حالت امروز بهتر است، نیست؟

- همیشه دو دستگی بوده است. یک طرف ماییم و یک طرف عمله‌ی ظلم.

شاه‌زمان ایستاد. برگشت دست به چوبِ نرده گذاشت و گفت : « در همین طرف که ما هستیم دو دستگی هست. قانون خواهی و شریعت خواهی! گمان می‌رفت هر دو یکی باشد. شیخ نوری مگر در این سو نبود؟ حالا قانون را خلاف شریعت می‌داند.»
میرزا دو گام مانده به شاه‌زمان دست‌ها را پشت سر قلاب کرده بود و باز به سرشانه‌های باریک زن نگاه می‌کرد. شاه‌زمان برگشت. میرزا جلو آمد.
- حاجی شیخ و امثال او از اول هم این‌طرفی نبودند. مشروطه را رواجِ شریعت می‌دانستند، حالا می‌بینند نه این‌طور نیست. از همه مهمتر، آن دار و دسته جیره بگیر محمدعلی میرزایند.
- رعیت ساده هم که حالیش نیست. شما را بابی و کافر می‌دانند. من از جان‌تان می‌ترسم.
- حربه‌ی آنها هم همین است که ما را از جان‌مان بترسانند.
- آره من می‌ترسم. از جان‌تان می‌ترسم و می‌ترسم که شما که بروید، تاریکی بیاید. اگرچه چراغ‌های این خانه را من روغن می‌ریزم اما تو مردی و مثل هر مرد دیگری خیال می‌کنی از جنسِ زن بیشتر می‌دانی و باز مثل هر مرد دیگری بلند پروازی. برای همین در نیمه‌ی راه می‌مانی. می‌دانم! نخواه که دخترها مثل تو باشند. راحت‌شان بگذار که از نیمه‌ی راه و بدون مرد هم هر غروب چراغ‌ها را روشن کنند.

میرزا  به آرمی سر چرخاند و به تأمل به تک‌تک پنجره‌های خاموش خانه نگاه کرد. وقتی بی‌پناهی همه‌ی نگاه و همه‌ی چهره‌اش را در خود می‌‌پوشاند، شاه‌زمان دست‌ها را توی دست‌اش گذاشت. میرزا بهانه‌ای جست و به ناگهان گفت: «حالت امروز بهتر است، نیست؟»

| تالار آیینه / امیرحسن چهل‌تن |

روایت

در روایت‌ها آمده است که :

روزی روزگاری پادشاهی بود که از هیچ‌ روشی برای آزار و اذیت مردم‌ دریغ نمی‌کرده است. یک روز صبح که آسمان صاف بود و خورشید می‌درخشید و گنجشک‌ها جیک جیک می‌کردند و پادشاه روی تخت پادشاهی دراز کشیده بوده و از جامِ طلای خود شراب می‌نوشیده به وزیر خود می‌گوید « ای وزیر، این‌ها چجور مردمانی هستند که ما هرچه می‌خواهیم بلا سرشان می‌آوریم و صدای‌شان در نمی‌آید؟ » وزیر نگاهی عاقل اندر سفیه به پادشاه می‌کند و می‌گوید « نمی‌دانم سرورم »؛ پادشاه جرعه‌ای شراب می‌نوشد و به فکر فرو می‌رود.

شب هنگام پادشاه وزیر را فرا می‌خواند و می‌گوید « مقرر کنید که از فردا هرکس از دروازه‌های شهر بیرون رفت یا داخل آمد چوب در ماتحت‌اش فرو کنید تا ببینم صدای این ملت در می‌آید یا نه » وزیر دوباره نگاهی عاقل اندر سفیه به پادشاه می‌اندازد و می‌گوید « بله قربان »

از آن پس هرکس که از دروازه‌های شهر داخل یا خارج شد کسی آنجا بود که چوب در ماتحت‌اش فرو می‌کرد. گذشت و صدایی از کسی در نیامد تا اینکه یک روز صبح آفتابی وزیر به پیش پادشاه آمد و نفس نفس زنان گفت « سرورم، پادشاها، شاه شاهان؛ مردم روبروی دروازه‌ی قصر جمع شده‌اند و عصبانی هستند » پادشاه با یک حرکت از روی تخت بلند می‌شود و از خوشحالی فریاد می‌زند و می‌گوید « بالاخره صدای‌شاند درآمد، به نظامیان بگو آماده باشند، حالا چه می‌گویند؟ حرف‌شان چیست؟ »

