همه چیز از دوست داشتن شروع شد،
آدم، حوا را دوست داشت، سیب را چید و به دستِ حوا داد، خدا حسودی کرد و همه را به زمین فرستاد !
همه چیز از دوست داشتن شروع شد،
آدم، حوا را دوست داشت، سیب را چید و به دستِ حوا داد، خدا حسودی کرد و همه را به زمین فرستاد !
کاش آن دنیایی هم بود!
شاید لاقل آدم میتوانست به چیزی امیدوار باشد.
و عشق آفریده شد با نیرنگی مطلق،
و ما قرار گذاشتی با هم صادق باشیم،
و دورِ عشق را خط کشیدیم.
بتهون جادو میکند و آدم را به وجد میآورد؛ اما موزارت آرام آرام آدم را معتادِ خودش میکند !
باید کلِ فلسفه را بدانی و تمام فرمولهای ریاضی و فیزیک و شیمی را بلد باشی و حتی یک بار هم اتم شکافته باشی تا بتوانی یکی از دلایلی که دخترها میآورند را بفهمی !
پ.ن : یا ما پسرها زیادی کج فهمیم یا دخترها همه چیز را زیادی میپیچانند !!!
: فکر میکنم مجالی برای دوباره از نو شروع کردن نیست، وقتی که دری را بستی و کلیدش را انداختی آنطرف دیوار دیگر فرصت باز کردناش را نخواهی داشت، حالا هی به در و دیوار بزن، هی دست بکش روی بندهای دیوار، فکر میکنی از این سوراخهای کوچک میتوانی عبور کنی؟ فکر میکنی میتوانی از این سکوت که یکباره آوار میشود روی سرت فرار کنی؟ فکر میکنی ساده است؟ شکستن؟ گذشتن؟ فراموش کردن؟ خُرد شدن؟ فکر میکنی آتش زدن از بین بردن این همه راحت است؟ فکر میکنی گذشتن آسان بود؟ یا مثلاً دویدن زیر باران توی خیابانی به این شلوغی؟ یا به دنبال سوزنی در پیادهروی شلوغ خیابان گشتن؟ فکر میکنی این همه سال ساده بود؟ ساده خواهد بود؟ نه نه باور کن اینجا هیجکسی نیست که لب باز کند و حرف بزند، این صندلیها این میز این مبل این سازها این کتابها این در و دیوار و پنجرهها با من بیشتر حرف میزنند، برای من حرفها گفتنیتری دارند، وقتی خیره میشوی و سعی میکنی از وجودِ بیجان این اجسام مرده حرفی را بیرون بکشی، سادهتر است سادهتر از آن که بخواهم از تو حرفی را بیرون بکشم، لاقل به حرف زدن با اینها بیشتر عادت دارم، انگار زبانِ زبانِ مردهایست که هیچکس نمیفهمد آن را انگار هیچکس با این زبان حرف نمیزند… نه، نه؛ اینقد رهم ساده نبود که من برای تو میگویم، اما چه فایده!؟ دنیا که تمام نشده است، ما هم که نمردهایم، حالا گیریم که شبیه مردهها شدهایم اما خب انگار که این چرخیدن و چرخیدن حالا حالاها تمامی ندارد.
