زندگی یعنی همین نان و پنیر و خیار و گوجه، و یک عالمه خنده و خوشحال، بعد از کلی راهپیمایی و کوهنوردی.
بایگانی موضوعات: دریچه دوربین
پیغام
زندگی – نسخهی واقعی
شهرِ سکوت
هیچی
و همه چیز تمام میشود
Lucky Strike
و نمیدانم چرا به پرواز حساسیت دارم !
چه شد؟
که بود؟
کجا رفت؟
چرا؟
میشنوی!؟
قلبام از مغزم میپرسد،
مغزم از من،
من از تو،
و انگار بین من و تو
هیچ پاسخی نیست؛
و من
نمیدانم چرا به پرواز حساسیت دارم،
و هربار که میروم که دیگر برنگردم؛
و دوباره
انگار چیزی میگوید،
نه !
تو باید برگردی !
و من که برمیگردم؛
میدانم که اینبار هم برمیگردم؛
ولی چه فایده؟
همیشه یک جایی قافیه کم میآید
همیشه یک جایی قافیه کم میآید؛
نگاهها قفل میشوند،
و قلمها خشک
- قلب که همیشه نمیتپد،
فکر که همیشه کار نمیکند -
یک روز
در یک کافهی دنج
وقتی سیگارت را
میفشاری در زیر سیگاری
یک چیزی میسوزد؛
میسوزد و خاموش میشود؛
یک روز هم
در یک کوچهی خلوت
پشتِ یک درختِ چنارِ کهنسال
با کلیدی که در دست داری
علامتی میزنی
و همه چیز تمام میشود.