وزیر این پا و آن پا می‌کند و می‌گوید « می‌گویند اگر می‌شود تعداد افرادی که چوب در ماتحت‌مان می‌کنند را زیاد کنید که ما مجبور نباشیم در صف بایستیم » پادشاه آهی می‌کشد و دوباره خودش را به روی تخت پرت می‌کند می‌گوید « ابله‌هان، بگذار به حال خودشان باشند، نظامیان رو هم مرخص کن بروند » و با خودش می‌گوید « خاک بر سرِ من که پادشاه چنین مردمی هستم !!!‌ »

دماغِ قدرت بِیک

دماغِ قدرک بیک، مثل احزابِ دگراندیش، همیشه در حالت نارضایتی بود؛ دماغی بود که از انتفاد خوشش می‌آمد؛ می‌خواست نپسندد، نپسندیدن‌اش را نشان دهد و به این ترتیب اهمیت پیدا کند. از طرف دیگر، خودخواه و استیلاجو بود. پیش‌تر گفتم که سه‌چهارم صورت‌اش را اشغال کرده بود؛ به این هم رضایت نداده بود؛ از آنجا که از بدو خلقت توطئه‌چین بود، با نوعی سازش‌های موضعی، سایر عناصر صورت را هم تحت امر خودش درآورده بود. چشم‌های درشت قدرت بیک، که بعضی وقت‌ها آن‌قدر غمگینانه به آدم نگاه می‌کردند، حتی ابروهای پُرپُشت‌اش از دماغِ او دستور می گرفتند.

آدم‌های بیرونِ صحنه / احمدحمدی تان‌پنار – ترجمه ارسلان فصیحی / نشر کلاغ سفید

مرگ و جاودانه‌گی

اینک جنگ کفایتمان نکرد، دوستی، برادری هم
کفایتمان نکرد، سدر را بُریدیم، نگهبانش را کشتیم،
به ارج و قُرب و شهرت رسیدیم، کفایت نکرد،
به خاطرِ تو شاید، درِ بی‌احساس، تو، شاید به‌خاطرِ تو
ای دام افکن، اگر می‌توانستم بدانم که چه‌ها بر سرم خواهد آمد
نامم را بر سنگ‌ها نقش نمی‌زدم، اکنون بیا و گوش بسپار،
در خوابم خانه‌ای را در تاریکی دیدم که در آن می‌نشینیم،
همه مثلِ پرنده‌ها بال داشتند، کسی نور را نمی‌شناخت،
پادشاه‌های روی زمین را در خانه‌ی گرد و غبار دیدم،
همه خدمت‌کار بودند، گوشت و آب حمل می‌کردند،
تاج‌هاشان را درآورده بودند، دیگر قرار نبود سرشان بگذارند.

گیل‌گمش در پیِ جاودانه‌گی / ملیح جودت آندای – ترجمه شهرام شیدایی / نشر کلاغ سفید


کتاب و سرنوشت

شاید فقط در دوره‌ی کودکی است که کتاب تأثیر عمیقی بر زندگی ما می‌گذارد. البته در بزرگسالی هم از کتاب خوش‌مان می‌آید، سرمان گرم می‌شود و حتی بعضی از دیدگا‌ه‌های‌مان تغییر می‌کند، اما در بزرگسالی وقتی کتاب می‌خوانیم، بیشتر دنبالِ دلیل و شاهد هستیم برای چیزهایی که از قبل در ذهن‌مان داریم: همان‌طور که در رابطه‌ی عاشقانه دنبال بازتابِ قشنگ‌تری از ویژگی‌های خودمان هستیم.

کودکیِ از دست رفته – گراهام گرین – ترجمه : رضا رضایی / همشهری داستان، چاب دی ماه ۱۳۸۹

تهران شهر بی آسمان

یکی گفت: آقا… یه کمکی، چیزی!