: فکر میکنم بعد از موزارت دیگر هیچکس نتوانست موسیقی را درک کند، هیچکس نتوانست به زبان موسیقی حرف بزند، اصلاً هیچکس نتوانست موسیقی را احساس کند، حالا ما نشستهایم و اجرای فلان نفر را از فلان سمفونی موزارت از بلندگوهای ضبط گوش میکنیم ولی نه ما میتوانیم این نتهای در هم ریخته و حیران را درک کنیم نه آن همه آدمی که جمع شدهاند و این همه نت را نواختهاند، کلاً تاریخ دنیا از دو قسمت دارد قبل از موزارت و بعد از موزارت، اصلاً فکر کنم تاریخ دنیا دو قسمت دارد قبل از این که من این حرفها را بزنم و بعد از این، حالا یکی هم مثل بتهوون آمد، حالا آمد که آمد، اینها نقشهای فرعی بودند، نفر اول اون بود، حالا من هم نشسهام پشت این پیانوی لعنتی و نئشه کردهام و سعی میکنم موزارت را بفهمم ولی نمیفهمم که ، اصلاً اون هم من رو نمیفهمه، اصلاً هیچ پدرسگی هیچ پدرسگی را نمیفهمد، اصلاً آدمها یکدیگر ار نمیفهمند، هی مثل بز سرشان را تکان میدهند و فکر میکنند که میفهمند، فکر کنم خوبی آدمها اینه که میتوانند تظاهر به فهمیدن کنن با اینکه حتی نمیفهمن، حتی تو هم نمیفهمی، من هم نمیفهمم، این کلاویهها شعورشان از ما بیشتر است، وقتی روی کلید سُل ضربه میزنی میداند که باید صدای سُل دربیآورد حالا من هی باید به تو بفهمانم که سُل سُل سُل نمیفهمی که، نمیفهمم که، هی باید به تو بگویم از دوی وسط پنجتا کلید سفید بشمار به سمت راست میشود سُل، تو فشارش میدهی و پیانو میگوید سُل ولی تو که نمیفهمی، من که نمیفهمم، ولی بعضیوقتها هم خب این که همیشه سُل باید سُل باشد هم آزار دهنده استها!! گاهی اوقات دوست دارم سُل، سُل نباشد، خب چه عیبی دارد! اصلاً میدانی من از اون کلهخرهایی هستم که دوست دارم هیچ چیز سرجای خودش نباشد، از اون گند دماغهایی که تو و امثال تو ازشان حالتان بهم میخورد، من دوست دارم اینجوری باشد، دوست دارم یکی از سوناتهای یکی مثل بتهوون رو بگیرم و همونجوری که دوست دارم بزنم، حالا به تخمم که کسی خوشاش نمیآید، من که خوشم میآید، تو هم بهتر است بری انگشتات رو بکنی تو یه سوراخ دیگه!
:نه ببین مسئله اصلی این نیست که تو الآن نشستی جلوی من و داری به حرفهای من گوش میکنی، ببین همین پاکتهای سیگاری که من از صبح خالی کردهام را ببین، تو همین چند دقیقه قبل گفتی چقدر سیگار میکشی!! نه حالا این موضوع ربطی ندارهها ولی حالا به همین هم فکر کن، یا اصلاً همین فنجانهای قهوه که تو خوردهای و این شاتهای وودکایی که من خوردم، نه تو که مثل من نیستی من هم که مثل تو نیستم، قرار هم نیست باشیم، قرار هم نیست همدیگه رو بفهممیم، ما یه قرداد امضا کردیم که بتوانیم همدیگه رو تحمل کنیم، تحمل هم نهها یه چیزی مثل زندگیِ مسالمت آمیز، یه صلح نسبی، کلاً فکر کنم زندگیهای ما نسبیست، ما گاهی اوقات نسبتها را بالا پائین میکنیم، میدونی من از اونها بودم که توی مدرسه مسائل را حل نمیکردم کلاً، خب جواب این همه مسئلهی مسخره و چرت و پرت رو این همه دانشمند بیکار توی این همه سال پیدا کردند! خب وقت تلف کردن نیست به نظرت؟ بشینی هی بنویسی دو بعلاوه دو میشود چهار بعلاوه ده میشود چهارده بعلاوه بیست و شش میشود چهل، حالا هر گهی که هست!!! حالا من بدانم که جذر فلان چه میشود یا فلان به توان بهمان چند میشود چی فرق میکنه؟ وقتی این همه ماشین حساب و کامپیوتر هست به نظرت احمقانه نیست من بشینم این همه کاغذ حروم کنم و بجای این همه شعر و داستان و موسیقی و چیزهای دیگر مسئلههای تکراری حل کنم؟ نه به نظرت حماقت نیست این کاغذها را به گا دادن برای نوشتن جمع و تفریق کردن این همه عدد در حالی که میشه همه رو با یک ماشین حساب و یک کامپیوتر حل کرد؟ نه به نظرت به گا دادن وقت نیست؟ در حالی که میتوان زندگی کرد هی نشست این مسئلهها گهی را حل کرد و آخرش به همون عددی رسید که فلانی هم رسیده؟
