسط مقامات ایران را به شدت نگران کننده می دانیم.  ناپدید شدن، حبس در مکانی مجهول، عدم دسترسی به اعضای خانواده و وکلای مدافع، و اعلام نکردن اطلاعات شفاف در خصوص موارد اتهام احتمالی نامبرده همگی باعث نگرانی ما ست.
جامعه وبلاگ نویسان ایران یکی از فعال ترین و بزرگترین جوامع اینترنتی جهان است.  از شهروندان معمولی تا رییس جمهور ایران،  بسیاری به امر نوشتن در وبلاگهای مختلف مشغول اند.  این وبلاگ نویسان دارای طیف وسیعی از عقاید و آرا هستند و نقش مهمی در مباحث اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی ایفا می کنند.
متاسفانه ظرف سالهای اخیر، وبسایت ها و وبلاگهای متعددی به صورت منظم توسط مقامات ایران فیلتر شده و شماری از وبلاگ نویسان با آزار و حبس روبرو شده اند.  بازداشت حسین درخشان تنها آخرین نمونه از این نوع برخوردها ست و به نظر می آید این اقدام در راستای ایجاد رعب و واداشتن وبلاگ نویسان به سکوت طراحی شده است.
مواضع حسین درخشان در خصوص تعدادی از کسانی که بدلیل عقایدشان زندانی شده اند باعث رنجش جامعه وبلاگ نویسان ایرانی بوده و همین موجب شده بسیاری از آنان از وی دوری بجویند.  با اینهمه، این موضوع این حقیقت را نفی نمی کند که آزادی بیان حقی مقدس است و باید برای همه در نظر گرفته شود، نه فقط کسانی که با آنها موافقیم.

بنابرین، ما از این منظر، به طور اصولی شرایط دستگیری و بازداشت حسین درخشان را محکوم می کنیم و خواهان آزادی فوری او هستیم.

برای آزادی حسین درخشان امضاء کنید

متن بالا نامه‌ای است که برای آزادی حسن درخشان نوشته شده است و به نظرم وظیفه‌ی همه هست که امضاء کنند. البته تصمیم آخر به هر شخصی برمی‌گردد که درخشان را چگونه می‌شناسد و درباره‌اش فکر می‌کند. اما من خودم امضاء کردم و نظرم هم این است که باید همه این کار را بکنیم، گرچه شاید درخشان حرف‌هایی زده است که خیلی خوب نبوده است اما اگر قرار باشد که ما هم بگوییم دشمنِ دشمنِ ما دوستِ ماست آنوقت فکر می‌کنم جایی از کارمان خواهد لنگید، و مطمئناْ دیگر نباید فریاد بکشیم که آزادی بیان و عقیده کجا رفته است.
در هر صورت درخشان به جرمی ناکرده و نامعلوم در وضعیتی قرار گرفته است که معلوم نیست عاقبت‌اش چه هست و فکر می‌کنم دست روی دست گذاشتن و به فکر انتقام گرفتن بودن و خندیدن  گران تمام خواهد شد و بعدها این نیز به کوله‌بار تجربیاتی از این‌قبیل اضافه خواهد شد.
پس بهتر است قبل‌از اینکه دیر شود اقدامی کنیم.