صدا آشنا بود. کرامت رو به جانب صدا گرفت. مردی ژولیده در پالتویی گشاد و شندره زیر نور ماتی که از زمین و آسمان هر دو می‌تابید، نزدیک او ایستاده بود. آن وقت صاحب آن صدا گفت: بغدادم خرابه، آق‌کرامت!

این احمد چکمه ای بود. کرامت چرخید. یک قدم به جلو گذاشت. کفِ پهنِ دست را به بازوی او کوبید. گفت: چرا این‌طوری؟
مرد برگشت. می‌رفت که کرامت صدای‌اش زد: کجا احمدی؟… صبر کن!

- دوره‌ی ما تموم شد آق‌کرامت. خیلی وقته تموم شده… اما تو خودتو بالا کشیده‌ی، می‌بینم… من شاشیدم به این زمونه، به اون شاهِ مادرقحبه!

کرامت دست به جیب برد. یک دسته اسکناس درآورد. توی جیبِ گشادِ احمد چکمه‌ای گذاشت. احمد چکمه‌ای سرش را پائین انداخت و رفت؛ هنوز بد و بیراه می‌گفت.
طلا به بازوی کرامت چسبیده بود: بریم.
کرامت قدمی به جلو برداشت. او میان برف و بوران گم می‌شد. شب، سرما، تنهایی،… بی‌پولی. کرامت لگد به زمین کوبید. طلا دوباره گفت: بریم.

قسمتی از رمان : تهران شهر بی‌آسمان، نوشته امیرحسن چهل‌تن

بهتر زندگی کردن !

- بهتر زندگی کردن!… بــله. معلوم است. ماها هم همین‌طور. این چیزی است که ما آدم‌ها مدام در آرزوشیم، گیرم بِش نرسیم. فقط اعیان‌ها و آقا فُکلی‌ها هستند که زندگیِ حسابی می‌کنند. مردم هم که لالمانی گرفته‌اند و هرجور فشاری را تحمل می‌کنند. منتها فکر می‌کنند دستِ آخر یک تودور ولادیمیرسکوی* دیگر دنیا می‌آید. چه بسا یکی هم نه و چندین و چندتا… و آن‌وقت باز هم دهات را که از بس افراط و تفریطی‌اند همیشه واسه اغتشاش و یاغی‌گری حاضر آماده‌اند ازجا حرکت می‌دهند و به ضرب قمه و تبر و آتش کلکِ اشرافِ مال‌پرست را می‌کنند….

( از کتاب پابرهنه‌ها ، زاهاریا استانکو )
* تودور ولادیمیرسکو شخصی بوده که با کمک مردم بر علیهِ استعمارچی‌ها قیام کرده است ( در داستان! )

پ.ن : سخت نگیر دوست من! داستان داستانِ خیلی قدیمی‌ای نیست، برگردیم پشتِ سرمان را نگاه کنیم پُر است از این داستان‌ها که بیشتر شبیه خاطرات گندیده‌ی ما و پدران‌مان است.

گیل‌گمش در پی جاوانه‌گی

شعر شاعران تُرک را از زمانی که با شهرام شیدایی آشنا شدم شناختم، از زمانی که شعرهای اورهان ولی را ترجمه کرد شیفته‌ی شعر تُرک شدم، برای من اسم اورهان ولی، ملیح جودت آندای و اُکتای رفعت به طور غیرقابل انکاری با نام شهرام شیدایی گِره خورده است، شاعر و مترجمی که شعر را چنان خوب لمس می‌کرد و می‌نگاشت و می‌خواند که گاهی فکر می‌کردم او خودش یک شعر است، یک شعرِ بی‌پایان که از زبانِ زندگی سروده شده است.

