شهرِ سکوت

وقت تمام شد
چراغ‌ها را خاموش کردند؛
همه فکر‌های‌شان را
گذاشتند داخل کمدهای‌شان
و رفتند.

سکوتِ شب ماند
و شهری که هنوز
پنجره‌های‌اش بسته بود.

و همه چیز تمام می‌شود

گم شدن
در ارتفاعِ این کوهستان
خسته شدن
نشستن
و چای گرم را
جرعه جرعه نوشیدن

پُر شدن،
خالی شدن؛
از آن بالا
وسعتِ بی‌انتهای دشت را دید زدن
در غروبی که
می‌رود تا  روزهای کهنه‌ را
پایان ببخشد

روز تمام می‌شود
خورشید پائین می‌رود
شب می رسد
و خسته از راه‌پیمایی روز
دراز می‌کشی
و همه چیز تمام می‌شود

و نمی‌دانم چرا به پرواز حساسیت دارم !

چه شد؟
که بود؟
کجا رفت؟
چرا؟

می‌شنوی!؟
قلب‌ام از مغزم می‌پرسد،
مغزم از من،
من از تو،
و انگار بین من و تو
هیچ پاسخی نیست؛

و من
نمی‌دانم چرا به پرواز حساسیت دارم،
و هربار که می‌روم که دیگر برنگردم؛
و دوباره
انگار چیزی می‌گوید،
نه !
تو باید برگردی !

و من که برمی‌گردم؛
می‌دانم که این‌بار هم برمی‌گردم؛
ولی چه فایده؟

همیشه یک جایی قافیه کم می‌آید

همیشه یک جایی قافیه کم می‌آید؛
نگاه‌ها قفل می‌شوند،
و قلم‌ها خشک

- قلب که همیشه نمی‌تپد،
فکر که همیشه کار نمی‌کند -

یک روز
در یک کافه‌ی دنج
وقتی سیگارت را
می‌فشاری در زیر سیگاری
یک چیزی می‌سوزد؛
می‌سوزد و خاموش می‌شود؛

یک روز هم
در یک کوچه‌ی خلوت
پشتِ یک درختِ چنارِ کهنسال
با کلیدی که در دست داری
علامتی می‌زنی
و همه چیز تمام می‌شود.

دوردست‌ها

با تنی تنها،
فکری شلوغ،
چشم‌هایی خسته،
و هدفی نامعلوم؛
صندلی‌اش را محکم چسبیده،
در ارتفاع چند هزار پایی،
از پشتِ پنجره‌ی کوچک هواپیما،
زمینِ خشکِ شهرش را نگاه می‌کند،
و به دوردست‌ها پرواز می‌کند