بیچاره پیرمرد؛ نمیتوانست صفرها را در ذهناش بِشُمارد!
روزنامه را دوباره روی پیشخوان دَکه گذاشت و اسکناس پنجهزار ریالیاش را داد و یک بسته بهمن کوچک خرید.
بیچاره پیرمرد؛ نمیتوانست صفرها را در ذهناش بِشُمارد!
روزنامه را دوباره روی پیشخوان دَکه گذاشت و اسکناس پنجهزار ریالیاش را داد و یک بسته بهمن کوچک خرید.
ساعت یازده شب، از سرکار داری خسته برمیگردی خونه، تو یه خیابون یک طرفه ترافیک بیداد میکنه! میای جلو، میبینی تعدادی ماشین نه چندان ارزان جلوی یک رستوران بهصورت مورب پارک کردن و به هیچ کجایشان نیست که ترافیک شده !
همهی اینها به کنار، واقعاً درکشان نمیکنم برای یک پیتزا چهل و پنج دقیقه پشت در رستوران و ساعت یازده شب توی صف صبر کنند !!!
در روایتها آمده است که :
روزی روزگاری پادشاهی بود که از هیچ روشی برای آزار و اذیت مردم دریغ نمیکرده است. یک روز صبح که آسمان صاف بود و خورشید میدرخشید و گنجشکها جیک جیک میکردند و پادشاه روی تخت پادشاهی دراز کشیده بوده و از جامِ طلای خود شراب مینوشیده به وزیر خود میگوید « ای وزیر، اینها چجور مردمانی هستند که ما هرچه میخواهیم بلا سرشان میآوریم و صدایشان در نمیآید؟ » وزیر نگاهی عاقل اندر سفیه به پادشاه میکند و میگوید « نمیدانم سرورم »؛ پادشاه جرعهای شراب مینوشد و به فکر فرو میرود.
شب هنگام پادشاه وزیر را فرا میخواند و میگوید « مقرر کنید که از فردا هرکس از دروازههای شهر بیرون رفت یا داخل آمد چوب در ماتحتاش فرو کنید تا ببینم صدای این ملت در میآید یا نه » وزیر دوباره نگاهی عاقل اندر سفیه به پادشاه میاندازد و میگوید « بله قربان »
از آن پس هرکس که از دروازههای شهر داخل یا خارج شد کسی آنجا بود که چوب در ماتحتاش فرو میکرد. گذشت و صدایی از کسی در نیامد تا اینکه یک روز صبح آفتابی وزیر به پیش پادشاه آمد و نفس نفس زنان گفت « سرورم، پادشاها، شاه شاهان؛ مردم روبروی دروازهی قصر جمع شدهاند و عصبانی هستند » پادشاه با یک حرکت از روی تخت بلند میشود و از خوشحالی فریاد میزند و میگوید « بالاخره صدایشاند درآمد، به نظامیان بگو آماده باشند، حالا چه میگویند؟ حرفشان چیست؟ »
وزیر این پا و آن پا میکند و میگوید « میگویند اگر میشود تعداد افرادی که چوب در ماتحتمان میکنند را زیاد کنید که ما مجبور نباشیم در صف بایستیم » پادشاه آهی میکشد و دوباره خودش را به روی تخت پرت میکند میگوید « ابلههان، بگذار به حال خودشان باشند، نظامیان رو هم مرخص کن بروند » و با خودش میگوید « خاک بر سرِ من که پادشاه چنین مردمی هستم !!! »
صبح از خواب بیدار میشی و موبایل رو از شارژ میکشی، میبینی لپتاپ شارژ نداره، لپتاپ که شارژ شد از برق میکشی و میبینی اون یکی موبایل شارژ نداره، اون یکی موبایل رو میزنی به شارژ میبینی باطری موس شارژ نداره، باطری رو میزنی به شارژ و موبایل رو از شارژ میکشی میبینی موزیک پلیر شارژ نداره، موزیک پلیر رو میزنی به شارژ میبینی تلفن بیسیم خونه شارژ نداره، تلفن رو میذاری روی شارژر و …..
طی یک ماه و نیم گذشته ۳ بار هاست سایت عوض شد، یک مدت کوتاه که روی هاست فرشاد بودم، یک مدتی هم تا همین امشب روی هاست سیاوش بودم، اما بالاخره با کمک نریمان موفق شدم یک هاست بخرم و همهی اطلاعات سایت را با کمک سیاوش به هاست جدید منتقل کنیم، بماند که چقدر دردسر درست شد و چقدر سر قاطی شدن تنظیمات سیاوش را اذیت کردم.