کتاب « رنگ قایق‌ها مالِ شما » مجموعه‌ای از اشعار اورهان ولی با ترجمه‌ی شهرام شیدایی در سال ۸۳ منتشر شد. بیشتر شعرهای این کتاب را در دوران آموزشی سربازی خواندم، شب‌های تاریکی که تنها سر پُست می‌رفتم این کتاب کوچک را با خودم می‌بردم و بلند بلند شعرهای آن را می‌خواندم، و همانجا بود که احساس کردم پُشتِ این شعرهای ساده که با زبانی نه آنچنان پیچیده که درک‌شان سخت باشد حرف‌های یک زندگی درمیان است، حرف‌های یک انسان. که به سادگی نگاشته شده‌اند و به سادگی خوانده می‌شوند، اما اگه نخواهی تن بدهی  به سادگی لمس‌ نمی‌شوند.

اورهان ولی اولین ترجمه‌ی شهرام شیدایی از سه شاعر مدرنیست تُرک « اورهان ولی کانیک، اُکتای رفعت و ملیح جودت آندای » بود. این سه شاعر با چاپ مجموعه شعرِ غریب در سال  ۱۹۴۱ که  جنبشِ غریب را بوجود آوردند  تأثیر بزرگی بر شعر ترکیه گذاشتند.*

ملیح جودت آندای دومین نفر از این سه شاعر تُرک بود که شهرام شیدایی ترجمه اشعار او را پیش از مرگ‌اش به پایان رسانده بود که در بهار ۸۹ سرانجام توسط انتشارات کلاغ سفید منتشر شد. در اشعار ملیج جودت آندای در نگاه اول  با همان سادگی زبان اورها ولی روبرو می‌شویم اما به مرور با جلو رفتن و خواندن اشعار به سادگی و آشکارا متوجه پختگیِ کلام و زبان آندای می‌شویم، پختگی‌ای که متأسفانه اورهان ولی با مرگ زودهنگام‌اش فرصت بدست آوردن آن را پیدا نکرد.

شهرام درباره آندای در آخرین یادداشت‌اش چنین نوشته است :

آندای بعدار چاپ شعرهایِ مشترک‌شان با اورهان ولی و اُکتای رفعت در مجموعه‌ی غریب که جنبش شعرِ غریب ( غریب‌چی‌ها ) را پدید آوردند و تأثیری عظیم بر شعر ترکیه گذاشتند. تا سال ۱۹۵۶ که مجموعه شعر Yanyana را به چاپ رساند، مدرنیستی کامل بود با ویژگی‌های فردیِ کسی که برخی از پُل‌های سنت را پشتِ سرش فرو نریخت تا غیرمستقیم و کنایی  با گام‌هایی پر تردید و گاه مطمئن بر آن‌ها قدم زده باشد؛  و با نوع قدم زدنش – نحوه‌ی تفکرش – سنگ‌ها و آجرهای بنای زیرِ پای‌اش را محک بزند؛ فرق می‌کند سالینِ بی‌شماری مردمانی از روی پلی بگذرند و پل پل مانده باشد، تا این‌که شاعر بزرگی چون ملیح جودت آندای تنها یک بار از روی آن بگذرد و پل به یک‌باره فرو بریزد. ( هامبورگ – تابستان ۱۳۸۸ )

- متن کامل یادداشت در انتهای کتاب آمده‌ است -

به مسافرخانه‌ای

کاش به مسافرخانه‌ای می‌رفتم
رختخوابی تمیز کاش برایم آماده می‌کردند
همه چیز را، حتی نامم را، کاش فراموش می‌کردم و
به خواب می‌رفتم.

« ملیج جودت آندای » از کتاب « گیل‌گمش در پیِ جاودانه‌گی» با ترجمه « شهرام شیدایی » نشر « کلاغ سفید »

* درباره‌ی جنبش شعر غریب اینجا بیشتر بخوانید

مسافر

چه هوایی شده بود آن روز،
یادت هست،
که قاصدک را به سوی من پرواز دادی؟

زیر پای‌ات تپه‌ی سبز،
روبرو‌ی‌ات دریا،
پشت‌ات کوه؛
باد در موهای‌ات می‌نواخت،
دریا ضرب می‌گرفت،
و پروانه‌های دامن‌ات می‌رقصیدند؛

زانوهای‌ام را بغل کردم،
در بسترِ بی‌هیاهوی خویش
به جای خالی‌ات نگاه کردم؛
و گفتم :
دیگر
هیچ‌گاه شعر نمی‌گویم

- بهنام نادی -