امسال،
روز تولدم
نه برف آمد
نه باران،
نه حتی هوا کمی ابری و پاییزی بود؛
با همهی اینها
مثل همیشه
طبق قانون همهی این سالها
صبح یک روز پاییزی
ساعت هشت صبح
متولد شدم.
امسال
نه برف آمد
نه باران،
با این همه
من صبح بیدار شدم
و متولد شدم
امسال،
روز تولدم
نه برف آمد
نه باران،
نه حتی هوا کمی ابری و پاییزی بود؛
با همهی اینها
مثل همیشه
طبق قانون همهی این سالها
صبح یک روز پاییزی
ساعت هشت صبح
متولد شدم.
امسال
نه برف آمد
نه باران،
با این همه
من صبح بیدار شدم
و متولد شدم
روی کاناپه دراز کشیدهام
غرق در خلسهی بیپایان
در غروب دلگیرِ پاییزی
یادم هست آخماتووا نوشته بود :
« راستی چه باک اگر همه چیزی
به خاک و خاکستر بدل شود؟ »
راستی چه باک؟
: میدانی!؟ دنیا خیلی واقعی است، زیاد از حد واقعی است، و بیرحمانه واقعی است، خالی از هر رؤیایی که دنبالاش باشی. خشک و عصبی و جدی.
: من تظاهر کردم، برای چندمین بار؟ من برای چندمین بار تلاش کردم که تظاهر کنم که واقعی هستم، تلاش کردم که بیرحمانه رؤیاهای تلخ و شیرین خودم را لِه کنم، تظاهر کردم که دارم واقعی میشوم. برای چندمین بار؟ شکست خوردم! چقدر طول کشید؟
: انگار که با چنگ و دندان بخواهی خودت را به چیزی که برای تو نیست بچسبانی، انگار بخواهی با چسبِ چوب کاغذ را به آهن بچسبانی! واقعیتِ تلخ! واقعیتِ بیرحم اما این است که نه! نه تو برای آن واقعیتِ انکار ناپذیرِ چشمهایی هستی که نمیتوانند رؤیای تو را باور کنند و نه انها برای دنیای تو ساخته شدهاند که بخواهی خیلی نزدیکشان بمانی.
: بالاخره یک جایی یک اتفاقی میافتد، نمیشود. همه چیز از هم میپاشد، و این تو هستی که باید برگردی، دستهایات را بگذاری روی سرت و عقب عقب بروی بیرون از صحنه.
: من؟ نه! من نمیخواهم خودم را به واقعیتِ بیرحمِ این دنیای خشک و عصبی بفروشم. بفروشم که چه شود؟ من با این رؤیاها زندگی میکنم، با این رؤیاها است که میتوانم بنویسم، بخوانم، بنوازم، عاشق بشوم، زندگی کنم و زندگی کنم و زندگی کنم.
: اگر ننویسم چه کنم؟ اگر نتوانم یک روز بنوسم؟ آن روز چه کار دیگری باید بکنم؟ چه کار دیگری میتوانم بکنم؟ اگر یک روز دیگر نتوانم بخوانم؟ نتوانم بنوازم؟ نه! نه!
: زندگی؟ مثلِ یک لوپِ مسخره از خودم و تصویرِ خودم.
: دوست داشتم خودم را بکشم بیرون. دوست داشتم نه غیر از این، که کمی جور دیگری باشم.
: نه نمیتوانم دست بکشم از همهی اینها. دوست دارم همین مردِ رؤیایی باشم و درعوض بتوانم بنویسم و بخوانم و بنوازم. لاقل همه آن چیزهایی که برای من است و من برای انها بوجود امدهام را از دست ندادهام.
: خواه و نا خواه زندگی واقعی است. اما این درون من است که چنین است. این درون تو است که با زندگی فرق دارد.
: نه! فکر میکنم نمیتوان خیلی زیاد تظاهر کرد به چیزی. یا شکل آن میشوی یا دوباره برمیگردی به شکل سابقات.
: من متعلق به این همه جمعیتِ شلوغ نیستم. نمیتوانم تحمل کنم. مجبور میشوم یک دفعه بکشم کنار. غیب میشوم. و میدانی! یک دفعه نا پدید میشوم و انگار که اصلاً وجود نداشتهام. نمیتوانم همه این واقعیاتِ بیرحم را تحمل کنم. سخت است. من روحام ضعیفتر از این حد است.
: خستهام؛ دنیا دورِ سرم میچرخد. من یک نیمهی رؤیایی هستم. یک نیمهی واقعی میخواهم؛
ممنونام که به من یاد دادید که محکم باشم و جلوی این زندگیِ کوفتی کم نیارم.
پ.ن : حتی با اینکه خیلی وقتا خسته میشم از این زندگی.
شبها روی کاناپه میخوابم
روزها روی کاناپه مینشینم
روی کاناپه مینشینم
کتاب میخوانم
سیگار میکشم
قهوه میخورم
گیتار میزنم
غذا میخورم
شعر مینویسم
و شب دوباره
روی کاناپه میخوابم
زندگیِ کاناپهایِ نکبتی دارم
گفت : چکار میکردی این مدت!؟
گفتم : هیچی، یه مدت حیرون کافهها بودم، یه مدت فکر کردم عکاس بشوم، یه مدت خواستم شاعر بشوم، یه مدت فکر کردم برم مسافرت و آب و هوا عوض کنم، یه مدت نشستم کتابهای نخونده رو خوندم، یه مدت هم هیچ کاری نکردم و فقط نشستم تو خونه !
گفت : حالا چی؟
گفتم : برگشتم سرجای اولام، دوباره شروع کردم.
از آن دسته آدمهایی هستم که فقط یک بار موفق شدم وارد صفحه اینترنت بانکام بشوم و پسورد را عوض کنم
استرسآورترین جملهی دنیا برای من همین « آیا مطمئن هستید؟ » هست
دربِ خانه را که بستم تمامِ خاطراتِ بیست و یک سال زندگی در این خانه آمد جلوی چشمهایام، کلید را درآوردم و در ذهنم دکمهی ٬ مارک آل از رید ٬ را کلیک کردم.
هر وقت میخوام یه چیزی رو گُم نکنم میذارم یه جایی که دیگه نمی تونم پیداش کنم !