دامین .ir را هم قرار بود به اکانت شخصی خودم در ایرنیک منتقل کنیم که بعد از یک هفته که از پشتیبانیهای ایرنیک هیچ خبری نشد و دامین هم منتقل نشده بود دیروز ایمیل زدم به شرکت و تقاضای درخواست کتبی و کپی شناسنامه و کارت ملی کردند ! ما دفعهی اول برای خریدن این دامین این همه سند و مدرک رو نکرده بودیم که برای یک انتقال ساده این همه سند و مدرک از ما خواسته شد.
دامین قبلی هم به تاریخ انقضای خودش نزدیک بود و تصمیم گرفتم که بیخیال دامین ایران بشم و همهی اطلاعات رو به دامین و هاست جدید منتقل کنم.
از این پس آدرس سایت با دامین جدید یعنی http://blog.1baabak.com و http://gallery.1baabak.com خواهد بود و البته آدرسهای خوراک که هیچ تغییری نکردند و همچنان همان http://feeds.feedburner.com/baabak و http://feeds.feedburner.com/baabak/gallery هستند.
گاهی اوقات دوست دارم کمی این منطقهای دست و پاگیر زندگی که گرفتارمان کرده است را کنار بگذاریم و بنشینیم روبروی یکدیگر و فارغ از سیاستها کشوری و اجتماعی، جدا از واقعیاتها و اجبارهای زندگی، بیخیال از منطقهای علمی با هم صحبت کنیم. بنشینیم روبروی یکدیگر، درست مثل دو انسان که هیچ هدفی برای مغلوب کردن یکدیگر ندارند، بدون هیچ کینهای با یکدیگر صحبت کنیم.
بنشینیم روبروی هم از بهترین طعم قهوهای که خوردهایم بگوییم، بهترین کتابی خواندهایم نام ببریم، از بهترین منظرهای که دیدهایم حرف بزنیم، از بهترین احساساتمان صحبت کنیم، از بهترین روزها و شبهای زندگیمان بگوییم. برای یکدیگر جک تعریف کنیم و بخندیم. با هم مست کنیم و بلند بلند بگوییم دو بعلاوه دو میشود پنج و به همه ی سیاستمدارهای دنیا، به همه احمقهای دنیا، به همه آنهایی که میخواهند ما با هم دشمن باشیم بیلاخ نشان بدهیم و بخندیم.
دلام میخواد جدا از ملیتام، جدا از ملیتمان، جدا از سیاستمدارهای کشورهایی که در ان زندگی میکنیم، چند ساعتی با هم بنشینیم، مثل دو تا انسان آزاد و رها و بگوییم و بخندیم و هیچ خیالمان نباشد که قرار است ما با هم دشمن باشیم.
پ.ن : عنوان نوشته از یکی از ترانههای ” ردیوهد/Radiohead ” گرفته شده است
از دوران نوجوانی میگفتند : شما باید بروید سربازی تا مرد شوید !
بعد از اینکه از سربازی برگشتیم گفتند : شما باید آن زمانی که ما رفتیم سربازی میرفتید سربازی تا مرد شوید !
و ما هنوز نمیدانیم باید چه کار کنیم تا قبولمان کنند که مرد شدیم !!
همینطور که نشسته بودم پشت لپتاپ از یکی از دوستانام ایمیلی به دستم رسید با موضوع » دو کرهی ماه «. احتمالاً همین ایمیل یا نمونههایی مشابه در این روزها به دستتان رسیده است.
پنجم شهریور کرهی مریخ به بالاترین حد درخشش خود خواهد رسید و در آسمان شب با چشم غیر مسلح میتوان ۲ ماه را مشاهده کرد !!!
در نگاه اول ایمیل خیلی ساده است و فقط قصد اطلاعرسانی دارد. اما اگر کمی کنجکاو باشید و بقول متن ایمیل نخواهید این پدیده را که تا ۱۲۰۰ سال دیگر تکرار نخواهد شد را از دست ندهید و از نجوم هم اطلاع کافی نداشته باشید و فاصله مریخ و زمین و ماه را هم ندانید و یک سرچ ساده در گوگل بکنید برای بدست آوردن اطلاعاتی دربارهی موقعیت مناسب برای رصد کردن این پدیده به نتایج خوبی خواهید رسید : من این واژهها را گوگل کردم ۵ شهریور مریخ
و با باز کردن اولین لینک با چنین توضیحی روبرو خواهید شد :
واقعیت این است که مریخ در شامگاه ۵ شهریور در زیر افق قرار دارد و طلوع آن ساعت ۱۰:۰۴ صبح روز بعد و بعد از طلوع خورشید است و ۹ شب هم غروب می کند بدین ترتیب تمام مدت تحت تاثیر درخشش خورشید قرار دارد و اصلا در آسمان شب دیده نمی شود که بخواهد به اندازه ماه باشد یا هر اندازه دیگری. اگرچه اگر مریخ در شب هم قابل رویت می بود به هیچ وجه چنین اندازه ای نمی داشت.
