شعرِ هدفمند

کار
مضاعف،
زحمت
به نرخ جهانی،
رنج اما با سوبسیدِ دولتی.

زندگی،
خوشبختی،
چیزی نایاب
در بازار سیاه.

داریم زندگی می‌کنیم،
هدفمند زندگی می کنیم،
باورن کن.

صلح به رنگِ خون

برجسته‌ترین تفکرات و پیش‌رو ترین روشنفکرها همیشه از جنگ حرف زده‌اند، جنگیدن برای آزادی، جنگیدن برای صلح، جنگیدن برای همه چیز و هیچ چیز. و حالا پشتِ سرِ ما، پُر است از جنازه، خون و اجسادی که روی هم تلنبار شده‌اند و نام‌شان را گذاشته‌اند آرمان‌های انقلابی، شهیدهای انقلابی، و ما شده‌ایم فرزندان رؤیا‌ها و آرزوها و آرمان‌های انقلابی. انقلابِ خون، جنگ و مرگ. چشم که باز کردیم داشتند تصفیه می‌کردند، دهان که گشودیم داشتند جنگ می‌کردند و قدم که گذاشتیم داشتند اعدام می‌کردند و ما شدیم فرزندان انقلابی که داشت ما را می‌بلعید؛ وگیر افتادیم در جبر، جبر تاریخی، جبر جغرافیایی، جبر زندگی، جبر مذهبی، قومی، ملیتی… پشتِ سرمان خون، پیش روی‌مان تاریکی و ارث‌مان شمشیر و تفنگ و خون و اشک.

این صلح و آرمانی است که پدران و مادران‌مان از آن حرف می‌زدند و برای آن جنگیدند، صلحی به رنگِ خون، صلحی با انبوهی از جنازه، جنازه‌های بی‌نام و نشان، جنازه‌هایی بی‌هویت، بی‌جا و مکان، بدون هیچ سنگِ قبری.

۲+۲=۵

گاهی اوقات دوست دارم کمی این منطق‌های دست و پاگیر زندگی که گرفتارمان کرده است را کنار بگذاریم و بنشینیم روبروی یکدیگر و فارغ از سیاست‌ها کشوری و اجتماعی، جدا از واقعیات‌ها و اجبارهای زندگی، بی‌خیال از منطق‌های علمی با هم صحبت کنیم. بنشینیم روبروی یکدیگر، درست مثل دو انسان که هیچ هدفی برای مغلوب کردن یکدیگر ندارند، بدون هیچ کینه‌ای با یکدیگر صحبت کنیم.

بنشینیم روبروی هم از بهترین طعم قهوه‌ای که خورده‌ایم بگوییم، بهترین کتابی خوانده‌ایم نام ببریم، از بهترین منظره‌ای که دیده‌ایم حرف بزنیم، از بهترین احساسات‌مان صحبت کنیم، از بهترین روزها و شب‌های زندگی‌مان بگوییم. برای یکدیگر جک تعریف کنیم و بخندیم. با هم مست کنیم و بلند بلند بگوییم دو بعلاوه دو می‌شود پنج و به همه ی سیاست‌مدارهای دنیا، به همه احمق‌های دنیا، به همه آن‌هایی که می‌خواهند ما با هم دشمن باشیم بیلاخ نشان بدهیم و بخندیم.

دل‌ام می‌خواد جدا از ملیت‌ام، جدا از ملیت‌مان، جدا از سیاستمدارهای کشورهایی که در ان زندگی می‌کنیم، چند ساعتی با هم بنشینیم، مثل دو تا انسان آزاد و رها و بگوییم و بخندیم و هیچ خیال‌مان نباشد که قرار است ما با هم دشمن باشیم.

پ.ن : عنوان نوشته از یکی از ترانه‌های ” ردیوهد/Radiohead ” گرفته شده است

فمینیسم، چیزی شبیه جنگِ جنسیتی

جنبش فمینیستی در ایران بیشتر شبیه جنگ‌ها نژادپرستی است تا مبارزه مدنی، شعار می‌دهند برابری اما بیشتر به سلطه‌ی جنسیتی فکر می‌کنند.

خودم را درگیر مسئله‌ای که چند سال پیش خودم را از همهمه‌ی پوچ و بی‌محتوای‌اش کشیده‌ام بیرون نمی‌کنم ودلیلی هم نمی‌بینم که این کار را بکنم، چون همانطور که با حرف‌های شخصی که فکرش در محدوده‌ی اتاق خواب‌اش هست قرار نیست شخصیت زن و وجودِ لطیف و انکار ناپذیرش زیر سؤال برود قرار هم نیست با حرف‌های کسی که از شدت عصبانیت تیربار را گرفته دست‌اش و اصولاً هم فکر نمی‌کند آنکه دارد می‌کشد یک زمانی شاید دوست‌اش بوده است شخصیت مرد زیر سؤال برود.

یک زمانی که از بحث‌های تکراری و کلیشه‌ای کمپین برابری کشیدم بیرون به یکی حرفی زدم که باز هم همان حرف را تکرار می‌کنم :

چه خوب است که خودت نخواهی جنسیت خودت را زیر سؤال ببری، تا زمانی که بخواهی به زن در جامعه نه با نگاه یک انسان، که با نگاه یک زن، نگاه کنی فکر نمی‌کنم داد و فریاد‌های‌ات برای رسیدن به هدف‌ات که نه آزدی زن، نه آزدی مرد، که آزدیِ انسان است برسی و چه خوب است قبل‌از اینکه از این سرِ پشتِ بام فاصله بگیری به پشت‌ات نگاه کنی که از آن سرِ پشتِ بام پائین نیفتی.

آرش حرفِ خوبی زده‌ است و فکر می‌کنم این حالت نفرت پراکنی و کوبیدن شبیه بیماریِ واگیرداری در جامعه‌ی ما به شدت در حال رشد است

و حرف‌های بامدادی مرا یاد حرف دوستی انداخت که می‌گفت : مشکل جنبش روشنفکری ایران پیش از آنکه حکومت‌های دیکتاتور و یک طرفه‌ باشد بیشتر از نداشتن اندیشه و فکری عمیق است،‌ سالیان سال است از آن رنج می‌برد

پلیسِ نامحسوس، حماقتِ محسوس

پلیس‌های کنترل نامحسوس عمدتاً آدم‌های عقده‌ای و عوضی‌ای هستند که کاری می‌کنند که راننده‌ها خلاف بکنند تا بتوانند مثل فیلم‌های امریکایی جلوی ماشین را بگیرند و با پوزخندی مضحک تعداد خلاف‌های مرتکب نشده راننده را جلوی دوربین تلوزیون به او گوشزد کنند !