: حالا یکی هم میاد به من میگه کمتر کسشعر بگو، خب بگه! خب به تخمم، من از اونا نیستم که بشینم ساعتها درباره این مسئله بحث کنم که فلانی اگر به قدرت رسید چه گهی میشود یا از اوناش نیستم که بشینم ساعتها درباره یک شعر بحث کنم که منظور شاعر چی بوده، یا اینکه بشینم فلسفهی فلان احمق رو بخونم و بعد درباره ش بحث کنم، تو هرچی دوست داری برداشت کن من هم هرچی دوست دارم، قرار نیست من نظرم رو به تو تحمیل کنم یا تو به زور من رو متقاعد کنی، تو نظر خودت را داری من نظر خودم رو، تو نظرت رو بگو من هم نظر خودم رو، ولی اگه بخوای به زور من رو متقاعد کنی من بلند میشم بهت میگم گه نخور!!! حالا بیخیال، من میگم که اصلاً به من چه ! یا به تو چه ! خب تو نظر خودت رو داری من اگر دیدم نظر تو بهتره خب من قبولش میکنم، حالا اصلاً بیخیال!خب هرچی، مثلاً که چی؟ من خب اینجور آدمی هستم، یکمی آنارشیستام، ولی خب آدمی هم نیستم که با همه دعوا کنم، زیادی هم صلح طلب هستم، خب من از اونایی هم هستم که زیادی اومانست هستم، خب حالا هر گهی هم که هستم به تخمت!! بذار یه سیگار دیگه روشن کنیم، این آهنگ رو هم عوض کنیم یکمی حالی به حالی بشیم، اصلاً بیا بلند بشیم و برقصیم، به کی چه!؟ دوست داریم برقصیم! گاهی وقتها خیلی دوست دارم بلند بشم و با یه آهنگ برقصم، رقص که نه همچین فقط بالا پائین بپرم، یه جوری که این آندرنالینها رو خارج کنم بعد بشینم یه گوشه بیفتم و از خستگیای که توی بدنم هست لذت ببرم، سیگار بکشم، و یه موسیقی هم همچین نوازشم کنه، بعضی وقتها هم خیلی دوست دارم کلاً یکی هم باشه ولی خب نیست، بیخیال، البته خب سخت هم میشه گفت بیخیال، آدم به یه سنی که میرسه به یه چیزایی نمیتونه بگه بیخیال ولی خب دیگه اینجوری شد دیگه، حالا نمردیم که ! زندگی هم که فعلاً ادامه داره…. بیا بابا بگیر یه سیگار با هم بکشیم ببینیم چی میشه!!!
روزی روزگاری پشتِ دریاها
شهری بود،
قایقی ساختیم،
به آب انداختیم،
دریا خشک شد و به گِل نشستیم
پشتِ دریاها،
زمانی شهری بود،
امیدی بود،
دنیایی دیگر بود؛
حیف، حیف؛
به گِل نشست آرزوهای ما
درست که استیضاح شد، اما فکر کنم باید برخوردهای بیشتری با چنین افرادی انجام بشه. چندسال حقوق دکتری را با مدرک تقلبی برده شده، چقدر از پولی که برای مردم بود خرج شده تا به ظاهر یک دکتر در دولت باشد؟ چقدر از جیب دانشجوها رفته تا یک استاد دکتر داشته باشند؟
اینها قابل رسیدگی نیست؟ یا حساب کردناش خیلی سخت است؟ یا شاید هم مهم نیست، از این پولها زیاد رفته! نه؟
آقای محترم، شما نه که مدرکات، که حقوق و زندگیات هم تقلبی است. که حتی شخصیتات هم تقلبی است. همه آن چیزهایی که با این مدرک تقلبی بدست آوردهای تقلبی است. باور کن. حتی دنیای تو تقلبی است! واقعاً وقتی واردِ خانه میشودی کسی چیزی نمیگوید؟ کسی بد نگاهات نمیکند؟ یا کسی نمیگوید چرا؟ چرا این کار را کردی؟ واقعاً اونجایی که ازش صحبت میکردی که چیز تو مایههای وجدان کاری بود! احساسِ بدی بهش دست نمیداد؟ یا آن هم تقلبی…؟
دلم میسوزد بهحال افرادی که با مدارک لیسانس و فوقلیسانس و با استعدادها و توانهای بالای کاری دارند در همین ادارهها از روی ناچاری با حقوقهای واقعاً پایین کار میکنند و هر روز باید به کسانی که هنوز دستشان رو نشده است بگویند آقای دکتر، آقای مهندس.