و در ادامه
همه داستان با سال ۲۰۰۳ باز می گردد. در آن سال مریخ به نزدیکترین فاصله اش با زمین می رسید. در شب ۵ شهریور آن سال مریخ در نزدیک ترین فاصله خود در یک بازه زمانی ۶۰ هزار ساله نسبت به زمین قرار داشت و تنها ۵۶ میلیون کیلومتر با زمین فاصله می گرفت (مقایسه کنید با ۲۵۰ میلیون کیلومتر امسال) اگرچه آن سال هم اتفاق خاصی نمی افتاد اما خیلی ها به واسطه رکورد ۶۰ میلیون سال شب های مریخ را برگزار کردند.
.
.
.
در ایمیلی که علاقمندان در پیش از این برنامه به هم می زدند تا یکدیگر را نسبت به این رویداد آگاه کنند یک خط توضیح اضافه وجود داشت که شاید ریشه همه این داستان ها در سال های بعد دشد . و آن اینکه اگر تلسکوپ مناسبی در اختیار داشته باشید و با بزرگنمایی ۷۵ برابر به آن نگاه کنید قطر ظاهری در تصویر بزرگ شده به اندازه ماه خواهد بود . این جمله را افرادی که کلید فوروارد را فشار می دادند بدین ترتیب ساده کردند که در آن شب ماه به اندازه مریخ در آسمان دیده می شود! و این گونه بود که مصیبت آغاز شد.
بدین ترتیب مطمئن باشید نه این ۵ شهریور و نه هیچ تاریخ دیگری – مگر فاجعه ای عظیم در منظومه شمسی رخ دهد و مدار مریخ تغییر کرده و به سمت ما کشیده شود – مریخ به اندازه ماه کامل در آسمان ما دیده نخواهد شد.
اما داستان مریخ نکته دیگری هم دارد و آن اینکه در عصر پر شتاب اینترنت و جریان سیال اطلاعات ، الزاما همه اطلاعات درست نیستند. لطفا وقتی ایمیلی دریافت می کنید پیش از فورارد آ نبه دیگران چند ثانیه فکر کنید و ببینید چقدر ممکن است این داستان واقعی باشد! اگر اندکی شک کردید کمی تحقیق کنید و بعد دکمه ارسال مجدد برای همه دوستان را فشار دهید. بدین ترتیب می توانید از وقوع یک شایعه در جامعه جلوگیری کنید.
* تآکیدها از من
اما کمی دقیقتر به این مسئله نگاه کنیم ! چندمین بار است چنین شایعاتی توسط فوروارد کنندههای ایمیل فقط ظرف چند روز در جامعه پخش میشود. یکی از اولین ایمیلهای اینگونه شایعات را که یادم هست داستان همان دختری بود که در دانمارک قرأنی که مادرش میخوانده بود را پاره کرده بود و مسخ شده بود و بعد معلوم شد که همهی آن عکسها مربوط به یک نمایشگاه بوده و افرادی با دیدن آنها سریع داستانی از خودشان درآورده بودند و پخش کرده بودند و عدهای هم برای عقب نماندن از قافله سریع دکمههای فوروارد را فشار داده بودند.
حتی در همین یک سال گذشته چقدر اخبار دروغ و شایعات دور از عقل درباره حواث بعد از انتخابات و درگیریها و زندانیها توسط همین دکمهی کوچکِ فوروارد در جامعه پخش شد که باعث گرفتاریهایی هم برای بعضی از افراد شد.
دوستان، باور بفرمایید شما از هیچ چیز عقب نمیمانید اگر چند دقیقه وقت بگذارید و چند کلمه را در اینترنت جستجو کنید و بعد آن دکمهی کوچک و دوست داشتنیِ فوروارد را فشار دهید.
هر وقت میخوام یه چیزی رو گُم نکنم میذارم یه جایی که دیگه نمی تونم پیداش کنم !