با تنی تنها،
فکری شلوغ،
چشمهایی خسته،
و هدفی نامعلوم؛
صندلیاش را محکم چسبیده،
در ارتفاع چند هزار پایی،
از پشتِ پنجرهی کوچک هواپیما،
زمینِ خشکِ شهرش را نگاه میکند،
و به دوردستها پرواز میکند
بایگانی موضوعات: پرواز
اشتیاقِ پرواز
پرندهها
زیر سقفهای شادمان،
آوازِ غمگین پرندهها را
یادمان رفت؛
پرندهها بال گشودند،
پرواز کردند
و رفتند؛
ما ماندیم و سکوتِ بینهایتِ باغِ تنهایی
پر خواهم کشید
اگر یک دَم آزادم بگذاری
بالهایام را خواهم گشود
پر خواهم کشید
دور خواهم شد
از این همه دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی
از این همه یادها و خاطرههای تکه پاره
از این همه تنهاییهای حاشور خورده
از این همه نگاه های خاموشی خورده
از این همه فریادهای فرو خورده
از این همه سکوتهای سر خورده
اگر یک دَم آزادم بگذاری
به اندازهی دمی که بازدمی نداشته باشد
یک لحظهی کوتاه
که بالهایام را بگشایم
و پر بکشم
یکسره پرواز شو
ایستادهام با تو
ایستادهای با من
بشکن سکوتِ شب
یکسره پرواز شو
تا مهتاب
تا آفتاب
بگذار دیوارهای این شهر بدانند
و ببینند
بالهای ما محدودهی پرواز ندارند دیگر
همهمهای در راه است
از سکوتِ کوچهها میترسم؛
همهمهای در راه است؛
و انگار که از دور،
صدای سُم ضربهی بیداد میآید.
از دور انگار
صدای زتجیر میآید
آژیر خطر
فریاد
و صدای دویدن؛
از دور انگار
صدای نالهی شبگیر میآید.
با چشمهایی بسته
افتادهام اینجا
کنارِ خیابان
چیزی نمیبینم؛
و تصور میکنم
آنجا در آن کوچهی بنبست
تو نشستهای و تلخ میگریی
و صدای دژخیم را تصور میکنم
که با سکوتی عمیق
و ریشخندی کثیف
به تو نزدیک میشود
و من میلرزم
و من میترسم
از سکوت این دیوارها میترسم؛
- دیوارهایی که میبینند -
و انگار
از دور
صدای شیههی اسبی بالدار میآید.
تا کجا؟
گیریم که بال داشتیم و میپریدیم
تا کجا؟ تا کِی؟
و پرواز کرد و رفت
در تَوَهمِ ماندن و رفتن بودند
دو به شک
در انتظارِ رخصتِ تنِ خستهای که در تکاپوی آرامش بود
- عبور کن از من
درنگ نکن
من پرواز را میطلبم -
در آسمانِ ظهر
آفتابِ نیمه جانِ پائیز
در پشتِ ابرهای خاکستری
با بغضی خفه
به نظاره نشسته بود زمین را
که در انتظار در آغوش کشیدنِ پیکرِ تنهای او بود
- عبور کن از من
میخواهم بال بگشایم
پر بکشم به بینهایتِ آسمان
آنجا که آرامش را با دقیقه و ثانیه نمیشمارند -
چشمهایش را بست
لبخندی بر لب کشید
آهسته
در گوش باد چیزی زمزمه کرد
خستگی را جا گذاشت
و پرواز کرد و رفت
خبر رفتناش را که شنیدم احساسِ خلأ کردم، نمیدانم چه بنویسم که بتوانم اندوهی که رفتناش و نبودناش در دلم ایجاد کردهاست را بیان کنم…
جای خالیِ یک آدم
که از میانِ ما برداشته شده
با دوایری پُر فشار، ما را به خلأ میکشاند
- شهرام شیدایی ، از کتاب خندیدن در خانهای که میسوخت -
بگذار پرندهها هر غلطی که میخواهند بکنند
پرواز کنند و آواز بخوانند
در نسیمِ صبحِ پائیزی در آسمان پُشنک بزنند
شاد باشند و بخندند
اصلاً بگذار پرندهها هر غلطی که میخواهند بکنند
به ما چه؟
ما که پرنده نیستیم !
به چنان فریادی رسا
که یک تنه بشوم پرواز
در افقی دور
آنسوی مرزها