پ.ن : اما حالا حقیقتاً حق میدهم به دانشگاههای خارجی که مدارک تحصیلی ما را قبول ندارند! در نظر بگیر چندتا استاد ( دکتر تقلبی ) در این دانشگاهها هستند!
چهرهاش همیشه گرفته است، ابروهایش همیشه خم شده روی چشمهایش، از چین و چروک روی پیشانیاش میتوان فهمید که دیگر عادت کرده است که همیشه اخمهایش تو هم باشد، فرقی نمیکند کجا باشد، در یک مهمانی یا در خانه یا در خیابان، میتوان فهمید که به آن لباس نظامی عادت کرده است، گویا وصلهی تناش باشد، قدرت و اقتداراش باشد، و آن ستارهها که گذاشته است روی شانهاش، دیگر خدا را بنده نیست، دیگر جناب سرهنگ یادش رفته است آسمان را که با آن همه ستارهاش همیشه زیباست و همیشه سرپناهی محکم است برای بیکسان.
جناب سرهنگ مدتهاست که دیگر یادش رفته آرامش را، دیگر یادش رفته آسوده دراز کشیدن در رختخواب را و خوابیدن بیترس و وحشت را. دیگر یادش رفته است رنگ و بوی رؤیاهای زیبای شبانه را، شبها با قرص میخوابد و صبحها با بدنی خیس از عرقی سرد از خواب برمیخیزد، دیگر یادش رفته است رهایی را، یادش رفته است همهچیز را، آنقدر که پنهان کرده است این وجدانِ از هم پاشیدهی دروناش را.
جناب سرهنگ دیگر حتی چهرهی فرزنداش را یادش رفته است، آنقدر که از شرم در چشمهایش نگاه نکرده است، یا از ترس، از ترس آنکه مبادا همه بشناسندش، مبادا که بفهمند او همان بازیگر بدی بود که فیلماش لو رفت در بازارِ سیاه موبایلها، مبادا که همه بفهمند او همان کسی بود که نقشآفرین همان فیلم بود.
جناب سرهنگ از آنروز دیگر نه آسوده خوابیده نه آسوده بیدار بوده است، صدای فریادی همیشه در گوشهایش تکرار میشوند و تمامِ بدناش را عرقی سرد درهم میگیرد، جناب سرهنگ دیگر به صدای فریاد حساس شده است، تا صدای فریادی میشنود میترسد، مبادا که باز هم خودش باشد که دارد نقش یک فیلم دیگر را بازی میکند، میترسد مبادا که دوباره کسی آنگوشه، آرام و بدون هیچ ترسی دارد فیلماش را برمیدارد.
جناب سرهنگ شبها که میخوابد کابوس میبیند، چهرهی دختری را میبیند، یک چهرهی نکراری، که هرشب و هرشب هست، و صدائی که همیشه یک سؤال را میپرسد ” چرا؟ ”
جناب سرهنگ، همیشه می ترسد که مبادا باز هم فرزنداش بپرسد ” بابا؟ تو هم آنجا بودی؟ تو هم کمک کردی؟ تو نگاه کردی فقط؟ ”
جناب سرهنگ میترسد مبادا یک روز در خیابان کسی جلوی راهاش را بگیرد فقط به چشمهایش خیره بشود و بدنبال جوابی باشد که نمیتواند بیابد؟
جناب سرهنگ، میترسد مبادا که یک روز دوباره با آن دختر رودرو شود، میترسد که او بپرسد ” جناب سرهنگ چرا؟ چرا؟ چرا؟ ”
جناب سرهنگ، مدتهاست خوابِ آسوده به چشمهایش نیامده است، مدتهاست آرامش ندارد، مدتهاست همیشه یک صدای تکراری میشنود که بیوقفه میپرسد ” چرا؟ ”
و جناب سرهنگ جواب میدهد به این صدا ” چرا؟ “