حالت امروز بهتر است، نیست؟

- همیشه دو دستگی بوده است. یک طرف ماییم و یک طرف عمله‌ی ظلم.

شاه‌زمان ایستاد. برگشت دست به چوبِ نرده گذاشت و گفت : « در همین طرف که ما هستیم دو دستگی هست. قانون خواهی و شریعت خواهی! گمان می‌رفت هر دو یکی باشد. شیخ نوری مگر در این سو نبود؟ حالا قانون را خلاف شریعت می‌داند.»
میرزا دو گام مانده به شاه‌زمان دست‌ها را پشت سر قلاب کرده بود و باز به سرشانه‌های باریک زن نگاه می‌کرد. شاه‌زمان برگشت. میرزا جلو آمد.
- حاجی شیخ و امثال او از اول هم این‌طرفی نبودند. مشروطه را رواجِ شریعت می‌دانستند، حالا می‌بینند نه این‌طور نیست. از همه مهمتر، آن دار و دسته جیره بگیر محمدعلی میرزایند.
- رعیت ساده هم که حالیش نیست. شما را بابی و کافر می‌دانند. من از جان‌تان می‌ترسم.
- حربه‌ی آنها هم همین است که ما را از جان‌مان بترسانند.
- آره من می‌ترسم. از جان‌تان می‌ترسم و می‌ترسم که شما که بروید، تاریکی بیاید. اگرچه چراغ‌های این خانه را من روغن می‌ریزم اما تو مردی و مثل هر مرد دیگری خیال می‌کنی از جنسِ زن بیشتر می‌دانی و باز مثل هر مرد دیگری بلند پروازی. برای همین در نیمه‌ی راه می‌مانی. می‌دانم! نخواه که دخترها مثل تو باشند. راحت‌شان بگذار که از نیمه‌ی راه و بدون مرد هم هر غروب چراغ‌ها را روشن کنند.

میرزا  به آرمی سر چرخاند و به تأمل به تک‌تک پنجره‌های خاموش خانه نگاه کرد. وقتی بی‌پناهی همه‌ی نگاه و همه‌ی چهره‌اش را در خود می‌‌پوشاند، شاه‌زمان دست‌ها را توی دست‌اش گذاشت. میرزا بهانه‌ای جست و به ناگهان گفت: «حالت امروز بهتر است، نیست؟»

| تالار آیینه / امیرحسن چهل‌تن |

دیالوگ چهار- جای اول

گفت : چکار می‌کردی این مدت!؟

گفتم : هیچی، یه مدت حیرون کافه‌ها بودم، یه مدت فکر کردم عکاس بشوم، یه مدت خواستم شاعر بشوم، یه مدت فکر کردم برم مسافرت و آب و هوا عوض کنم، یه مدت نشستم کتاب‌های نخونده رو خوندم، یه مدت هم هیچ کاری نکردم و فقط نشستم تو خونه !

گفت : حالا چی؟

گفتم : برگشتم سرجای اول‌ام، دوباره شروع کردم.